تبليغاتX
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد. . .

نمايش ناتمام

براي فريدون فرشيان


در ميدان سكوت آدمهاي بي دفاعي را
                                         دار ميزدند
و دارها و آدمهاي آويخته شان
در گاهواره ي مرگ
چون درختي را مي نمودند
كه در انبوهي از سياهي مات فرو رفته
و در بهاري جاويدان زندگاني مي كند
و سكوهاي افتخار
 خالي از هر نفر بود.
در لحظه هاي كور نگاهي سرگردان
                                           بود

و عابري كه پيامي داشت
و به سوي ميدان سكوت مي شتافت
خود نيز
                     درختي خزان زده شد
و شاخه هايش را
ميوه هاي سياه غربت پوشانيد
و چندين لاشخوار
از چوبه هاي خشك دور دست
                           پرواز كردند
و بر كرسي رنگين نگهبانان نشستند 
و اين نيز خود نمايش را پايان نداد ...

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1383 و ساعت 22:15 |

آيت الله خلخالی؛ از انقلابی گری تا انزوا

آيت الله صادق خلخالی
آيت الله صادق خلخالی نخستين حاکم شرع و رييس دادگاه های انقلاب اسلامی بود
 

"من حاكم شرع بودم و پانصد و چند نفر از جانيان و سرسپردگان رژيم شاه را اعدام كردم ... اكنون در مقابل اين اعدامهائی كه كردم نه پشيمانم و نه گله مند و نه دچار عذاب وجدانم. تازه معتقدم كه كم كشتم! خيلی ها سزاوار اعدام بودند كه به چنگم نيفتادند..."

اين بخشی از آخرين اظهارات محمدصادق صادقی گيوی، يا آيت الله صادق خلخالی، نخستين حاکم شرع دادگاههاى انقلاب اسلامی ايران است که چهارشنبه شب پس از سال ها دوری از مناصب حکومتی، در اثر کهولت سن و بيماری قلبی و مغزی بدرود حيات گفت.

آيت الله خلخالی در سال 1305 در درگيوی از توابع شهرستان خلخال متولد شد.

آيت الله خلخالی اگرچه فعاليت های سياسی خود را از سال ها پيش از پيروزی انقلاب اسلامی آغاز کرده و چند بار تبعيد شده بود، اما فعاليت های او هرگز به سطحی نرسيد که از او چهره ای مطرح بسازد.

وی 14 سال شاگرد آيت الله خمينی در کلاس های دروس مذهبی بود.

آنچه نام آيت الله خلخالی را بر سر زبان ها انداخت، انتصاب وی به عنوان حاکم شرع دادگاه های انقلاب توسط آيت الله خمينی در دومين روز پس از پيروزی انقلاب بود. اين دادگاه ها که هنوز هم فعال هستند، به دستور مستقيم آيت الله خمينی تشکيل شدند و با سرعتی باورنکردنی به محاکمه و صدور احکام اعدام يا زندان های طولانی مدت برای آن گروه از دست اندرکاران حکومت پهلوی پرداختند که موفق نشده بودند تا پيش از سقوط کامل نظام پادشاهی از ايران خارج شوند.

آقای خلخالی در خاطرات خود که هم در قالب کتاب (در دوجلد) و هم به صورت مصاحبه و مقاله در روزنامه ها و نشريات گوناگون منتشر شده در مورد نحوه انتخابش به عنوان حاکم شرع می نويسد: "خدا شاهد است كه ما برای تصدی اين مقام كوچكترين تلاشی نكرديم و حتی تا زمانی كه به من ابلاغ شد از آن اطلاعی نداشتم. آقا (آيت الله خمينی، بنيانگذار جمهوری اسلامی) با شناختی كه از روحيه انقلابی من داشتند عصر روز 24 بهمن 75 مرا به دفترشان احضار كردند و فرمودند: اين حكم را به نام شما نوشته ام. حقير پس از ديدن حكم به حضورشان عرض كردم: آقا اين حكم سنگين است. فرمودند: برای شما سنگين نيست. گفتم مخالفين و وابستگان به طاغوتيان عليه من تبليغ می كنند. آقا فرمود: من پشتيبان شما هستم و بالاخره اين حكم را به كسی بدهم كه به او اطمينان داشته باشم."

بدين ترتيب آيت الله خلخالی، روحانی (در آن سال ها) ميان سالی که کمتر کسی تا آن هنگام نام او را شنيده بود، به ناگاه به يکی از مشهورترين چهره های انقلابی تبديل شد و در فاصله ای کوتاه و با تکنيک هايی که خود تا آخرين روزها با افتخار از آنها ياد می کرد (از جمله قطع کردن تلفن دادگاه ها برای از بين بردن امکان تماس هايی که ممکن بود از سوی افراد سرشناس جهت جلوگيری از اعدام سريع متهمان برقرار شود) صدها تن از صاحب منصبان حکومت پادشاهی را به جوخه های اعدام سپرد يا بر دار کرد.

آقای خلخالی روز 24 بهمن 1357 يعنی همان روزی که به عنوان حاکم شرع منصوب شد، نعمت الله نصيری، رييس ساواک، خسروداد، فرمانده هوانيروز، ناجی فرماندار نظامی اصفهان و رحيمی، فرماندار نظامی تهران و رييس شهربانی کل کشور در دوران حکومت پهلوی را اعدام کرد.

اقدام معروف ديگر در روز هجده فروردين سال ۵۸ رخ داد که آيت الله خلخالی با سيزده مامور فدائی خود وارد زندان قصر تهران شد و تلفن های آن را قطع کرد تا از اعمال نفوذ ها جلوگيری کند و به دنبال محاکمه ای کوتاه، اميرعباس هويدا نخست وزير مشهور حکومت محمدرضا پهلوی را اعدام کرد.

شيوه عمل آقای خلخالی اعتراض های زيادی را نه فقط از جانب مخالفان و منتقدان انقلاب اسلامی بلکه از سوی اعضای دولت موقت و برخی چهره های انقلابی نزديک به آيت الله خمينی برانگيخت.

آقای خلخالی که اين مخالفت ها را مانعی بر سر راه خود می ديد، به آيت الله خمينی شکوه کرده و به گفته خودش اينگونه از آيت الله خمينی پاسخ شنيد: "هركس در مقابل شما ايستاد همين طور يقه اش را می گيری و كنارش می اندازی. من با اتكاء به همين حمايت های جدی كار خودم را ادامه می دادم و به آنها می گفتم امام فهميده حكم را به چه كسی بدهد و من يك قدم از انجام وظيفه ام عقب نشينی نمی كنم."

آقای خلخالی فقط به محاکمه و اعدام بازماندگان حکومت پهلوی نپرداخت و برخورد با گروه های مخالف جمهوری اسلامی مانند گروه های چپ در کردستان و برخی ديگر از نقاط ايران که از آنها به عنوان کمونيست ها و جدايی طلبان ياد می کرد نيز پرداخت و جماعتی از آنها را نيز محاکمه و اعدام يا زندانی کرد.

آيت الله خلخالی چند سال بعد (حدود سال 1360) سرپرست کميته مبارزه با مواد مخدر شد و موجی از اعدام کسانی که در قاچاق و توزيع مواد مخدر دست داشتند به راه افتاد.

آقای خلخالی نماينده مردم قم در سه دوره نخست مجلس شورای اسلامی و نماينده مردم تهران در مجلس خبرگان رهبری نيز بود و از روحانيون تندرو از گرايش چپ جمهوری اسلامی محسوب می شد. اين ها آخرين مسئوليت های حکومتی آيت الله خلخالی بودند.

با مرگ آيت الله خمينی در سال 1368 آيت الله خلخالی نيز رفته رفته آخرين ارتباط های خود با نهادهای قدرتمند در حاکميت را از دست داد.

وی پس از کناره گيری از پست های حکومتی و راه نيافتن به مجلس، به تدريس دروس مذهبی در حوزه های علوم دينی شهر قم مشغول شد و سال های آخر عمر خود را با بيماری قلبی و پارکينسون سپری کرد.

آقای خلخالی در سال های اخير به انتشار خاطرات خود از زمان ورودش به فعاليت های سياسی تا زمانی که پست های حکومتی را در اختيار داشت پرداخت و در اين مجموعه که در دو جلد منتشر شده، با جزئيات کامل فعاليت های خود را شرح داد.

اين خاطرات انتقادهای زيادی را برانگيخت و برخی او را متهم به تغيير وقايع کردند که او در چاپ های بعدی کتابش به اين انتقادها پاسخ گفت.

وی در خاطرات خود، از اينکه نتوانسته بسياری از کسانی را که قصد اعدام آنها را داشته به جوخه اعدام بسپارد، ابراز ناخرسندی کرده است.

آقای خلخالی اگرچه از نظر سياسی به طيفی از روحانيون تعلق داشت که در سال های اخير به عنوان اصلاح طلب شناخته می شوند اما شايد به خاطر سوابق جنجالی که داشت هرگز از سوی هم جناحی های خود مطرح نشد و روی کار آمدن اصلاح طلبان نيز به انزوای سياسی او پايان نبخشيد.

وی چند ساعت پيش از مرگ نيز تحت عمل جراحی قرار داشت اما اين درمان ها موثر واقع نشد.

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2003/11/031127_a_khalkhali.shtml

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1383 و ساعت 1:7 |

اضی قاتل!
خبر داغ امروز "قتل یک خبرنگار به دست یک قاضی اسلامی بود" روزنامه ی معروف لیبراسیون فرانسه آقای سعید مرتضوی قاضی مشهور جمهوری اسلامی را قاتل خانم زهرا کاظمی معرفی کرده است. این قاضی روزنامه نگاران و نویسندگان بسیاری را راهی سیاه چال ها و شکنجه گاه کرده است و بارها در نقش بازجو و بازپرس هم ظاهر شده است، اما این نخستین باری که اتهام قتل هم بر او بسته می شود. آن هم قتل یک خانم خبرنگار عکاس. اما این نخستین باری نیست که در جمهوری اسلامی قاضی در نقش قاتل هم ظاهر می شود. آیت الله سید صادق خلخالی اولین قاضی قاتل نظام بود.

***

در جوامع دیکتاتوری معمولا حوادث تراژیک و کمیک با هم تداخل می کنند و گاه حاتثه ای دهشت بار و وحشتناک خنده دار از آب در می آید و گاهی بر عکس. اینجاست که طنزپردازان و کاریکاتوریست ها وارد معرکه می شوند و خلاقیت خود را به نمایش می گذارند.

در اوایل انقلاب اتفاقا با یک جوان بسیجی مومن همسفر بودم و مجبور بودم چند روزی هم سفر و هم سفره اش بشوم. او جدا عقیده داشت که در جمهوری اسلامی آزادی بسیاری وجود دارد. می گفت در زمان شاه هرکس می گفت مرگ بر شاه فوری زندانش می کردند، ولی ما حالا اگر هزار بار بگوییم مرگ بر شاه هیچ کس ما را زندان نمی کند!

در فهرست کتاب "معمای هویدا" نوشته ی عباس میلانی (چاپ ايران)، فصلی هست به نام "قاضی قاتل" که ترجمه ی نسبتا دقیقی است از عنوان انگلیسی آن Hanging Judge . اما این فصل از کتاب در فصل مربوطه دچار سانسور شده و اتفاقا هم سخنان مکتوب آيت الله سید صادق خلخالی را پیرامون یهودی کشی هیتلر سانسور کرده اند! آقای خلخالی در خاطرات خود سخت به صهیونیزم بین المللی تاخته که چرا قربانیان یهودی دوران فاشیسم آلمان را این چنین "گنده" می کنند. به نظر آیت الله خلخالی وجود اتاق های گاز و قتل عام یهودیان در ایام جنگ جهانی دوم کاملا ساخته و پرداخته ی صهیونیزم بین الملل است و از بیخ و بن دروغ است و نیز بنا به نوشته ی آقای خلخالی کوروش کبیر در جوانی لواط می داده و "راه زنی" پیش گرفته بود. البته چون آقای خلخالی بی دلیل و مدرک سخن نمی گوید کتاب "تاریخ ایران باستان" مشیر الدوله پیرنیا را به عنوان سند رو کرده که در آن کتاب اشاره شده " کورش پسر چوپانی بود و در جوانی راهزنی پیشه کرده ...." دوبله به فارسی آقای خلخالی از جمله این است که "کوروش پسر جوانی بود و در جوانی راه زنی پیشه کرده بود و لواط می داده ...." (نقل به مضمون)

عباس میلانی این سخنان آقای خلخالی را (البته نه به نقل به مضمون) در آن فصل کتاب تحت عنوان قاضی قاتل مستند کرده است. اما سانسورچیان جمهوری اسلامی این بخش از کتاب را به زیر تیغ سانسور برده اند و عنوان این فصل کتاب را هم "قاضی انقلاب" نام نهاده اند. اما یادشان رفته یا عقل شان نرسیده که در فهرست کتاب هم دست ببرند و عنوان این فصل را از " قاضی قاتل" به "قاضی انقلاب" تغییر نام دهند. حالا دست کم در چاپ های نخستین کتاب عنوان فصل کتاب در مقدمه همان "قاضی قاتل" باقی مانده است.
***
.... بنابراین اگر خبر قتل خانم زهرا کاظمی به دست یک قاظی دیگر نظام صحت داشته باشد، این جوان جویای نام تازه در مقام دوم قرار می گیرد! نیز در خبر لیبراسیون فقط آمده است که خانم کاظمی با لنگه کفش آقای مرتضوی ضریه ی مغزی خورده و سکته ی مغزی کرده است. معلوم نیست که کفش های آقای مرتضوی پوتین بود یا کفش معمولی. آیا کفش را را از پا در آورده و به سر خبرنگار کوبیده یا همینظوری با پا لگد زده است. اینجا نوع کفش یا پوتین هم ممکن است در دادگاه های بین المللی مطرح شود.

امیدوارم که در هر صورت - چه این اتهام واهی باشد و چه عملی انجام گرفته - آقای مرتضوی سر و کارش با دستگاه قضایی فرانسه یا لاهه ( اگر این جنایت جنایتی باشد در دریف جنایت علیه بشریت) بیافتد و اندکی با معنی و مفهوم قضاوت آشنا شود.

کوروش هخامنشی، سعیدی سیرجانی، صادق خلخالی و .... قاضی قاتل!

مطلب من پیرامون قاضی قاتل یکی دو جا اشتباه تایپی داشت و شاید در دو سه جا گنگ بود! با پوزش از خوانندگان عزیز گویا اکنون توضیح می دهم که:
دکتر عباس میلانی در کتاب پر مغز "معمای هویدا" فصلی دارد (فصل پانزدهم) زیر عنوان "قاضی قاتل" که پیرامون آیت الله صادق خلخالی است و داستان کشته شدن امیرعباس هویدا.
این فصل در چاپ آمریکا (انتشارات میج) از صفحه ی 413 آغاز می شود. در پاراگرافی در این بخش می خوانیم که:
"در آستانه ی انقلاب، خلخالی خاطرات تبعیدش را به چاپ سپرد. اثری به راستی حیرت آور و تکان دهنده بود. شعارهای ضداسعتماری اغلب توخالی را با مشتی شایعه ی بی اساس ترکیب می کرد و هر دو را به زبانی که از لحاظ سبک ضعیف و شلخته، و از لحاظ لحن پر از یقین بود تحویل خوانندگان می داد..... رساله ای هم پنجاه و هشت صفحه ای در مورد کورش کبیر (هم) نوشت. می گفت این نادره ی تحقیقی را در دوران شاه به قلم آورده بود و ساواک از چاپ و پخش آن جلوگیری می کرد..... معتقد بود کوروش کبیر، جانی بالفطره و لواط دهنده ای بی مقدار بیش نبود..... خلخالی کتاب مقدس (تورات) را هم مشتی دروغ می خواند و یهودیان را هم قومی جنایت کار می دانست ..." (معمای هویدا، ص 414، انتشارت میج، واشینگتن دی سی، آمریکا)
سعیدی سیرجانی هم در کتاب "در آستین مرقع" به این اثر تحقیقی آقای خلخالی اشاره کرده و با طنز گزنده و بی مانندش پس از سرزنش نسل خود که به علائق ملی دلبسته بودند و به کوروش و داریوش کبیر افتخار می کردند، نوشته که:
".... این عبارت را در تاریخ "ایران باستان پیرنیا" خوانده بودیم که :
"مورخ مذکور (یعنی کتزیاس) گوید: کوروش پسر چوپانی بود که از ایل مُردها که از شدت احتیاج مجبور کردید راهزنی پیش گیرد."
و به علت درک ناقص و ذهن منحرف خویش گمان کرده بودیم که کوروش هم مثل بسیاری از سران قبایل و بزن بهادرهای روزگار در آغاز کارش بر کاروان های هجوم می برده و راهزنی می کرده است، . و این را عیب چندانی برای سرداران و جهانگشایان آن روزگار نمی شمردیم. غافل از این واقعیت که "راهزنی پیش گیرد" را اولا باید به این صورت خواند که "راه زنی پیش گیرد" و معنی اش را هم در محضر مبارک حضرت آیه الله آموخت که عین عبارت "کتزیاس" را در داخل پرانتزی گذاشته و در صفحهء 27 تالیف منیف خویش آورده اند، و با مدد طبع موشکاف و روح عفیف خویش مفهومش را هم داخل پرانتزی گذاشته و بدین صورت آورده اند:
"مورخ مذکور بنا به نوشتهء ایران باستان به قلم آقای مشیرالدولهء پیرنیا ص 420 می گوید که کتزیاس می گوید کوروش پسر جوانی بود از اهل "مر" که از شدت احتیاج مجبور گردید راه زنی پیش گیرد (لواط بدهد) ..."
آری این است نص عبارت حضرتشان.
(در آستین مرقع، سعیدی سیرجانی، نشر زیر زمینی مولف)
سعیدی سیرجانی جانش را به خاطر نوشتن از دست داد. امیرعباس هویدا به دست محاکمه کنندگانش به قتل رسید. آقای خلخالی که خودش با مباهات ادعا می کند بیش از 400 نفر را در اوایل انقلاب به مرگ محکوم کرده است، در حال حاضر در ایران اسلامی به پژوهش های فلسفی و دینی مشغول است و اصلاح طلب شده است. او اخیر در مصاحبه ای با پیام فضلی نژاد پیرامون همین موضوع اظهار داشته بود که: هر کسی از تاریخ برداشتی دارد. برداشت من هم از کتاب پیرنیا و کوروش به این صورت است! (نقل به مضمون)
من دیروز به هنگام نوشتن " قاضی قاتل" به یاد کتاب عباس میلانی افتادم. امروز که یکی از خوانندگان عزیز گویا مطلب مربوط را به ویژه پیرامون کوروش کبیر گنگ یافته بود، به هر دو کتاب سعیدی سیرجانی و میلانی مراجعه کردم و بخش های مربوطه را اینجا آوردم.
اما نکته ی مهم مطلب "قاضی قاتل" همان اشارتی بود به فصلی از کتاب عباس میلانی که در چاپ فارسی (نشر آتیه) در فهرست کتاب به همان صورت اصلی "قاضی قاتل" چاپ شده، ولی در فصل مربوطه عنوان فصل به "قاضی انقلاب" تغییر پیدا کرده و پاراگراف مربوط به کوروش و یهودیان نیز از فصل مربوطه حذف گردیده است.
تمام ماجرا هم به خاطر مطلب روزنامه ی لیبراسیون فرانسه بود که نوشته بود: قاتل خانم زهرا کاظمی قاضی مشهور ایران آقای سعید مرتضوی است.

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1383 و ساعت 0:53 |

سرختر، سرختر از بابك باش! 


روح بابك (1) در تو
                در من
                هست.
مهراس از خون يارانت، زرد مشو
پنجه در خون زن و بر چهره بكش!
مثل بابك باش
                نه
             سرختر، سرختر از بابك باش!

دشمن
گرچه خون ميريزد
ولي از جوشش خون مي ترسد!
 
مثل خون باش، بجوش!
شهر بايد يكسر
بابكستان گردد
تا كه دشمن در خون غرق شود
وين خراب آباد، از جغد شود پاك و
                             گلستان گرد!


---
1 – بابك: بابك خرم دين، در زمان خلافت مامون عليه حكومت قيام كرد و پيروان بسيار در آذربايجان گرد او جمع آمدند. از سال 201 تا 222 هجري قمري، گروه كثيري از سپاهيان خلفاي عباسي را نابود ساخت. در زمان حكومت « معتصم » به حيله دستگير گشته و به بغداد فرستاده شد و در آن جا با وضعي فجيع و ناجوانمردانه مقتول گشت

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383 و ساعت 19:1 |

در سنگر

 
تو فاتحي!
دستان تو
سرگرم ساختن سنگر
مشغول كاشتن بذر دوستي است.

تو فاتحي!
تو فاتحانه، فرداي سرخ زود
 اعلام مي كني آغاز تولد خود را
                         با هزار آفتاب
در چين چهره ي اسارت شرق
ما
شكوفه دستان بي زوال ترا
                   آب مي دهيم …

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383 و ساعت 18:55 |

روا مدار ...


غروب فصلي اين كفتران عاصي شهر
                       به انزواي ساكت آنسوي ميله هاي بلند
هرگز طلوع سلسله وار شبي در اينجا نيست
و تو بسان هميشه، هميشه دانستن
چه خوب مي داني
كه اين صداي كاذب جاري درون كوچه و كومه
در اين حصار شب زده ي تار
                بشارتي ست
بشارت ظهور جوانه، جوانه هاي بلند
كه زنگ اناري ميله
                  با آن شتاب و بداهت
دروغ بزرگ زمانه ي خود را
                   در اوج انزجار انكار مي كنند ...

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383 و ساعت 18:47 |

كودتاي 28 مرداد 1332

 

 

     دولت دكتر مصدق، در دوره دوم حكومت سيزده ماهه‌اش از سي تير 1331 با انواع توطئه‌ها، تشنجات و درگيريهاي خياباني مواجه بود. وقوع كودتاي 28 مرداد، به عمر حكومت ملي مصدق پايان داد و سواي زيان مالي و اقتصادي، خسران دموكراسي و لطمه‌اي كه در نتيجه كودتا به فرايند جامعه مدني ايران وارد آمد، براي 25 سال استبداد و خفقان را بر فضاي كشور مستولي نمود.

     از جمله وقايع مهم اين دوره عبارتند از: قطع روابط سياسي ايران و انگليس، بروز اختلاف بين دكتر مصدق و آيت‌الله كاشاني و بعضي از اعضاي با نفوذ جبهه ملي در مورد لايحه تمديد اختيارات مصدق، لغو تصميم مسافرت شاه به خارج و قتل سرتيپ افشارطوس.

     كرميت روزولت مسئول اجراي طرح كودتا و سرنگوني دولت دكتر مصدق شد. به دنبال تأييد رفراندوم انحلال مجلس هفدهم كه مصدق آن را به رأي مردم گذارده بود، سرهنگ نصيري كه از جانب نخست‌وزير منصوب شاه ــ زاهدي ــ جهت ابلاغ حكم عزل مصدق رفته بود با افراد و تجهيزاتشان توقيف شد و شاه از ترس با ثريا عازم بغداد شد كه موج تظاهرات و شادي مردم را در روزهاي 26 و 27 مرداد در پي داشت، اما در روز 28 مرداد ورق برگشت و خانه رهبر ملي تخريب و غارت و خود وي محاكمه و به سه سال حبس محكوم شد و تا پايان عمر در قريه احمدآباد در تبعيد بود و همانجا درگذشت.

27-118-5

 خلاصه اخبار خبرگزاريهاي خارجي در مورد اظهارات جرج ميدلتون كاردار سفارت انگليس در ايران در مورد تصميم مصدق به قطع روابط ديپلماتيك ايران با انگليس و تخليه سفارت انگليس در ظرف دو هفته

8-293-5

 خلاصه اخبار خبرگزاري آسوشيتدپرس در مورد اقدام محمد حاجب دولو كاردار سفارت ايران در لندن به مطلع نمودن دولت انگليس از تصميم دولت ايران دائر بر قطع رابطه با آن كشور

 

 

543-19-5

  تلگراف سيد مرتضي پسنديده (از خمين) به دكتر مصدق نخست‌وزير دائر بر اعلام تعطيل عمومي در خمين به پشتيباني از دولت وي و تحصن در تلگرافخانه تا زمان صدور رأي اعتماد به دولت نامبرده

72-208-5

 خلاصه اخبار خارجه از پرس تراست لندن درخصوص تصميم نمايندگان به تحصن در مجلس تا اتخاذ تصميم نهايي درباره لايحه مربوط به تمديد اختيارات مورد درخواست نخست‌وزير

 

 

71-208-5

 خلاصه اخبار خارجه از يونايتدپرس لندن درخصوص لايحه تمديد يك سال اختيارات نخست‌وزير و استعفاي مصدق درصورت عدم تمديد لايحه

78-208-5

 خلاصه اخبار خارجه از پرس تراست لندن درخصوص مخالفت آيت‌الله كاشاني با تقاضاي دكتر مصدق نخست‌وزير و خلاف قانون دانستن تمديد لايحه اختيارات دولت

 

 

9-37-144م

 نامه آيت‌الله ابوالقاسم كاشاني به محمدرضا شاه مشعر بر درخواست تجديدنظر در مسافرت خود با توجه به وضعيت نامناسب سياسي كشور

 

 

13 و 14- 32-7533ع

 يادداشت حسين علاء وزير دربار درخصوص خروج محمدرضا پهلوي به خارج كشور در 9 اسفند و اقدامات خود مشعر بر:

1. سعي در مكتوم ماندن خبر اين سفر 2. پاسخ مبهم به سران سفير امريكا در مورد خبر مسافرت شاه 3. تعجب شاه از اجتماع مردم در مقابل كاخ اختصاصي وي 4. نفوذ عناصر ماجراجو در ميان جمعيت اجتماع‌كننده 5. اقدام حميدرضا پهلوي به تشويق مردم در حفظ و حراست از منزل دكتر مصدق  6. بي نتيجه ماندن اقدامات علاء در نزديك كردن مواضع دربار و نخست‌وزير با يكديگر 7. اقدام مصدق به تحقير و تضعيف سلطنت بعد از اين جريان

 

 

 

 

 

 

 

91-31-144م

 نامه سيدابوالقاسم كاشاني رئيس مجلس به محمد مصدق نخست‌وزير مبني بر درخواست صدور دستور و موظف نمودن مأمورين انتظامي به جلوگيري از تجمع افراد و دستجات در محوطه مقابل مجلس و ميدان بهارستان به جهت ايجاد تشنج و توهين به نمايندگان مجلس

 

 

31-181-288م

 فرمان محمدرضا شاه: انتصاب فضل‌الله زاهدي به سمت نخست‌وزيري

20-32-113آ

 متن خبر عزيمت محمدرضا پهلوي و ثريا اسفندياري از رامسر به بغداد

 

 

3-324-6133الف

 نامه اعضاي انجمن روزنامه‌نگاران اصفهان به نخست‌وزير مبني بر اعلام انزجار خود از مسببين كودتاي شب 25 مرداد و درخواست محاكمه و اعدام فوري آنها

2-324-793ع

 رونوشت تلگراف تبريك سرتيپ خاتمي به محمد مصدق نخست‌وزير به مناسبت شكست كودتاي 25 مرداد

 

 

1-324-794ع

 رونوشت تلگراف احمد نخجوان به محمد مصدق نخست‌وزير در ابراز تنفر از توطئه خائنانه و كودتاي 25 مرداد

39-185-288م

 نامه آيت‌الله كاشاني به دكتر مصدق درخصوص احتمال وقوع كودتا

 

11-325-114ز

 نامه سرلشكر فضل‌الله زاهدي نخست‌وزير به گارد سلطنتي مبني بر لزوم اعزام دو گروهان از قسمت مستقل گارد به فرمانداري نظامي جهت تقويت نيروي انتظامي شهر

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383 و ساعت 14:35 |
دکتر محمد مصدق در سال 1261 هجري شمسي در تهران، در يک خانواده اشرافي بدنيا آمد.پدر او ميرزا هدايت الله معروف به " وزير دفتر " از رجال عصر ناصري و مادرش ملک تاج خانم ( نجم السلطنه ) فرزند عبدالمجيد ميرزا فرمانفرما و نوهً عباس ميرزا وليعهد و نايت السلطنه ايران بود. ميرزا هدايت الله که مدت مديدي در سمت " رئيس دفتر استيفاء " امور مربوط به وزارت ماليه را در زمان سلطنت ناصرالدين شاه به عهده داشت، لقب مستوفي الممالکي را بعد از پسر عمويش ميرزا يوسف مستوفي الممالک از آن خود مي دانست، ولي ميرزا يوسف در زمان حيات خود لقب مستوفي الممالک را براي پسر خردسالش ميرزا حسن گرفت و ميرزا هدايت الله بعنوان اعتراض از سمت خود استعفا نمود. بعد از مرگ ميرزا يوسف، ناصرالدين شاه ميرزا هدايت الله را به کفالت امور ماليه و سرپرستي ميرزا حسن منصوب کرد.

ميرزا هدايت الله سه پسر داشت که محمد کوچکترين آنها بود. هنگام مرگ ميرزا هدايت الله در سال 1271 شمسي محمد ده ساله بود، ولي ناصرالدين شاه علاوه بر اعطاي شغل و لقب ميرزا هدايت الله به پسر ارشد او ميرزا حسين خان، به دو پسر ديگر او هم القابي داد، و محمد را " مصدق السلطنه " ناميد. دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران کودکيش مي نويسد: " چون مادرم پس از فوت پدر با برادرم ميرزا حسين وزير دفتر اختلاف پيدا کرد، با ميرزا فضل الله خان وکيل الملک منشي باشي وليعهد ( مظفرالدين شاه ) ازدواج نمود و مرا هم با خود به تبريز برد. در آن موقع من در حدود دوازده سال داشتم ... "

محمد خان مصدق السلطنه پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در تبريز همراه پدر خوانده اش، که بعد از جلوس مظفرالدين شاه بر تخت سلطنت به سمت منشي مخصوص شاه تعيين شده بود، به تهران آمد. 

مصدق السلطنه با وجود سن کم در نخستين سالهاي خدمت در مقام مستوفي گري خراسان کاملا در کار خود مسلط شد و توجه و علاقه عموم را به طرف خود جلب نمود. در باره خدمات او در خراسان افضل الملک در کتاب افضل التواريخ چنين مي نويسد: " ميرزا محمد خان مصدق السلطنه را امروز از طرف شغل مستوفي و محاسب خراسان گويند، ليکن رتبه و حسب و نسب و استعدا و هوش و فضل و حسابداني اين طفل يک شبه ره صد ساله مي رود. اين جوان بقدري آداب دان و قاعده پرداز است که هيچ مزيدي بر آن متصور نيست. گفتار و رفتار و پذيرائي و احتراماتش در حق مردم به طوري است که خود او از متانت و بزرگي خارج نمي شود، ولي بدون تزوير و ريا با کمال خفض جناح کمال ادب را درباره مردمان بجاي مي آورد و نهايت مرتبه انسانيت و خوش خلقي و تواضع را سرمشق خود قرار داده است". 

مصدق السلطنه بعد از مراجعت به تهران در اولين انتخابات دوره مشروطيت نامزد وکالت شد. او به نمايندگي از طبقه اعيان و اشراف اصفهان در اولين دوره تقنينيه انتخاب گرديد؛ ولي اعتبار نامه او بدليل اين که سن او به سي سال تمام نرسيده بود رد شد. 

مصدق السلطنه در سال 1287 شمسي براي ادامه تحصيلات خود به فرانسه رفت و پس از خاتمه تحصيل در مدرسه علوم سياسي پاريس به سويس رفت و در اين مرحله به اخذ درجه دکتراي حقوق نائل آمد. مراجعت مصدق به ايران با آغاز جنگ جهاني اول مصادف بود. بعد از مراجعت به ايران مصدق السلطنه با سوابقي که در امور ماليه و مستوفي گري خراسان داشت به خدمت در وزارت ماليه دعوت شد.  دکتر مصدق قريب چهارده ماه در کابينه هاي مختلف اين سمت را حفظ مي کند تا اينکه سرانجام در حکومت صمصام السلطنه به علت اختلاف با وزير وقت ماليه ( مشار الملک ) از معاونت وزارت ماليه استعفا مي دهد و هنگام تشکيل کابينه دوم وثوق الدوله مجدداً عازم اروپا مي شود. 

دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران اقامت در سويس که آنرا " وطن ثانوي " خود مي خواند مي نويسد: " در آنجا بودم که قرارداد وثوق الدوله بين ايران و انگليس منعقد گرديد.... تصميم گرفتم در سويس اقامت کنم و به کار تجارت پردازم. مقدار قليلي هم کالا که در ايران کمياب شده بود خريده و به ايران فرستادم؛ و بعد چنين صلاح ديدم که با پسر و دختر بزرگم که ده سال بود وطن خود را نديده بودند به ايران بيايم و بعد از تصفيه کارهايم از ايران مهاجرت نمايم. اين بود که همان راهي که رفته بودم به قصد مراجعت به ايران حرکت نمودم..."  دکتر مصدق سپس شرح مفصلي از جريان مسافرت خود از طريق قفقاز به ايران داده و از آن جمله مي نويسد چون کمونيستها بر اين منطقه مسلط شده بودند، به او توصيه کرده بودند که دستهايش را با دوده سياه کند تا کسي او را سرمايه دار نداند! دکتر مصدق اضافه مي کند " به دستور ژنران قنسول ايران در تفليس اتومبيلي تهيه نمودند که با پرداخت چهل هزار مناتت مرا به پتروسکي برساند و از آنجا از طريق دريا وارد مشهد سر ( بابلسر فعلي ) شويم. ولي چند ساعتي قبل از حرکت خبر رسيد که کمونيستها دربند را تصرف کرده اند که از اين طريق نيز مايوس شدم  و چون ناامني در تفليس رو به شدت مي گذاشت از همان خطي که آمده بودم به سويس مراجعت کردم."

بعد از مراجعت دکتر مصدق به سويس، مشيرالدوله که به جاي وثوق الدوله به نخست وزيري انتخاب شده بود، تلگرافي بعنوان مصدق السلطنه به سويس فرستاد و او را براي تصدي وزارت عدليه به ايران دعوت کرد. دکتر مصدق تصميم گرفت از راه بنادر جنوب به ايران مراجعت کند.

در مراجعت دکتر مصدق به ايران از طريق بندر بوشهر، پس از ورود به شيراز بر حسب تقاضاي محترمين فارس و واليگري ( استانداري ) فارس منصوب شد و تا کودتاي سوم اسفند 1299 در اين مقام ماند و براي ايجاد امنيت و جلوگيري از تعدي قدمهاي موثري برداشت.

با وقوع کودتاي سيد ضيا و رضا خان، دکتر مصدق تنها شخصيت سياسي ايران بود که دولت کودتا را به رسميت نشناخت و از مقام خود مستعفي گشت. پس از استعفا از فارس عازم تهران شد. ولي بنا به دعوت سران بختياري به آن ديار رفت تا کابينه سيد ضيا پس از 100 روز ساقط گرديد.

با سقوط کابينه ضيا، وقتي قوام السلطنه به نخست وزيري رسيد، دکتر مصدق را به وزارت ماليه ( دارائي ) انتخاب نمود که با قبول شرايطي همکاري خود را با دولت جديد پذيرفت.

با سقوط دوت قوام السلطنه و روي کار آمدن مجدد مشيرالدوله وقتي از مصدق خواسته شد که با سمت والي آذربايجان با دوت همکاري کند، با اين شرط که ارتشيان تحت امر او در منطقه باشند، قبول کرد. از اواخر بهمن 1300 با اواسط سال 1301 اين ماموريت را پذيرفت، ولي در اواخر کار بخاطر سرپيچي فرمانده قشون آذربايجان از اوامرش بدستور رضا خان سردار سپه، وزير جنگ وقت، از اين سمت مستعفي گشت و به تهران مراجعت کرد.

در خرداد ماه 1302 دکتر مصدق در کابينه مشيرالدوله به سمت وزير خارجه انتخاب شد و با خواسته انگليسيها براي دو مليون ليره که مدعي بودند براي ايجاد پليس جنوب خرج کرده اند بشدت مخالفت نمود و آب پاکي را بر دست وزير مختار انگلستان ريخت.

پس از استعفاي مشيرالدوله، سردار سپه به نخست وزيري رسيد و دکتر مصدق از همکاري با اين دولت خودداري ورزيد.

دکتر مصق در دوره پنجم و ششم مجلس شواري ملي به وکالت مردم تهران انتخاب و در همين زمان که با صحنه سازي سلطنت خاندان قاجار منقرض و رضا خان سردار سپه و نخست وزير فعلي به مقام پادشاهي رسيد، او قاطعانه با اين انتخاب به مخالفت برخاست. زمانيکه عمر مجلس ششم به پايان رسيد و رضا شاه با ديکتاتوري مطلق فاتحه حکومت مشروطه و دمکراسي را خواند، دکتر مصدق طي ساليان دراز خانه نشين شد و در اواخر سلطنت پهلوي اول که همه رجال سابق يا از بين رفته بودند و يا دست بيعت به حکومت داده بودند، مصدق به زندان افتاد ولي پس از چند ماه آزاد شد و تحت نظر در ملک خود در احمد آباد مجبور به سکوت شد. رضا شاه در سال 1320 پس از اشغال ايران بوسيله قواي روس و انگليس، از سلطنت برکنار گشت و به آفريقاي جنوبي تبعيد گشت و دکتر مصدق به تهران برگشت.

دکتر مصدق در انتخابات شور انگيز دوره 12 مجلس که پس از سقوط رضا شاه انجام شد، بار ديگر در مقام وکيل اول تهران قدم به مجلس نهاد و مورد تجليل تمام ملت ايران قرار گرفت.

در انتخابات دوره 15 مجلس بخاطر مداخلات نامشروع قوام السلطنه ( نخست وزير ) و شاه مانع شدند تا دکتر مصدق قدم بمجلس بگذارد و انگليسيها بتوانند قرارداد تحميلي سال 1933 دوره رضا شاه را که بمدت 60 سال حقوق ملت ايران را از نفت جنوب ضايع مي ساخت، در دولت ساعد مراغه اي تنفيذ سازند. خوشبختانه بر اثر فشار افکار عمومي مقصود انگليسيها تامين نشد و عمر مجلس پانزدهم  سر رسيد. در همين دوران بود که دکتر مصدق و همراهان وي اقدام به پايه گذاري جبههً ملي ايران را نمودند ( 1328 ).

بر خلاف انتظار انگليسي ها، در انتخابات مجلس 16 با همه تقلبات و حمايت شاه و دربار صندوقهاي ساختگي آرا تهران باطل شد و هژير وزير دربار دست نشانده والاحضرت اشرف بقتل رسيد و در نوبت دوم انتخابات، دکتر مصدق و گروهي از يارانش که هنوز دو سه نفري از آنها راه خيانت در پيش نگرفته بودند، بمجلس راه يافتند؛ که در همين مجلس پس از کشته شدن سپهبد رزم آرا، طرح ملي شدن صنايع نفت جنوب به رهبري دکتر مصدق تصويب شد و اندکي بعد در شور و اشتياق عمومي دکتر مصدق به نخست وزيري رسيد تا قانون ملي شدن صنعت نفت را به اجرا در آورد.

در ارديبهشت ماه سال 1330 دکتر مصدق با تکيه به راي اعتماد اکثر نمايندگان مجلس به نخست وزيري رسيد. نخستين اقدام دکتر مصدق پس از معرفي کابينه، اجراي طرح ملي شدن صنعت نفت بود.

بدنبال شکايت دولت انگليس از دولت ايران و طرح شکايت مزبور در شوراي امنيت سازمان ملل، دکتر مصدق عازم نيويورک شد و به دفاع از حقوق ايران پرداخت. سپس به دادگاه لاهه رفت و در احقاق حق ملت ايران به پيروزي دست يافت. در بازگشت به ايران سفري نيز به مصر کرد و در آنجا مورد استقبال پر شکوه ملت مصر قرار گرفت.

انتخابات دروه هفدهم مجلس بخاطر دخالتهاي ارتشيان و دربار به تشنج کشيد و کار بجايي رسيد که پس از انتخاب 80 نماينده، دکتر مصدق دستور توقف انتخابات حوزه هاي باقي مانده را صادر کرد. 

دکتر مصدق برا ي جلوگيري از کارشکنيهاي ارتش درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت را از شاه نمود. که اين درخواست از طرف شاه رد شد. به همين دليل دکتر مصدق در 25 تيرماه 1331 در مقام نخست وزيري استعفا ميکند. 

يکروز بعد، مجلس قوام السلطنه را به نخست وزيري انتخاب کرد و قوام السلطنه با صدور بيانيه شديد الحني نخست وزيري خود را اعلام نمود. 

مردم ايران که از برکناري دکتر مصدق شديدا خشمگين بودند، در پي چهار روز تظاهرات و قيامهاي پيوسته در حمايت از دکتر مصدق، موفق به ساقط کردن دولت قوام گرديدند، و در 30 تير 1331 دکتر مصدق بار ديگر به مقام نخست وزيري ايران رسيد.

در روز 9 اسفند ماه 1331 دربار با کمک عده اي از روحانيون، افسران اخراجي و اراذل و اوباش تصميم به اجراي طرح توطئه اي بر عليه مصدق کردند تا او را از بين ببرند. نقشه از اين قرار بود که شاه در آن روز به عنوان سفر به اروپا از پايتخت خارج شود و اعلام دارد که اين خواسته دکتر مصدق است ( براي اطلاعات بيشتر لطفا به کتاب " خاطرات و تالمات دکتر مصدق" بقلم خود ايشان مراجعه کنيد). ارازل و اوباش نوکر دربار هم به بهانه جلوگيري از سفر شاه در مقابل کاخ شاه تظاهرات برپا کنند و هنگام خروج دکتر مصدق از دربار وي را بقتل برسانند. ولي از آنجائيکه مصدق از نقشه اطلاع يافت توانست جان سالم بدر برد و توطئه با شکست روبرو گشت. 

سرتيپ افشار طوس رئيس وفادار شهرباني دکتر مصدق، بوسيله عمال دربار و افسران اخراجي به طرز وحشيانه اي بقتل رسيد. 

بعلت اختلافات شديد مجلس با دولت دکتر مصدق، و بدنبال استعفاي بسياري از نمايندگان مجلس ،دولت اقدام به برگذاري همه پرسي در سطح کشور نمود تا مردم به انحلال يا عدم انحلال مجلس راي دهند. در اين همه پرسي که البته به خاطر همزمان نبودن زمان انتخابات در تهران و شهرستانها، و همچنين جدا بودن محل صندوقهاي مخالفان و موافقان انحلال مجلس مورد انتقاد بسياري از منتقدان قرار گرفت؛ در حدود دو ميليون ايراني به انحلال مجلس راي مثبت دادند و مجلس در روز 23 مرداد 1332 راسما انحلال يافت. 

در روز 25 مرداد 1332 طبق نقشه اي که سازمانهاي جاسوسي آمريکا و انگليس براي براندازي دولت مصدق کشيده بودند، شاه دستور عزل دکتر مصدق را صادر نمود و رئيس گارد سلطنتي خويش، سرهنگ نصيري را موظف نمود تا با محاصره خانه نخست وزير فرمان را به وي تحويل دهد. همچنين نيروهايي از گارد سلطنتي مامور بازداشت عده اي از وزراي دکتر مصدق گشتند. ولي نيروهاي محافظ نخست وزيري با يک حرکت غافلگير کننده رئيس گارد سلطنتي و نيروهايش را خلع سلاح و بازداشت نمودند و نقشه کودتاي 25 مرداد به شکست انجاميد.

در روز 28 مرداد ماه 1332 دولتين آمريکا و انگليس با اجراي نقشه دقيقتري دست به کودتاي ديگري عليه دولت ملي دکتر مصدق زدند که اينبار باعث سقوط دلت مصدق گشت. در اين روز سازمان سيا با خريدن فتواي برخي از روحانيون و همچنين دادن پول به ارتشيان، اراذل و اوباش تهران آنها را به خيابانها کشانيد. بدليل خيانت رئيس شهرباني و بي توجهي رئيس ستاد ارتش دولت مصدق، کودتاچيان توانستند به آساني خود را به خانه دکتر مصدق برسانند و پس از چندين ساعت نبرد خونين گارد محافظ نخست وزيري را نابود کنند و خانه وي را پس از غارت کردن به آتش بکشانند. ولي دکتر مصدق موفق شد به همراه ياران خود از نردبان استفاده کند و به خانه همسايه پناه ببرد. در اين کودتا گروهي از ياران سابق دکتر مصدق نيز به بهانه مخالفت با مصدق با اجانب همکاري نمودند! همچنين شايان ذکر است که اعضاي حزب کمونيست توده که در روزهاي 26 و 27 مرداد به بهانه هواداري از دکتر مصدق دست به اغتشاشات مي زدند، در روز 28 مرداد هيچ عملي بر ضد کودتاي آمريکائيان انجام ندادند. 

در روز 29 مرداد دکتر مصدق و يارانش خود را به حکومت کودتا به رهبري ژنرال زاهدي تسليم کردند. 

در دادگاهي نظامي، دکتر مصدق با برملا کردن اسرار کودتاي 25 و 28 مرداد چهره کودتاچيان را نزد جهانيان رسوا ساخت. در پايان دادگاه وي را به 3 سال زندان محکوم کردند و پس از گذراندن 3 سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد تبعيد گشت و تا آخر عمر تحت نظارت شديد بود.

در سال 1342 همسر دکتر مصدق، خانم ضياالسلطنه، در سن 84 سالگي درگذشت و دکتر مصدق را بيش از پيش در غم فرو برد. حاصل ازدواج وي و دکتر مصدق 2 پسر و 3 دختر بود.

در 14 اسفند ماه 1345 دکتر محمد مصدق بدليل بيماري سرطان، در سن 84 سالگي دار فاني را وداع گفت. پيکر مطهر وي در يکي از اتاقهاي خانه اش در احمد آباد به خاک سپرده شد.

يادش گرامي

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383 و ساعت 14:8 |

به جای آنکه تاریکی را لعنت کنید شمعی روشن کنید

کنفوسیوس

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383 و ساعت 14:3 |
Dsc_5174--

Dsc_5164--

Dsc_5186-- Dsc_5184--

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در شنبه بیست و چهارم بهمن 1383 و ساعت 18:34 |
 
 

 

سلام به خواهران و برادرانم من خوشحالم كه بعد از ۲۴ سال توفيقي را داشتم كه بتوانم خارج از زندان در حضور شما باشم و مطالبي را خدمتتان بگويم و اگر سوالي باشد پاسخ بدهم به اندازه كافي از حوادث گذشته بركشور ما در ۲۵ سال گذشته آگاهي داريد اينكه به ناحق عده اي از افراد وطن پرست و شريف اين مملكت متهم شدند و زندگي شان را از دست دادند و يا خانواده هايشان از هم پاشيد وآن چه را كه ملت ايران آرزو داشت و به خاطرش برپاخواسته بود متاسفانه به آن نرسيد و نتايجي كه بدست آمده ومسائلي ست كه شما هر روز با آن سر و كار داريد بناير اين من اين افتخار را داشتم كه در ۲۴ سال گذشته به ناحق مورد اتهامات غير واقعي قرار گرفتم و در زندان رفتم و خانواده و زندگي ام از هم متلاشي شد اما شكر خداوند كه در مقابل ظلم سرخم نكردم و به هيچ وجه مطالب و اتهاماتي كه به من و دولت ما دولت موقت گفته شده بود نپذيرفتم و با دليل و منطق رد كردم در چند ماه گذشته دو جلد كتابي را كه به دليل خارج بودن از زندان به خاطر سه عمل جراحي كه داشتم و اصطلاحاً درعنوان دادستاني به عنوان توقف حكم هست خارج از زندان بوده و هستم واين دو كتاب قسمتي از خاطرات من هست و در چندين ماه نوشته شده و بقيه خاطرات را كه شايد بيش از۲۰ جلد باشد در آينده ان شاءالله با عنايت خداوند من اينها را نوشته ام اما تنظيم خواهيم كرد و ويراستاري خواهد شد در شرايط خاص كه در پيش داريم به اطلاع شما مردم ايران خواهد رسيد يكي از آنها كتاب مدافعات من هست كه من استدعا مي كنم بدون هيچ پيش داوري اين مدافعات مطالعه شود و شما ببينيد كه با يك هموطنتان برخلاف حق چه كردند البته من نمونه اي بودم از ده ها هزار يا بيش از صد هزار قرباني كه در زندان هاي ايران مردانه ايستادند و به زير خاك رفتند يا به هر صورت تحمل زندان كردند من در ۲۴ سالي كه در زندان بودم يك مدت خيلي كوتاه درخدمت آقاي علي افشاري بودم و يك سه سال و اندي در خدمت آقاي رحماني در يك بند بوديم و زندگي همديگر را مي ديديم و زندان را باهم مي گذرانديم به هر صورت آن چه كه من مي توانم در مورد ۲۴ سال گذشته بگويم اين بود كه تمام آرزوهاي ملت ما با كمال تاسف بر باد رفت عده اي از عزيزان ما در زندان هستند من در بند سالن ۳ ساختمان آموزشگاه مدتي با آقاي علي افشاري بودم و با افكار ايشان كارهاي ايشان از نزديك آشنا شدم و ايشان هم همين طور. من اميدوار هستم كه ايشان و بقيه زندانيان سياسي به زودي از زندان خارج بشوند و به آغوش هموطنانمان برگردند و به خصوص خانواده هايشان كه عده اي شهيد دادند و عده اي زندگي شان متلاشي شد و اينها بتوانند به زندگي عادي خودشان برگردند و بعد بتوانند در مسير صحيح به ايران خدمت كنند من يك فرد ملي هستم و به خاطر ايران و ايرانيان زنده ام صرف نظر از هر عقيده و مرامي كه داشته باشند اينها در اين خاك به دنيا آمدند و به خاطر عقايدشان تحمل رنج و مشقت و زندان را كردند و يا جانهايشان را از دست دادند اين افراد بسيار براي تاريخ ايران و براي شخص من عزيز هستند و در مقابل شان تعظيم مي كنم و براي آنها درود مي فرستم من نمي خواهم از مصيبتهاي گذشته حرف بزنم چون ذكر مصيبتها هميشه در كتاب ها هست و مي شود خواند اما آنچه كه براي من مهم است اين است كه آينده ايران كه شما آينده سازان ايران هستيد چه خواهران و چه برادران من كه اينجا تشريف داريد به هر صورت اين شما هستيد كه آينده وطنتان را بايد در اختيار داشته باشيد و براي حل مشكلات اين وطن چاره بيانديشيد من قسمتي از آنچه كه مي خواهم بگويم اين است كه من به شخصه نااميد نيستم به آينده ايران بسيار اميدوارم هستم و همين اميد بود كه باعث شد كه من اين ۲۴ سال را در بدترين شرايط ممكن بگذرانم يك دوران دو سال ونيم بسيار كوچكش را من خدمتتان بگم درقزل حصار در زندان انفرادي به ابعاد ۵۰/۱ در ۶۰/۲ كه مشخص است چقدر كوچك است ما ۲۷ نفر در اين محل كه براي يك نفر ساخته شده بود وادار به اقامت شده بوديم در تمام ۲۴ ساعت ما زانو به بغل بوديم براي اينكه امكان دراز كردن پا نبود و يك تخت در اينجا بود كه طبق ليستي كه درست كرده بوديم و به ديوار زده بوديم هر سه ساعت هر ۳ نفري مي توانستند در روي تخت دراز بكشند و مشكلات بسيار زياد فيزيكي براي همه ايجاد شد ۳ بار در ۲۴ ساعت حق داشتيم به دستشويي برويم و در هفته هم ۱۰ دقيقه براي ۲۷ نفر فرصت بيشتر نبود كه به حمام برويم بنابراين شما مي توانيد تصور بفرماييد كه چه شرايط بهداشتي و جسمي را ما در آن شرايط تحمل كرديم مهم نيست وقتي انسان عقيده و باوري دارد به خصوص به صداقت من به ايدئولوژي كاري ندارم چون هر كسي يك ايدئولوژي خاص خودش را دارد و به خاطر نجات وطنش از آن ايدئولوژي استفاده مي كند شرايطي را كه جمع ما معجوني بود از افكار متفاوت و به خصوص يك عده خلافكار تحمل كردم به خاطر اعتقادي را كه به حقيقت داشتم. اتهامات بسيار زشتي به من و دولت موقت مرحوم مهندس بازرگان زده شده بود ما اگر هيچ توانايي و استعداد و سوادي در اداره مملكت فرض نداشتيم اما در داشتن شرافت تأكيد مي كنم من عقيده دارم ما شرافتمند بوديم ما وطن پرست بوديم و بيگانه پرست نبوديم و ما به خاطر بيگانگان كار نمي كرديم و زندگي نمي كرديم دادن اتهاماتي كه به ما زده شد همان طور كه عرض كردم قسمتي از آن در اين كتابها هست و بقيه كتابها هم به تدريج به دليل شرايط روزي كه در آن زندگي مي كنيم در خواهد آمد و شما مطالعه خواهيد كرد و من اميدوارم كه هر كتابي را كه در اين دوران در آمده اگر امكان آن باشد كه مطالعه بفرماييد و مقايسه كنيد چون خيلي ها در اين دوران كتاب نوشتند و درباره شرايط زمان صحبت كردند اين شما هستيد كه بايد با مطالعه تان و تحقيقاتتان به حقيقت برسيد و ببيند كه گفتار چه كسي درست و راهي كه انتخاب كرده تا چه اندازه استمرار داشته و مي تواند براي آينده مملكت مفيد واقع بشود . با همه اين شرايط كه من يك نمونه اش را برايتان عرض كردم و ديگر هم نمي خواهم وارد آن شرايط بشوم و شما را ناراحت بكنم مي خواهم بگويم كه همه ي اين شرايط نتوانست كوچكترين نااميدي براي آينده ايران در ذهن من ايجاد كند من به آينده ايران و به هموطنانمان بسيار اميدوار هستم بايد سعي بكنيم كه شرايطي كه درآن زندگي بكنيم چه در داخل كشورمان و چه در خارج كشورمان بشناسيم آنچه را كه در طول تاريخ ۱۰۰ سال اخير بر سرملت ما آمده وافراد بسيار خدمتگذار و صديقي در اين راه فدا شدند اين بوده كه اكثريت توده ي ملت ايران به اندازه كافي آگاهي از حوادث و جريانات نداشتند تابع احساساتشان را افتادند و خود شان را فداكردند اما لحظه اي فكر نكردند كه چرا چنين كردند و بايد چنين بكنند و در چه دوران و چه شرايطي زندگي مي كنند من تقاضايم اين است كه مقداري به آنچه كه گذشته شما عزيزان فكر بكنيد و حرفهاي افراد متفاوت را بشنويد و به قضاوت بنشيند و بعد از مطالعه كافي كه چه كسي درست مي گويد نه گول لباس كسي را بخوريد نه گول حرفهاي كسي را بخوريد نه گول نوشته هاي كسي را بخوريد بلكه تمام توجه مان را براي پيدا كردن حقيقت بگذاريم كه حقيقت چه بوده و چرا ما به اين روز رسيديم شما از شرايط ايران كاملاً آگاه هستيد كه از نظر اجتماعي فرهنگي و اقتصادي و سياسي ما در چه شرايطي زندگي مي كنيم در حالي كه يك كشوري هستيم كه بالقوه بسيار ثروتمند و خوشبختانه مردماني بسيار فداكار و باهوش خيلي ها نسبت به مردم ما ايراداتي دارند و در سخنان و يا در نوشته هايشان اتهام به مردم ما مي زنند كه داراي چه صفاتي هستند كه بنابه گفتار آنها اين صفات درست نيست اينها زاييده شرايط زمان بوده كه برملت ما تحميل شده اگر عده اي بي تفاوت شده اند نسبت به مسائل سياسي به دليل تجربه اشان در طول عمر شان بوده كه كساني آ‌مدند حرفهايي زدند و اعمالي كه كردند مخالف حرفايشان بوده بنابر اين اعتماد شان را نسبت به اين افراد از دست دادند يا نسبت به كارهاي اجتماعي ما عده اي بي تفاوت هستند اتفاقاتي كه مي افتد نسبت به آن بي تفاوت هستند ولي من مي خواهم بگويم كه نسبت به هموطنانتان اعتماد داشته باشيد شما سازندگان آينده ايران بايد به اندازه كافي در مورد وطنتان مطالعه بكنيد افراد خدمتگذار مملكت تان را بشناسيد و به خاطر آزادي و عظمت ايران فكر بكنيد و همه به هم كمك بكنيد و به هم اعتماد داشته باشيد و به كساني كه شرايط داخل و خارج ايران را بهتر توانستند بشناسند و راه حل هايي را كه ارائه خواهند كرد صحيح تر است از آنها حمايت بكنيد و باهم وحدت داشته باشيد براي فرداي ايران و در پايان آرزوي سلامت و توفيق شما و آرزوي آزادي و عظمت ايران و به عهده گرفتن وظايف تاريخي ايران در اين شرايط هستم .
ايشان صحبتهاي خود را به تقاضاي مجري برنامه براي بازگوكردن اتهامات وارده به ايشان ادامه دادند .
عرض كنم كه اتهام من تنها
dear sir نيست آن كساني كه اين اتهام را برعليه من استفاده كرده ند متأسفانه با الفباي سياسي آشنايي نداشتند ، شما اگر از هر كسي كه عضو وزارت خارجه است سوال بفرماييد يك نامه نيست كه در دنيا بين ديپلمات ها مبادله بشود و طرف را dear خطاب نكنند اين جزو الفباي سياسي است . حالا اگر كساني كه قدرت دردستشان است معني اين كلمه را نمي دانستند يا نمي دانند يا نمي خواهند بدانند اين گناه من نيست من وظيفه ام اين بود كه ۲۴ سال مقاومت كنم نه تنها اين dear اگر اجازه بدهيد كه وقت مجلس را بيشتر بگيرم .
من يك خلاصه اي از اتهاماتي كه به من زده شده عرض مي كنم ، خيلي وقتتان را كم مي گيرم ولي استدعا مي كنم توجه
بفرماييد .

 
من اولين اتهامم اين بود كه همسري دارم به نام مونيكا حقاني ، مونيكا يك اسم آلماني است كه در اتريش و آلمان هم از آن استفاده مي شود حقاني يك فاميل ايراني است و اين خانم كه شوهرش حقاني و ايراني بود در بانك سپه خيابان پهلوي حسابي داشت كه گويا بهره اش در سال ۵۷ ۱۳۰۰۰۰۰۰ تومان بهره مي شد .
آقاي نماينده دادستاني آقاي دكتر مجتبي مير مهدي با كمال تأسف و با كمال بي انصافي بدون اينكه سندي وجود داشته باشد ايشان را به نام همسر من معرفي كرد درحالي كه همسر من در سوئد زندگي مي كرد در آن زمان من سفير ۵ كشور اسكانديناوي بودم و بنا به دعوت دولت ايران به ايران آمده بودم كه در اينجا به مسايلي كه هست بپردازم ولي همسر
و فرزندانم در سوئد ماندند و از نظر اطلاعاتتان من ۲۴ سال است كه فرزندانم را نديدم به خاطر احساس وظيفه اي كه كردم هيچ وقت ضعف نشان ندادم ، اگر بين شما كساني هستند كه فرزندي دارد ، مي تواند احساس بكند كه داشتن فرزند چه مفهومي براي انسان ها دارد دومين اتهام من اين بود كه من كل خواروبار ايران را به آمريكا دادم ، اينها دركتاب هاي ۵۶ و ۱۰ لانه ي جاسوسي است .و در نشرياتي كه آقايان منتشر كرده اند هست و اين را من به طور خيلي خلاصه براي اينكه وقتتان زياد گرفته نشود خدمتتان عرض مي كنم در زماني كه سال ۵۷ دولت موقت سركار آمد سفير آمريكا در ايران آقاي سوليوان ، يك شب به دفتر من آمدند و يك نامه خطاب به نخست وزير نوشته بودند به من دادند چون من شب ها و هفته اي سه شب در نخست وزيري مي ماندم و اصطلاحاً oncall بودم براي حوادثي كه آن زمان در نقاط مختلف ايران اتفاق مي افتاد . ايشان در اين نامه نوشته بودند كه ما دو انبار بزرگ داريم يكي انبار خواروبار در جاده ي جنوبي كرج و يكي هم انبار دارو در نياوران . دراين نامه محتواي، اين دو انبار ، را به دولت موقت اهدا كرده بودند .


 
من صبح كه آقاي نخست وزيرمهندس بازرگان ،آمدند نامه رابه ايشان نشان دادم و برايشان خواندم و ترجمه كردم براي اينكه ايشان فرانسه شان از من خيلي بهتر بود و من انگليسي ام از ايشان يك كمي بهتر بود و ايشان به من دستور دادند كه من نامه اي به آقاي سوليوان بنويسم و از ايشان تشكر كنم كه چنين پيشنهادي داده اند ، اما گفتند به ايشان بگوييد كه ما هديه شما را نمي پذيريم . اما افراد كارشناسي را مي فرستيم در انبار شما چه دارو و چه خواروبار و اينها را ببينند و آنچه را كه صلاح بود از شما مي خريم خود ايشان بعد از اينكه جواب دادم من را مأمور كردند كه سرپرستي اين كار را بكنم من به نظرم رسيد كه به تنهايي درست نيست من اين كار را انجام بدهم از ايشان خواهش كردم كه چون نظام يك نظام ديني يك فرد روحاني باهم باشند تا اگر ما تصميمي مي گيريم و به دولت پيشنهاد مي كنيم ايشان نيز در جريان باشند .

 
قرار شد ما ۲- ۳ نفر اين كار را هندل بكنيم اما اين مصادف شد با رفتن من از ايران به اسكانديناوي و بعد از من هم هنوز هم نمي دانم كه مواد غذايي در انبار جاده كرج و آن داروها در انبار نياوران به چه كسي داده شد و چه شد اين شد اتهام من به عنوان دادن كل خواروبار ايران به آمريكا شما خودتان قضاوت بفرماييد كه اين ها با حقيقت چقدر مي تواند فاصله داشته باشد يك اتهام ديگر من اين بود كه من كل مخابرات ايران را به آمريكا دادم داستان باز از اين قرار است كه يك شب من در نخست وزيري بودم آقاي سليوان و آقاي استنپل كارشناس سياسي آن ها ( وابسته سياسي شان ) ساعت ۱۱ شب به دفتر من آمدند و گفتند كه ما يك دفتري داريم در خيابان ضراب خانه سابق و پاسداران فعلي و يك شركتي داريم در آنجا به نام شركت خليج  آنها كه كمي سن شان بالاتر است شايد اين مسائل را شنيده باشند . در آنجا در دهانه ورودي به شركت يك كيوسكي بوده و يا يك آمريكايي در شيفت خودش مي نشسته و به افراد خودشان اجازه مي داده كه وارد شركت بشوند يا نه يك عده اي كه من نمي دانم چه كساني بودند ريخته بودند و اين آقا را توقيف كرده بودند و يك دستگاه تلفن كه آن زمان ۱۲۰ تا يك توماني قيمتش بود از ايشان برداشته بودند خود ايشان و پاسپورتشان را توقيف كرده بودند . من در آن زمان تلفن كردم آقاي مهندس بازرگان را از خواب بيدار كردم گفتم : آقاي سليوان آمدند و اين اتفاق افتاده و اين نامه را نوشته ايشان گفتند كه هر كاري مي
عباس اميرانتظام در رابطه با سخنراني در دانشگاه اميرکبير گفت: يكي از آرزوهاي من اين بود كه بتوانم با هموطنان جوان حرف بزنم و فوق العاده تحت تاثير ديدن آنها قرار گرفتم.
تواني بكن كه آن فرد آزاد بشود و تلفن و پاسپورتش به او داده شود . در آن زمان آقاي مهدوي كني رئيس كميته هاي انقلاب ايران بودند من به ايشان تلفن كردم و مسأله را خدمتشان گفتم . ايشان گفتند : من هيچ كس را ندارم كه به كمك شما بفرستم تلفن كردم به ستاد نيروي هوايي آقاي سرتيپ ايمانيان فرمانده نيروي هوايي در دولت موقت بود و به ايشان تلفن كردم و تقاضاي كمك كردم ايشان سوگند خوردند كه درحال حاضر ۶ نفر بيشتر در اينجا نيستند با اين وجود ۴ نفر آنها را در اختيار من مي گذارند و من به ايشان گفتم كه به كجا مراجعه كنند مراجعه كردند و تا الان من اصلاً جزئياتش را نمي دانم ولي صبح دوباره آقاي سليوان و آقاي استنپل به دفتر نخست وزيري به دفتر من آمدند و يك نامه تشكر نوشتند به من اين همان نامه اي است كه به عنوان سند
Dear چون نوشته بودند Dear Mr Amir Entezam The ….. به هر صورت آمدند تشكر كردند كه اين آمريكايي آزاد كرده و تلفن و پاسپورتش را به او داده ايد تلفن كه متعلق به شركت خليج و خودشان بود وقيمت آن ۱۲۰ تا يك توماني بود اين به عنوان دادن كل مخابرات ايران به آمريكا اتهام من شده است . اتهام ديگر اين است كه به صندوق پس انداز مازندران نامه نوشتند كه موجودي حساب من را ببينند چقدر است من تا آن روز اصلاً اسمش را هم نشنيده بودم صندوق جواب داده بود به دادستاني انقلاب كه آقايان زير در اين صندوق حساب ندارند .
آقاي ابراهيم بروخيم آقايي كه من اصلاً اسمش در ذهنم نيست به عنوان شركت ژنرال هاوس و عباس امير انتظام من بلافاصله كه اين را نماينده دادستاني آقاي مير مهدي خواندند فرياد زدم كه آقاي رئيس دادگاه من براي اين مسئله توضيح دارم . ايشان اجازه دادند من صحبت كنم من گفتم همانطور كه شنيديد و ملاحظه كرديد در اين نامه وجه اشتراك ما آقايان و آخر جمله ندارند است . چون نوشته آقايان زير در اين صندوق حساب ندارند . اين وجه اشتراك ماست . حالا چرا دادستاني انقلاب اينكار را كرده من اينجا بلافاصله به ذهنم رسيد و گفتم آقاي ابراهيم بروخيم يكي از هموطنان يهودي ما هستند كه صاحب نشريات و كتابهاي زيادي به خصوص در فرهنگ انگليسي و فرانسه هستند نفر دوم مدير عامل شركتي به نام ژنرال هاوس كه براي افراد آن زمان اين اسم خيلي بزرگ بود و تداعي مي كرد كه اميرانتظام هم يهودي است و هم ثروتمند اين اتهام بعدي من بود اتهام ديگر من اين بود كه من در حزب توده ايران عضويت داشته ام و با آقايان همكاري مي كردم در حالي كه هيچ سندي وجود نداشت و كساني كه زنده هستند و مرا مي شناسند مي دانند كه من از زمان ملي شدن صنعت نفت در سال ۲۷ و ۲۸ و ۲۹، دانش آموز دبيرستان دارالفنون بودم و وقتي نهضت ملي شدن صنعت نفت پيش آمده بود و من از روز اول كه اسم سياست را شنيدم دنباله رو و به عنوان پيشوا و رهبر مرحوم دكتر مصدق را قبول داشتم و از همان زمان وارد مسايل سياسي شدم كه كارهاي آن زمان من به عنوان يك دانش آموز فقط فروختن روزنامه يا دادن اعلاميه يا اين مسايل بود بيش از اين سن من و تجربيات من ايجاب نمي كرد او آنها مي دانند كه من مطلقاً در هيچ حزب يا دسته يا گروهي نبودم جز راهي كه دكتر مصدق داشته و بعدها كه حكومت ايشان توسط كودتاي آمريكايي ساقط شد و نهضت مقاومت ملي به وجود آمد من ۲۳ يا ۲۴ سالم بود سال آخر دانشكده فني و با آقاي مهندس بازرگان كه آن زمان استاد ترموديناميك ما در دانشكده فني بودند و رئيس دانشكده بودند آشنا شدم و از آن زمان با ايشان كار مي كردم در نهضت مقاومت عضو شوراي مركزي نهضت شدم چون نهضت تازه تأسيس شده بود با وجود اينكه سنم از همه كمتر بود عضو هيئت اجرائيه شدم بنابراين اتهام عضويت در حزب توده مطلقاً با مشخصات من نمي خوانده و حال هم نمي خواند ، اتهام بعدي من اين بود كه من با ساواك همكاري مي كردم در حالي كه در تمام دوران سلطنت بعد از حكومت دكتر مصدق من عضو نهضت مقاومت ملي بودم ، در آنجا كار مي كردم و مرحوم بازرگان هم در دادگاه شهادت دادند كه از سال ۱۳۲۰ كه من شاگرد ايشان در دانشگاه فني بودم من را مي شناختند و اين رابطه ما از حد استادي و شاگردي و يا از كارهاي سياسي گذشت و حتي به خانوادگي هم رسيد و امروز خانواده بازرگان كه يك خانواده بزرگ و بسيار با ارزش ايران هستند فرد فرد شان را مي شناسند و دليلي براي من وجود نداشت . دليل اتهام بعدي شان اين بود كه من چون كار تجارت مي كردم و بنابه تشخيص و تصميم خودم دنبال كارهاي سودآور آني نرفتم كه لباس و يا وسايل آرايش وارد كنم كه بسيار هم سود آور هستند . من به دنبال ماشين آلات انباري بودم به دنبال راه سازي كانال سازي بودم كه بتوانم به كشورم از اين نظر خدمت كنم اين مسئله براي آقايان مطلبي شده بود كه چون من ماشين آلات وارد مي كردم و كانال آب مي ساختم و براي ساختن بتون و مقاومت بتون در شرايط مختلف جغرافيايي و نوع خاك و آبي كه برايش بكار مي رود . به يك ماده شيمايي به نام اديتو نيازمند بودم ودرآن زمان تنها وارد كننده اين مواد شهرام پهلوي بود و او اين نمايندگي را داشت او پسر اشرف بود و من تلفن شهرام پهلوي را در تقويم خود نوشته بودم اما در دوراني كه بيرون بودم وكار مي كردم هرگز اين احتياج به وجود نيامد كه از شركت ايشان چيزي بخريم و همواره خود مستقيماً از خارج وارد مي كرديم و كارمان را انجام مي داديم و اين اتهام ديگري بود كه من وابسته به خانواده ي سلطنتي گذشته بودم و دوست و شريك شهرام پهلوي هستم كه اين اتهام هم بسيار نادرست بود اتهام ديگر من اين بود كه در سال ۵۷ ايران ۱۲۰۰ قرارداد با آمريكا داشت كه شاه و نظامش اين قرراداد ها را با آمريكا بسته بود و بر طبق توافقي كه كرده بودند ما بايد پول فروش نفت را بايستي به بانك كست منهتن آمريكا مي ريختيم و دولت آمريكا بخاطر فروش سلاحهايي كه به ايران داشت حق امضا داشت كه از پول ما ملت ايران در اين بانك يك ميليارد و ۵۰۰ ميليون دلار برداشت بكند و در حسابي كه در اختيار خود وزارت دفاع آمريكا بود بريزد و وقتي جنسي فروخته مي شد و پول پرداخت مي شد و اين پول از يك ميليارد و پانصد ميليون دلار مي رسيد آن وقت از پول ما در بانك يك ميليارد بر مي داشتند و به اين حساب اضافه مي كردند زماني كه دولت موقت بر سر كار آمد شايد در روزنامه ها يا كتاب ها خوانده باشيد يا اينكه پدرانتان گفته باشند خوشبختانه من بيشترين مسئوليت را در دولت موقت آقاي مهندس بازرگان به من داده بودند من هم معاون ايشان بودم و هم سرپرست نخست وزيري و مسئول امور مالي و اداري نخست وزير هم سخنگو بودم هم مذاكره با آمريكا براي تبديل سلاح هاي خريداري شده به كارخانجات را آقاي بازرگان به من موكول كرده بودند. بعدها به عنوان نماينده ويژه در مذاكرات با آمريكا و اتحاد جماهير شوروي انتخاب شدم ما در مذاكراتي كه آن زمان با هيئت مستشاريه آمريكا داشتيم ما يك ميليارد و سيصد ميليون دلار پول نقد در حساب داشتيم كه من از طرف نخست وزير با هيئت نظامي آمريكايي صحبت كردم و توافق كرديم كه اين سلاحهايي كه ماخريديم مثل هواپيماها زير دريايي ها و كشتي ها و ساير سلاحها را پس بگيرند و به جاي اين ها به ما كارخانه بدهند ، كارخانجات مختلفي كه دولت ليستشان را آماده مي كرد كه به دولت آمركا بدهد اعم از كاخانجات پارچه بافي يا ساير صنايع دولت قرار بود كه كميته اي تشكيل بدهد و ليست را تهيه كند ولي مقصود اين است كه به عنوان مذاكره كننده من مذاكره مي كردم و دولت آمريكا توافق كرد كه اين يك ميليارد و سيصد ميليلون دلار را به ما پس بدهد و آن قراردادهايي كه ما براي خريد سلاح داريم تبديل كند به ساير كارخانجاتي كه ما به آن ها نياز داشتيم دادستاني انقلاب به خاطر اين مذاكرات من كه براي پس گرفتن يك ميليارد و سيصد ميليون دلار از آمريكا صورت گرفته بود به من لقب خيانتكار كبير را دادند اگر به روزنامه هاي آن روز مراجعه كنيد و به حكم من مراجعه كنيد ملاحظه مي كنيد كه من لقب خيانتكار كبير دادند چون من رفتم كه يك ميليارد و سيصد ميليون دلار پول ملت ايران را از آمريكا پس بگيرم و اين را هم توافق كرديم و ما قرارداد نوشتيم اما هرگز زمان براي اجراي آن پيش نيامد.

 

 مطلب ديگري كه من متهم شدم و جز افتخارات من و فكر مي كنم ملت ايران باشد اين بود كه در آن زمان در چهارمين سفر كه از سوئد طبق تقاضاي خاص خود آقاي مهندس بازرگان جناب نخست وزير به ايران كردم چند شبي كه در تهران بودم به منزل دوستان دعوت مي شدم و مي ديدم كه در اين زمان شكايت و گله عظيمي از شرايط موجود است من در جلسه حرفي نمي توانستم بزنم باري اينكه افراد با سنين مختلف و جنسيت مختلف نشسته بودند نمي شد من جوابي از طرف دولت بدهم از آنجا كه بيرون آمدم به فكرم رسيد كه بايد يك راه حل منطقي درباره اين مسئله پيدا كنيم و به همين دليل من از شوراي مقاومت ملي ايران كه در سال ۱۳۳۳ تشكيل شده بود اعضايش و مردان بسيار شرافتمندي بودند كه تعداد كمي از آن ها زنده اند و بقيه فوت شده اند من دعوت كردم در منزل يكي از دوستان خود كه بازهم عضو نهضت مقاومت ملي ايران و شوراي مركزي بودند و جلسه اي تشكيل دهيم و در آن جلسه بيست و چند نفر حضور پيدا كردند اعضاي شورا در آن زمان سي و پنج نفر بودند ومن در آنجا مسائل روز و ناراحتي و نگراني مردم ايران را مطرح كردم هر كدام از آقايان راه حلي را پيشنهاد كردند كه من خود مخصوصاً آقاي بازرگان و دكتر سحابي را دعوت نكردم كه نتايج را به اطلاع آنها برسانم اما هيچ راه حلي مورد قبول همه قرار نگرفت . من پيشنهاد دادم كه همه مشكلات به نظر من به نوع حكومت ارتباط دارد و دولت بايد مجلس خبرگان را منحل كند آقايان به اتفاق آراء اين را تصويب كردند من از و 2 نفر از افرادي كه در جلسه حضور داشتند و حقوق دادن تقاضا كردم كه اين را به صورت يك لايحه قانوني در آورند اين آقايان تا صبح نشستند و اين را به صورت لايحه قانوني در آوردند و صبح من آن را از آنها گرفتم و به نخست وزيري رفتم و اتاق آقاي بازرگان رفتم و به ايشان گفتم كه در اين چند روز چه اتفاقي افتاده و من از چه كساني دعوت كردم و نتيجه اين جلسه چه بوده و آنچه را كه نوشته شده بود جلوي او گذاشتم ايشان خواندند و سرشان را روي دستشان گذاشتند در حدود يك ربع بعد سرشان را بلند كردند و گفتند من موافقم به من گفتند به يكي از اتاق هاي نخست وزيري برو و اين را ماشين كن و جايي براي امضا بگذار و خودت هم اكنون (۱۰ صبح ) به وزرات خانه ها برو و آقايان وزرايي كه اين نامه را مي خوانند و موافقند امضا كنند و آن ها كه مخالفند امضا نكنند . من خودم رفتم ماشين كردم و بعد با ماشين راه افتادم به وزارت خانه هاي مختلف و تا ساعت ۴ بعد از ظهر توانستم ۱۴ امضا جمع كنم سپس برگشتم خدمت مهندس بازرگان و آنرا به ايشان نشان دادم. ( چون دولت ۲۲ نفر بود ) آقاي مهندس گفتند كه براي بقيه چه بايد كرد ؟گفتم شما لطف كنيد اينرا بگذاريد روي ميزتان آقايان وزرا قبل از اينكه به اتاق كابينه بروند ( چون آن روز ساعت ۵ بعد از ظهر جلسه بود ) به خدمت شما براي عرض سلام مي آيند و شما در اين هنگام نامه را جلوشان بگذاريد تا بخوانند ۱۴ نفر ديگر امضا كردند ولي ۴ نفر ديگر آن را امضا نكردند كه من دركتاب خاطرات خود نوشتم . كه دكتر ابراهيم يزدي و آقاي مهندس هاشم صباغيان و دكتر مينوچي و مهندس معين فر بودند اين آقايان به دلايل تربيت سنگين مذهبي كه داشتند فكر كردند كه اين كار كاملاً ضد دين و مذهب و ضد حركت است در حالي كه من مسلمان بودم و هستم و تا زماني كه زنده ام خواهم بود و آن چه كه من پيشنهاد كردم و تصويب شد بخاطر وضع مردم ايران در آن شرايط خاص بود بعد اين را بردم به هيئت دولت ، در هيئت دولت آن زمان اگر كساني به خاطر داشته باشد بدليل اختلافات زيادي كه بين شوراي انقلاب و دولت وجود داشت آقاي بازرگان شخصاً پيشنهاد كردند كه ۵ نفر از اعضاي دولت به شوراي انقلاب بروند بدون حق رأي و ۵ نفر از شوراي انقلاب به هيئت دولت بيايند بدون حق رأي ، بنابراين وقتي كه ايشان اين نامه را به هيئت دولت بردند با وجود اينكه ۱۸ امضا وجود داشت و احتياج به طرح مسئله نبود ايشان از نظر شرايطي كه خودشان احساس مي كردند در آن جلسه ، آقاي خامنه اي ، آقاي رفسنجاني ، آقاي باهنر و 2 نفر ديگر از آقايان كه من اسامي شان را دقيقاً در خاطر ندارم چون در تهران نبودم در اين باره صحبت كردند . در آنجا چون ۱۸ وزير امضا كرده بودند و اين وزرا از امضاي خودشان دفاع كرده بودند اين آقايان پيشنهاد مي كنند كه به احترام مرحوم آقاي خميني اين نامه قبل از اينكه اعلام شود به اطلاع ايشان برسد .بنابراين جلسه ايشان ۵ ساعت طول كشيد وقتي كه از آن جلسه بيرون آمدند من را به داخل اتاق خودشان بردند و دررا قفل كردند و به من گفتند كه صبح از ايران برو گفتم چرا گفتند بعد برايتان مي گويم و با كمال تأسف زنداني شدن من و مرگ آقاي بازرگان هرگز اجازه نداد كه اين سؤال را دوباره از ايشان بپرسم كه اينكار چه دليلي داشت من فردا از ايران رفتم طبق دستور ايشان در هواپيما دو صفحه شرح ماوقع را همان كه الان خدمتتان گفتم نوشتم و اين را به سوئد بردم و در كشوي ميز خود گذاشتم براي موقعي كه اگر فرصتي براي نوشتن تاريخ يا شرح وقايع آن سال ها بود من اين خاطرات از ذهنم نرفته باشد شب ۱۳ آبان به سفارت ما ريختند و سفارت ايران را در استكهلم اشغال كردند البته من قبلش به ايران آمده بودم و در ايران بودم ( دستگير شده بودم ) بنابر اين اين مسئله را و مطرح كردند كه شما مي خواستيد چنين كاري را با نظام بكنيد كه البته من چنين قصدي نداشتم ولي فكر مي كنم كه تهيه آن لايحه جزو افتخارات زندگي من و همه مردم شرافتمند ايران است كه در‌آينده قضاوت كنند كه چه اتفاقي افتاد آنچه را كه من ۲۵ سال قبل با وجود اينكه ۲۵ سال از حال جوانتر بودم و جوانترين فرد كابينه بودم به ذهنم رسيد امروز با كمال تاسف همه شما لمس مي كنيد كه اين حقايق به وقوع پيوسته اينها اتهاماتي بود كه به من زده شد و همه اش بر خلاف حق بود و من هرگز نپذيرفتم آقاي گيلاني كه رئيس ديوانه عالي كشور در حال حاضر هستند در آن زمان رئيس دادگاه من بودند هر روز حداقل ۲ يا ۳ بار مي گفتند كه ما تو را مي كشيم و عكسهاي من در كتاب هست كه در دادگاه هميشه با صورتي بسيار آرام به گفته هاي ايشان تبسم مي كردم و مرگ و زندگي برايم فرق نداشت آنچه كه براي من ارزش داشت دفاع از حقيقت بود و به همين دليل در ۲۴ سال گذشته كه در زندان بودم مطلقاً در مقابل ظلم و اعمال بسيار بسيار زشت كه با من و ديگر زندانيان سياسي
انجام شد سرخم نكردم و تسيلم نشدم من يك نكته خدمتتان عرض كنم كه سال ۱۳۷۴ روزنامه كيهان هوايي به مديريت آقاي عباس سليمي در نامه اي نوشت كه و در آنجا گفت كه عباس امير انتظام تقاضاي بخشش كرده است . من نامه اي بسيار سنگين نوشتم كه آن نامه جزو مدارك كميسيون اصل نود هم هست و خانم و آقايي كه از مجلس تشريف دارند آن نامه را ديدند و خواندند من در آنجا نوشتم كه آقاي عباس سليمي نمين عضو وزارت اطلاعات و مسئول روزنامه ي كيهان هوايي : اگر كسي قرار بود تقاضاي عفو بكند در همان سال هاي اول مي كرد نه بعد از ۱۴ ، ۱۵ سال بنابراين من تقاضاي عفو نكردم و اجازه نمي دهم هيچ شخصيت حقوقي و حقيقي من را مورد عفو قراربدهد بلكه اين منم كه بايستي افعال افرادي كه كارخلاف و برخلاف حق و منافع ملت ايران كردند ببخشم كه هرگز نخواهم بخشيد و آنها را در دادگاه جنايتكاران تاريخ به محاكمه خواهم كشيد .

 
من اميدوارم زنده باشم و بتوانم مطالبم رابه اطلاع شما و همه ي مردم ايران برسانم دولت موقت و من ، مظهر شرف اين مملكت بوديم و هستيم ممكن است ما متهم به بي سوادي و عدم كفايت براي اداره كشور شويم كه آن هم درست نيست ولي كسي نمي تواند ما را بي شرفي و وطن فروشي و خيانت و جاسوسي متهم بكند و امروز هزار ها كتاب هست. مرحوم صفوي وكيل من يك كتابچه اي درست كردند كه خدمت خانم حقيقت جو و آقاي دادفر در كميسيون اصل نود فرستادند و به من گفتند كه آنجا دست به دست گشته و من خود آقاي انصاري راد را ديدم و ايشان نهايت محبت را كردند.

 
فقط يك جمله بگويم و آن اين است كه :

 
در آينده نزديك كل منطقه خاورميانه در بحران تحولاتي قرارخواهد گرفت همان كساني كه كلاه بزرگي در صد سال گذشته بر سر ملت ما گذاشتند باز هم براي ما نقشه اي كشيدند توجه كنيد كتابها را بخوانيد و به كساني كه اعتماد داريد توجه داشته باشيد حرف ها ، نامه ها و مداركشان را ببينند كه دو مرتبه خداي ناكرده در چاه نيفتيد.

 

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در شنبه بیست و چهارم بهمن 1383 و ساعت 18:25 |
1)استفرار حاکمیت ملی

ملت سرفراز و سربلند ایران به پشتوانه بیش از یکقرن مبارزه آزادیخواهی ؛ استقلال طلبی و عدالت جویی؛ تبعیض ستیزی از جمله جنبش تاريخي ملي كردن صنعت نفت به رهبري دكتر مصدق؛ از اهلیت ؛ شایستگی ، تجربه و توان لازم برای تعیین سرنوشت خود و اعمال حاکمیت ملی دمکراتیک برخوردار می باشد .استقرار حاکمیت ملی که متکی به اراده آزاد همهً فرزندان هوشمند، بالندهً مختاری که دل در گرو آزادی- استقلال و دمکراسی دارند بستر مناسب برای ساختن ایرانی آزاد ،شاداب، آباد، مقتدر، پیشرفته، مستقل و صلح طلب را ایجاد خواهد نمود. حاکمیت ملی، برآیند مشارکت همهً مردم ایران بدون هیچ گونه تبعیضی از نظر نژاد، زبان ، باورهای دینی، اعتقادات سیاسی ، جنسیت در تصمیم سازی و اجرای تصمیمات در راستای منافع ملی بوده و این حق غیر قابل انتقال ، تجزیه و غیر قابل مصادره و واگذاری می باشد.

2)استقرار نظام پارلمانی

ملت ایران در طول مبارزات سیاسی، اجتماعی، آزادیخواهانه خود علاقهً عمیق و ارادهً قاطع خود به استقرار یک نظام سیاسی که به بهترین و کاملترین شکل ارادهً عمومی را نمایندگی کرده و مردمسالاری واقعی را به منصهً ظهور برساند را نشان داده اند. تجربه حکومتهای پارلمانی در دنیا ظرفیت های استفاده از توان و اراده مردم در ادارهً کشورها را به نفع مردم و برای مردم آشکار نموده است. طراحی و مهندسی و استقرار یک نظام پارلمانی که متکی به آراء همهً ایرانیان بدون کوچکترین تبعیض باشد مورد حمایت و پشتیبانی است .این نظام پارلمانی باید بر پایه جدائی کامل و شفاف دین از حکومت استوار باشد.

3)دستگاه اجرایی پاسخگو و کارآمد

ملت ایران در طول مبارزات تاریخی خود درصدد استقرار یک نظام سیاسی مستقل بوده که در آن دستگاه اجرایی و کارگزاران قوه مجریه در کلیه سطوح و رده های تصمیم گیری و اجرایی تابع ارادهً مردم بوده و پاسخگوی اعمال و اقدامات خود در پیشگاه ملت باشند. از اینرو حدود اختیارات و صلاحیتهای آنان می بایستی در چهارچوب قانون اساسی برخاسته از اراده و تصمیم مردم تعریف و مشخص گردد. در طراحی و مهندسی دستگاه اجرائی می بایستی بر پایهً اصولی چون تبعیت کامل دستگاه اجرائی از ارادهً مردم، پاسخگویی و مسئولیت پذیری در مقابل مردم، شایسته سالاری و کار آمدی دستگاه اجرایی، عشق ورزی و احترام مقامات اجرایی به کشور و مردم ایران صورت گیرد. استفاده از ظرفیتها و قابلیتها ی نسل جوان و بالنده ( اعم از زن و مرد) در مدیریت دستگاه اجرایی، ضامن پویایی و شادابی این دستگاه و جلب اعتماد مردم ایران خواهد بود.

4)استقرار دستگاه قضایی مستقل و بیطرف

استقرار دادگستری از اولین مطالبات حق طلبانه مردم ایران در مبارزات هوشمندانه و افتخار آفرین آن بوده . فریاد رسای پیشگامان مبارزات اجتماعی ایران برای استقرار عدالتخواهانه در سینهً پر افتخار جنبش مشروطه و تاریخ معاصر ایران طنین انداخته و ملت هوشمند و افتخار آفرین ایران در هر فرصت تاریخی ضرورت استقرار یک دستگاه قضایی مستقل بیطرف، ظلم ستیز، عدالت گستر را گوشزد نموده و آنرا ضامن امنیت در جامعه تلقی کرده و غلطیدن دستگاه قضایی در دامن فساد و بندگی جباران و زورمندان را یکی از دلایل اصلی عدم توسعه جامعه ایران قلمداد نموده اند. ملت ایران در طراحی و مهندسی و مدیریت دستگاه قضایی مردمی با تکیه بر نظام ارزشی فرهنگی تجارب تاریخی، ظرفیت های ملی ، فروتنانه از دست آوردهای ارزشمند کلیه ملل متمدن و جوامع دمکراتیک، سازمانهای بین المللی، نهادهای مدافع حقوق بشر، در ارتقاء جایگاه انسان و رعایت استانداردهای حقوق بشری در دستگاه قضایی بهره خواهد گرفت .

5)ضرورت الحاق به کنوانسیونهای حقوق بشری

ما بر این باوریم که اصول، قواعد و الگوها و آرمانهایی که در مجموعه ای به نام حقوق بشر شناسایی و معرفی می گردند حاصل مبارزات طولانی و بدون وقفه کل بشریت بوده و همهً تمدنها و فرهنگها در بستر سازی ، پرورش و ارتقاء این مجموعه سهیم هستند. از اینرو ملت ایران با افتخار تمام این مجموعه را بعنوان گنجینه گرانقدر و میراث مشترک بشریت مورد توجه قرارداده و رعایت و حمایت از مجموعه اصول و قواعد حقوق بشری را با رعایت ظرفیتهای فرهنگی و نظام ارزشی خود، مطمئن ترین و مناسب ترین وسیله برای دیالوگ بین انسانها در سطح ملی و بین المللی می داند. در این چهار چوب معتقد است که بدون هیچ وقفه ای حکومت مردمسالار ایران می بایسنی کنوانسیونهایی چون کنوانسیون منع شکنجه، کنوانسیون رفع کلیه اشکال تبعیض از زنان – پروتکل های الحاقی- میثاق حقوق مدنی و سیاسی و همهً کنوانسیونهایی را که هدف و موضوع آن دفاع از حقوق ذاتی و فطری انسان است تصویب نموده و به اجراء در آورد.


6)تضمین آزادی بیان و عقیده و مذهب

احترام به جایگاه و کرامت انسان بدون احترام به عقیده وسلوک معنوی و گرایشات سیاسی و اقدامات و چالش هایی که در مسیر مشارکت در زندگی اجتماعی انجام میدهد، ممکن نمی باشد. آزادیهای شناخته شده در اعلامیه جهانی حقوق بشر میثاقهای بین المللی ، کنوانسیونها و قطعنامه های سازمانهای بین المللی جزء لایتجزای تعهدات حکومتهای سیاسی مردمسالار و متکی به اراده مردم می باشد. این تعهدات می بایستی با شفافیت تمام در اصول قانون اساسی منعکس شده و شیوه ها و ضمانت اجراهای آن نیز در میثاق ملی تعریف و مشخص گردد. حمایت قاطع از آزادیهای فردی و عمومی بستر مناسب برای توسعه همه جانبه و فراگیر جامعه را فراهم می آورد.

7)آزادی مطبوعات

آزادی مطبوعات و رسانه های عمومی یکی از ویژه گیهای اصلی حکومت مردمسالار و تضمین نظارت مؤثر مردم بر نهادها و دستگاههای حکومتی می باشد. بدون آزادی مطبوعات ، رشد و بالندگی جامعه تحقق نخواهد یافت . از طرف دیگر مطبوعات وسیلة مناسبی برای ایجاد فضای گفتگو بین مردم و تبادل نظر دیدگاهها بین آنان می باشد. بدون تردید شادابی و تندرستی جامعه مردمسالار در گرو مطبوعات آزاد و وفادار به منافع و ارزشهای ملی است. در طراحی و مهندسی نظام حقوقی مطبوعات و دفاع از حریم آن می بایستی از دستاوردهای ملل پیشرو در این عرصه، بهره گرفته و ظرفیتهای نسل جوان را بعنوان سرمایه قابل اتکاء در جایگاه شایسته آن مورد توجه قرارداد.

8)طرد خشونت و صلح طلبی و همزیستی مسالمت آمیز

بخش عظیمی از دست آوردهای فرهنگی و میراث ملی ایران در میان شعله های خانمان سوز جنگ های مختلف به خاکستر تبدیل شده و فرزندان و دلاوران زیادی در چنگال خونین هیولای خشونت زندگی خود را از دست داده اند. هنوز زخمها و دردهای جامعه از خشونت های کور و جنگ طلبی التیام نیافته و رنگ زیبای حیات و شادابی در مقابل سنگینی خشونت حکومتهای استبدادی و جنگ طلب رنگ می بازد از اینرو اعلام تنفر و انزجار عمیق از جنگ و خشونت به هر شکل و فرم آن جزء مطالبات جدی و پیگیر مردم ایران می باشد. در میثاق ملی (قانون اساسی) می بایستی به نحو مؤثری عدم توسل به زور و خشونت تضمین گردد. ملت ایران می تواند با بهره گیری از تجربه تاریخی و ظرفیتهای ملی گامهای مؤثری در استقرار صلح پایدار در منطقه و در سطح بین المللی بردارد. تشویق ملتها و دولتها به پی گیری شیوه های مسالمت آمیز حل و فصل اختلافات و ترویج فرهنگ گفتگوی سازنده بین فرهنگها و تمدنهای مختلف می بایستی به عنوان اصول بنیادین سیاست های رسمی حکومت مردمسالار (در سطح ملی و بین المللی) تلقی شده و می بایستی در میثاق ملی مورد حمایت قرار گیرد. استفاده از کلیه ظرفیتهای ملی در طراحی و مهندسی سیستم امنیت دسته جمعی در چهارچوب سازمان ملل متحد و مقابله با ریشه ها و عوامل بروز جنگها و خصومتها و مناقشات داخلی، منطقه ای و بین المللی، بعنوان یکی از اصول و اهداف میثاق ملی می بایستی مورد توجه قرار گیرد.

9)انزجار از تروریسم و همکاری با جامعه جهانی در ریشه کنی آن

ملت ایران از فعالیت های تروریستی و توسل به خشونت کور آسیب های زیادی دیده و زخمهای عمیقی برتن دارد. ملت ایران همچنین از دردهایی که ملتهای دیگر از فعالیت های تروریستی متحمل شده اند و بخصوص از اقدامات تروریستی یازده سپتامبر متأثر و منقلب شده است. از اینرو ملت ایران از اقدامات تروریستی با هر دلیل و توجیهی و به هر شیوه ای که باشد و علیه هرکسی و در هر جایی که باشد، اعلام انزجار و بیزاری نموده و آماده است که تمامی امکانات خود را در چهارچوب برنامه ها و رهنمودهای سازمان ملل برای مبارزه جهانی با تروریسم بین المللی بسیج نموده و بر این باور است که برای ریشه کنی این آفت بزرگ جامعه جهانی می بایستی با ریشه ها وعلل آن ، منجمله با بیعدالتی و تبعیض ها و تقسیم نا عادلانه کار بین المللی جرایم سازمان یافته، باندهای مواد مخدر و پولشویی و حکومتهای غیر دمکراتیک نیز برخورد نماید. همکاری همه جانبه ایران با جامعه جهانی و نهادهای بین المللی برای ریشه کنی تروریسم می بایستی در قانون اساسی پیش بینی و مورد حمایت قرار گیرد.

10)حمایت از محیط زیست

ما براین باوریم که دفاع از محیط زیست در کلیه فضاهای کره زمین وظیفه همه ملتها و کشورها بوده و همبستگی بین المللی کشورها و ملتها ضامن توسعه پایدار و برخورداری همه انسانها از محیط زیست سالم می باشد. از اینرو حکومت دمکراتیک ایران می بایستی عمیقاٌ خود را متعهد به رعایت ضوابط، اصول و استانداردها و الگوهای رفتاری مربوط به حمایت از محیط زیست خود و جهان نماید. الحاق بدون وقفه ایران به کلیه معاهدات ناظر به حفظ و حمایت از محیط زیست و همکاری با همه کشورها و نهادهای بین المللی دولتی و غیردولتی جایگاه با اهمیتی در مجموعه سیاستهای ایران به خود اختصاص خواهد داد. و تضمین های لازم برای حمایت از محیط زیست در قانون اساسی پیش بینی خواهد شد.


11)پرهیز از انتقامجویی و حمایت از عدالت کیفری

ملت ایران زخمهای عمیقی از اعدامهای کور، قتلهای زنجیره ای، بازداشتهای خودسرانه، محاکمات غیرعادلانه و بطور کلی اعمال ناقض حقوق بشر بر تن دارد. با این وجود ما براین باوریم که ملت بزرگ ایران، شادابی و نشاط فردای خود را با آفت کینه توزی و نفرت ورزی آلوده نخواهد کرد. و اجرای عدالت را در مسیر قانونی آن و در چهارچوب استاندارهای قابل قبول جامعهَ جهانی هدایت و مدیریت خواهد کرد. از نظر ما الحاق ایران به اساسنامهٌ دیوان کیفری بین المللی و رعایت استانداردهای عدالت کیفری برای محاکمه و مجازات جنایتکاران جنگی و جنایات علیه بشریت، راه را برای اجرای عدالت متناسب با فرهنگ غنی ایرانی، باز خواهد نمود.
ملت ایران در شرایظ حساس کنونی بیش از هر زمان دیگر به همدلی و همبستگی ملی نیاز دارد و این فرصت مغتنمی است برای همه کسانی که قصد جبران اعمال ناپسند گذشته خود را دارند. ملت ایران برای ساختن آینده درخشان خود می بایستی همهٌ کانونهای نفرت و خشونت را نابود کرده و فرهنگ تساهل و تسامح را گسترش دهد.
شایسته است که ؛ ملت ایران با بزرگواری مثال زدنی آغوش خود را برای جذب کسانی که از رفتارهای غیر انسانی و خشونت بار خود نسبت به هموطنانش پشیمان شده اند، بازکرده و آنها را نسبت به سرنوشت فرزندانشان در فردای آزادی امیدوار کند.

12)شیوه و روش انجام تغییرات و اصلاحات

از آنجا که رفراندوم یک شیوه و روش مراجعه به آراء عمومی و اعمال دمکراسی مستقیم در حق تعیین سرنوشت می باشد. لذا بهترین روش و شیوه گذار به شرایط دمکراتیک و جامعهٌ آزاد و پیشرفته برگزاری همه پرسی می باشد. در این همه پرسی در دو سوأل اصلی قابل طرح است :

آیا با استمرار نظام جمهوری اسلامی موافق هستید ؟ آری یا نه

آیا با استقرار نظام دمکراتیک و متکی به آراء عمومی موافق هستید ؟

طرح سوأل اول به این دلیل ضرورت دارد که در حال حاضر یک نظام سیاسی برخاسته از رفراندوم سال 58 بر ایران حاکمیت دارد که در آن رفراندوم بیش از 75 درصد مردم کنونی ایران حضور نداشتند و فرصتی برای مشارکت در حق تعیین سرنوشت نیافته اند. از طرف دیگر رژیم کنونی که مدعی پشتیبانی و حمایت مردمی است بایستی ادعای خود را به شیوه دمکراتیک و مطابق استانداردهای بین المللی به اثبات برساند و به اصطلاح رأی اعتماد نسبت به عملکرد 26 ساله خود از ملت ایران کسب کند. در صورت کسب رأی اعتماد بر همه ما فرض است که به نظام مورد تأیید ملت ایران احترام بگذاریم و مطالبات دمکراتیک خود را ضمن احترام به آراء عمومی دنبال کنند.
اما چنانچه مردم ایران در یک همه پرسی آزاد و عادلانه و تحت نظارت نهادهای بین المللی به نظام جمهوری اسلامی ایران رأی عدم اعتماد ندادند؛ در آن صورت مقامات جمهوری اسلامی مکلف به تبعیت از آرای عمومی هستند و جامعه جهانی نیز به احترام حق حاکمیت ایران کلیه مناسبات اقتصادی – سیاسی را قطع کرده و با نمایندگان واقعی ملت ایران وارد مناسبات دیپلماتیک شوند. برگزاری رفراندوم تجلی ارادة مردم ایران را در قالب حقوق نهادینه می کند.
سوأل دوم مربوط است به نوع و ماهیت حکومت جایگزین نظام جمهوری اسلامی ایران ؛ از اینرو مردم در گذار به نظام و حکومت بعدی می بایستی با ویژه گیهای اصلی دمکراتیک آشنا یی داشته و با شناخت و آگاهی لازم به چارچوب نظام منتخب خود رأی داده تا در یک زمان معقول از طریق سازکارهای دمکراتیک ، قانون اساسی نظام دلخواه خود را و از طریق رفراندوم ( اصطلاحاٌ رفراندوم تصویبی گفته می شود) به تصویب و به اجراء بگذارد. من عملیات مربوط به رفراندوم را در مقاله رفراندوم چرا و چگونه در تاریخ 25/12/81 مطرح کرده ام و هموطنان عزیز را به بررسی و تکمیل و اصلاح این طرح دعوت می کنم .
گذار از شرایط فعلی به وضعیت دلخواه یک روند تاریخی است که ملت ایران با تکیه بر توان ، تجربه و قابلیتهای ملی خود و با بهره گیری از فضای مناسب بین المللی و پشتیبانی معنوی افکار عمومی و وجدانهای بیدار بشری در سراسر جهان و جهت گیری طبیعی تاریخ آن را گام به گام و بدون توسل به خشونت به انجام خواهد رساند. همبستگی هوشمندانه اقشار مختلف مردم حول اهداف و برنامه های مشخص و پرچمداری جوانان و زنان در این جنبش ملی ضامن موفقیت ملت ایران در برپایی حکومت دلخواه خود می باشد. اینجانب در طی 26 سال گذشته لحظات زیادی را به اندیشیدن در چگونگی گذار مسالمت آمیز سپری کرده و به لطف خداوند به نتایج ارزنده ای رسیده ام که به حکم وظیفه ملی یافته های خود را جهت همفکری و تبادل نظر و تدوین بهترین راه حلهای اجرایی گذار مسالمت آمیز به حاکمیت ملی ، توسعه همه جانبه و پایدار در اختیار ملت ایران قرار خواهم داد. با نظر به تحولات بعد از پایان جنگ سرد براین باور هستم که شیوه های سنتی مبارزات اجتماعی کارآمد نبوده و امواج خشمگین انقلاب های دهه های 50 تا 90 میلادی جای خود را به حرکت های نسیم گونه ، شاداب ، مسالمت آمیز مردم داده است. این تحول مبارک و تاریخ ساز را ارج گذاشته و هرچه بیشتر به آینده کشور خویش و نسل جوان امیدوار باشیم .

عباس امیرانتظام
+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در شنبه بیست و چهارم بهمن 1383 و ساعت 18:8 |

عباس امیرانتظام طی نامه ایی خطاب به ملت ایران، خواستار برگزاری رفراندم شد.وی درقسمتی از این نامه به مسئولین نظام گفت: شما اگر حتی واقعا مدعی جانشينی بنيان گذار اين نظام هستيد بياد آوريد که ايشان در سخنرانی معروف روز بهشت زهرا از نظام گذشته ايراد گرفتند که اگر به رای پدران ما استناد می کنيد آنها حق نداشتند برای ما تکليف معلوم کنند و حالا فراموششان نشود که بيش از نيمی از جمعيت فعلی کشور ما در سال پنجاه و هفت يا نبودند و يا دوران کودکی را سپری ميکردند.

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در شنبه بیست و چهارم بهمن 1383 و ساعت 17:59 |
هستي.


چشمه پيري است
در انتهاي راه كوير كور.
          بايد گذشت از اين راه؟

اين مرد راه،
صبوري و تسليم
             جاري ست
                 در رگش
بهوتيان كلافه ي تنهاي!
بايد ز راه مانده، گذشتن
بايد كه سرفراز به چشمه رسيدن

اين چشمه در انتظار عبث نيست ...

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در شنبه بیست و چهارم بهمن 1383 و ساعت 8:31 |

خون لاله ها …

گلهاي وحشي جنگل
اينك به جستجوي خون شهيدان نشسته اند
جنگل!
كجاست جاي قطره هاي خون شهيدان؟
آيا
امسال خواهد شكفت اين لاله هاي خون؟
آيا پرندگان مهاجر
امسال
          با بالهاي خونين
آن سوي سرزمين گرفتارمان
                         آواز مي دهند؟
آيا كنون
       نام شهيدان شرقي ما را
       آن سوي مرزها
                     تكرار مي كنند؟
امسال
          جاي پايشان
          باراني از ستاره خواهد ريخت
امسال
          سال دستهاي جوان است
          بر ماشه هاي مسلسل
امسال
سال شكفتن عدالت مردم
امسال سال مرگ دشمنان و هرز درايان
امسال
دستهاي تازه تري شليك مي كنند.

جنگل!
پيراهن مخافظ ما در ستيز خلق
باران بي امان شمالي
اگر بشوند خون
خون مبارزان،
اين لاله هاي شكفته
                    در رنج و اشك ها
در برگ ها سبز تو هر سال
                             زنده است ...
آوازهاي خونين،
امسال زمزمه ي ماست.
اما،
     در چشم ما
              نه ترس و نه گريه
خشم بزرگ خلق
در هر نگاه ساكت ما
                    شعله مي كشد ...

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در جمعه بیست و سوم بهمن 1383 و ساعت 19:18 |

دستي به نيمه تن خود مي كشم

چشمهايم را مي مالم

اندامم را  به دشواري به ياد مي‌آورم

خنجي درون حنجره ام لرزشي خفيف به لب هايم مي دهد

نامم چه بود؟

اين جا كجاست؟

دستي به دور گردن خود مي لغزانم

سيب گلويم را چيزي انگار مي‌خواسته است له كند

له كرده  است؟

در كپه ذغاله به دنبال تكه اي آينه مي‌گردم

چشمم به روي ديواري زنگار بسته مي‌ماند

خطي سياه  و محو نگاهم را مي‌خواند:

«آغاز كوچه هاي تنها

و مدخل خيابان هاي دشوار

تف كرده است دنيا در اين گوشه خراب

و شيب فاضلاب هاي هستي انگار  اين جا

پايان گرفته است»

باد عبور سال هائي كه از اين جا گذشته است  اندامم را مي‌برد

و سايه اي كرخت و شرجي درست روي سرم افتاده است.

سنگيني پياده رو از رفتن بازم مي‌دارد

مي‌ايستم كنار ساختماني كه ناتمام ويران شده است

خاكستر از ستون هاي سيماني

افشانده مي‌شود بر اشياء كپك زده

از زير سقف سوراخي گاهي سايه اي بيرون مي‌خزد

خم مي‌شود به سوي گودالي

كه در كف اش وول مي‌خورند سايه هاي نمور گوش ماهي ها

دستي به سوي سايه ديگر دراز مي‌شود

و محو  مي‌گردد

در سايه  بلند جرثقيلي  زنگ زده

و حلقه طنابي درست روي سرم ايستاده است

در انقباض ناگهاني

دردي كشيده مي‌گذرد از تشنج خون

 انگار چشم هايم

آن جا به روي سيم هاي خاردار پرتاب شده است.

نيمي از اين تن

اكنون آشناست.

نيم ديگر

آن سايه شكسته است كه دوران انحلالش

پايان  گرفته است.

تنها نياز تاريكي را به خاطر مي آورم

مثل پوستي هنوز بر استخوان كشيده  و

چهره اش در نيمي از چهره زمين

گم گشته

تا آدمي تنزل يابد به ناگزيرترين شكل خويش و

نيم سايه گرسنگي تنش را چون كسوف دايم بپوشاند

و هر زمان كه چشمانش فرو مي‌افتد

بر نيم آفتابي ذهنش

چشم بندي بر تلالو خونش ببندد

سرنگونش آويزند

در چاه هاي شقاوت:‌

حس كبود غار كه تنهامان  نگذاشته است از سايه اي به سايه و

چاهي به چاه و

ريشه هاي ظلمت را گره زده ست به گيسوان مان

«گيسوي كيست اين كه به زنگار مي زند؟

وز سيم خاردار

آويخته است؟‌»

گام ها از پي هم مي رسند

تخت كبود و قوس  درد كه تو در تو فرو مي آيد پر شتاب و

كلاف عصب را برش مي زند

در كف پا و

زير چشم بند فرو مي‌رود

خون و لعالب دندان هاي هم را حس مي‌كنيم از كهنه پاره  اي خشكيده

كه راه هاي صدا را نوبت  به نوبت در دهان هريكمان بسته است و جيغ ها

برمي‌گردد

تا سرازير شود به درون

آماس مي‌كند روح و تاول بزرك مي‌تركد در خون و ادرار

از نيم سايه اي كه فرو افتاده است بر خاك

دستي سپيد ساق عفن ر ا مي برد و مي اندازد در سطل زباله.

گنجشك هاي سرگردان

ديگر درنگ نمي‌كنند

بر سيم ها كه رمز شقاوت را مي‌برند

و عابران – كه اكنون كم كم مي‌بينمشان -  مي آيند و مي روند

نه هيچ يك نگاهي مي‌اندازد

نه هيچ يك دماغش را مي‌گيرد

و تكه اي از آفتاب انگار كافي است تا از هم بپاشند

هم ذاتي عفونت و وحشت كه سايه اي يگانه پيدا مي‌كنند

تابوت ها كه راه گورستان را

تنها

مي پيمايند

و اين خيابان دراز كه غيبتش را تشييع مي‌كند.

-« آه آن نيمه ام كجاست؟

تا من چقدر گورستان باقي است؟»

گودال ها چه زود پر شد

از ما كه از طناب ها و آمبولانس ها يكديگر را پائين

مي‌آوريم

حتي صداي هيچكس را انگار نشنيدم

تا آمدي و ايستادي روزي بر سينه بياباني

و از تشنج خونت آوائي برخاست

كه يك روز در تنم

پيچيده بود و تاول را تركانده بود.

آن شب كه شهر را از تابوت ها بيرون كشيدند

گودال دسته جمعي ما را ستاره ها نشان كردند

از زير دب اكبر يك شب پائين آمدند و رد پاي شان

بر خاك ماند

تا خانه ها نشاني‌مان را پيدا كردند

به راه افتادند

آمدند

تا رؤياشان را پيدا كنند.

و بولدرزها، تانك ها، از برابر رسيدند

آنگاه آمدي و ايستادي و از تشنج خونت

خاك از صداي گمشده خويش

آگاه شد

ديدم كه استخوان هايم

از گوشت تنت گوياتر شده است

و ناله اي كه برآمد از درون شان

پنهان ترين زواياي سنگ را به سنگ مي‌شناساند.

ديدم به روي خاك مي‌لغزد دست هايت

و شكل مي‌گيرد اندامم

خط ها بروز مي كند و سايه ها به هم مي‌گرايند

گيسويت از كدام جهت پيچيد در گيسوانم؟

ديدار خاك هيچ پريشانش نكرد.

انگار ريشه اي كه مدد مي‌گيرد از ريشه اش

ديدم كه بيد مجنون مي‌رويد مي‌رويد

و ريشه در تنم آويخته است

«پس عشق بود؟

گسترده بود نقشه ميدان مرگ

و عشق بود؟»

اين واژه را چگونه به خاطر آوردم؟

بايد كسي دوباره آن را بر زبان آورده باشد

كه اكنون پژواكش را مي‌شنوم.

وقتي كه آيه هاي غيبت هرروز در محله اي خوانده مي‌شد

يك روز كودكي كه پاي طناب ايستاده بود

و گوش ماهي بزرگي را به گوش چسبانده بود

ناگاه سربرآورد و بي تحاشي چيزي گفت و گريخت.

و من هنوز ايستاده بودم

بين تمام جمعيت

پژواك گام هايش را مي‌شنيدم

مي شنوم

غوغاي استخوان هايش را مي‌شنيدم

مي‌شنوم

انگار آن صدف را  بر گوشم نهاده ام

مي‌لرزد از طنينش لب هايم

سنگيني زمين گوئي در انگشتانم مانده باشد

نزديك مي شود آن نيمه گريخته

گيسوي موج برداشته

بر شانه خيابان هاي تباه

هردم هزار چهره مرگ از برابرت برود

و آن كه چهره ها را آراسته است

ديدار همزمان شان را هرگز احساس نكرده باشد

آنگاه عشق مهيا شود

تا چهره هاي غايب را تصديق كند!

اين غيبت از حضور من اكنون واقعي تر است

قانون اين خيابان

ساده ست

از گوشه هاي پرت دنيا نيز هركس مي تواند به اين زوال بگرود

عشق از كنار اين ميدان ها چگونه گذشته است؟

وز خاكروبه هاي روان در جوي هاي تاريك كدام گوش ماهي را مي‌توان

برداشت

كه لحن ما را هنوز به يادمان آورد؟

برمي‌دارم

از روي خاك ساعت مچي را

كه روي صفحه چركش هنوز لكه يا سرخ مي زند

و هر دو عقربه اش

افتاده است

حتا شماره اش نيز پاك شده است

برمي‌دارم

مي برم

مي‌آويزم

از گيسوي سپيدي كه تاب مي‌خورد

بر سيم خاردار

حس مي‌كنم  كه انگشتانم به رنگ پستان هائي درآمده است

كه بوي شير از آن

همواره مي‌دميد

و قطره هاي سپيد

پيوسته بر كسوف پوستش مي‌چكيد

اين ساعت از كدام جهت گشته است؟

معماري هراس فروخورده است

آن سرخي و طراوت لب شور را كه از انگشتانت مي‌تراويد

انگشت هاي شيري

و حلقه هاي سرخ نامزدي

از تار گيسواني مهتابي آويختند

از ماه تا زمين موجي شد از صدف هاي ارغوان

كه حلقه حلقه گذر مي‌كردند

تا زاد روز تنهائي را چراغان كنند

داسي فرود آمده بود و صداي خاك را مي درود

آن كس كه صبح از خانه در‌مي‌آمد

روياي مردگان را با خود مي‌برد

آن كس كه شب به خانه مي‌آمد

روياي مردگان را باز مي‌گرداند

و سرخي از لبان تو شير از انگشتان من به يغما مي رفت

تا هردو

خاموش شوند

پيراهن سپيد عروسان تاريك گردد

و گيسوي جنين به سپيدي گرايد...

«آغاز كوچه ها تنها

و مدخل خيابان هاي دشوار..»

شعري كه مي‌وزد از ديوار نوشته

آن نيمه ديگر را سراغ مي دهد

الهام شاعران نفسم را باز مي‌شناساند

بر جا نهاده عشق نشان هايش را

تا واژه واژه ردش را بگيرم و تمام دلم را باز جويم در

شهري

كه در محاصره خويش مرگ را ياري كرده است.

اين قطعه بخش دوم از  شعر بلند و ده قسمتي آرايش دروني است كه در سال 1369 نوشته شده بود

و براي اولين بار در مجله آفتاب شماره 31  سال ششم در اسلو  چاپ شد.

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در جمعه بیست و سوم بهمن 1383 و ساعت 17:9 |
آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در جمعه بیست و سوم بهمن 1383 و ساعت 10:19 |

مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهره‌ي خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نمي‌ديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود مي‌گذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است. قطعا" به ياد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمي‌افتاد اگر راديو اعلام نکرده بود که افراد مي‌بايد شناسنامه‌ي خود را نو، تجديد کنند. وقتي اعلام شد که شهروندان عزيز مواظف‌اند شناسنامه‌ي قبلي‌شان را ازطريق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه‌ي جديد خود را دريافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه‌اش بشود، و خيلي زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است. اما اين که چراتصور مي‌شود سيزده سال از گم شدن شناسنامه‌ي او مي‌گذرد، علت اين که مرد ناچار بود به ياد بياورد چه زماني با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمي گشت به حدود سيزده سال پيش يا - شايد هم – سي و سه سال پيش، چون او در زماني بسيار پيش از اين، در يک روز تاريخي شناسنامه را گذاشته بود جيب بغل باراني‌اش تا براي تمام عمرش، يک بار برود پاي صندوق راي و شناسنامه را نشان بدهد تا روي يکي از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاريخ ديگر باشناسنامه‌اش کاري نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته يا درکجا گم‌اش کرده است. حالا يک واقعه‌ي تاريخي ديگر پيش آمده بود که احتياج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شايد شناسنامه درجيب باراني مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسيد ممکن است آن را در مجري گذاشته باشد، اما نه... انجا هم نبود. کوچه راطي کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و يکراست رفت به اداره‌ي سجل احوال. در اداره‌ي سجل احوال جواب صريح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسيد، به ياد آورد که – انگار – به او گفته شده برود يک استشهاد محلي درست کند و بياورد اداره. بله، همين طور بود. به او اين جور گفته شده بود. اما... اين استشهاد را چه جور بايد نوشت؟ نشست روي صندلي و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روي ميز. خوب ... بايد نوشته شود ما امضاء کنندگان ذيل گواهي مي‌کنيم که شناسنامه‌ي آقاي ... مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنويس کرد و از خانه بيرون آمد و يکراست رفت به دکان بقالي که هفته‌اي يک بار از آنجا خريد مي‌کرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نمي‌آمد، گفت او را نمي‌شناسد. نه اين که نشناسدش، بلکه اسم او را نمي‌داند، چون تا امروز به صرافت نيفتاده اسم ايشان را بخواهد بداند. «به خصوص که خودتان هم جاي اسم راخالي گذاشته‌ايد!»

بله، درست است.

بايد اول مي‌رفته به لباسشويي، چون هرسال شب عيد کت و شلوار و پيراهنش را يک بارمي‌داده لباسشويي و قبض مي‌گرفته. اما لباسشويي، با وجودي که حافظه‌ي خوبي داشت و مشتري‌هايش را - اگر نه به نام اما به چهره – مي‌شناخت، نتوانست او را به جا بياورد؛ و گفت كه متاسف است، چون آقا را خيلي کم زيارت کرده است. لطفا" ممکن است اسم مبارکتان را بفرماييد؟»

خواهش مي شود؛ واقعا" که.

«دست کم قبض، يکي از قبض‌هاي ما را که لابد خدمتتان است بياوريد، مشکل حل خواهد شد.»

بله، قبض.

آنجا، روي ورقه‌ي قبض اسم و تاريخ سپردن لباس و حتا اينکه چند تکه لباس تحويل شد را با قيد رنگ آن، مي‌نويسند. اما قبض لباس... قبض لباس را چرا بايد مشتري نزد خود نگه دارد، وقتي مي رود و لباس را تحويل مي گيرد؟ نه، اين عملي نيست. ديگر به کجا و چه کسي مي‌توان رجوع کرد؟ نانوايي؛ دکان نانوايي در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا مي‌خريد. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار ديوار دراز کشيده بود و گفت پخت نمي‌کنيم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار ديوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقه‌اي که از يک دفترچه‌ي چهل برگ کنده بود.

پشت شيشه‌ي پنجره‌ي اتاق که ايستاد، خِيلکي خيره ماند به جلبک هاي سطح آب حوض، اما چيزي به يادش نيامد. شايد دم غروب يا سر شب بود که به نظرش رسيد با دست پر راه بيفتد برود اداره مرکزي ثبت احوال، مقداري پول رشوه بدهد به مامور بايگاني و از او بخواهد ساعتي وقت اضافي بگذارد و رد و اثري از شناسنامه‌ي او پيدا کند. اين که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا...

«چرا... چرا ممکن نيست؟»

با پيرمردي که سيگار ارزان مي‌کشيد و ني مشتک نسبتا" بلندي گوشه‌ي لب داشت به توافق رسيد که به اتفاق بروند زيرزمين اداره و بايگاني را جستجو کنند؛ و رفتند. شايد ساعتي بعد از چاي پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زيرزمين بايگاني و بنا کردند به جستجو. مردي که شناسنامه‌اش گم شده بود، هوشمندي به خرج داده و يک بسته سيگار با يک قوطي کبريت در راه خريده بود و باخود آورده بود. پس مشکلي نبود اگر تا ساعتي بعد از وقت اداري هم توي بايگاني معطل مي‌شدند؛ و با آن جديتي که پيرمرد بايگان آستين به آستين به دست کرده بود تا بالاي آرنج و از پشت عينک ذره بيني‌اش به خطوط پرونده‌ها دقيق مي شد، اين اطمينان حاصل بود که مرد نااميد ازبايگاني بيرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدريج داشت آشناي کار مي‌شد.

حرف الف تمام شده بودکه پيرمرد گردن راست کرد، يک سيگار ديگر طلبيد و رفت طرف قفسه‌ي مقابل که با حرف ب شروع مي‌شد، و پرسيد «فرموديد اسم فاميلتان چه بود؟» که مرد جواب داد «من چيزي عرض نکرده بودم.» بايگان پرسيد «چرا؛ به نظرم اسم و اسم فاميلتان را فرموديد؛ درآبــدارخانه!» و مـرد گفت «خير، خير... من چيزي عرض نکردم.» بايگان گفت «چطور ممکن است نفرموده باشيد؟» مردگفت «خير... خير.»

بايگان عينک ازچشم برداشت و گفت «خوب، هنوز هم دير نشده. چون حروف زيادي باقي است. حالا بفرماييد؟» مردگفت «خيلي عجيب است؛ عجيب نيست؟! من وقــت شمارا بيهوده گرفتم. معذرت مي‌خواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگويم. من... من هرچه فکر مي‌کنم اسم خود را به ياد نمي‌آورم؛ مدت مديدي است که آن را نشنيده‌ام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شايد بشود شناسنامه‌اي دست و پاکرد؟»

بايگان عينکش را به چشم گذاشت و گفت «البته... البته بايد راهي باشد. اما چه اصراري داريد که حتما"...» و مرد گفت «هيچ... هيچ... همين جور بيخودي... اصلا" مي‌شود صرف نظر کرد. راستي چه اهميتي دارد؟» بايگان گفت «هرجور ميلتان است. اما من فراموشي و نسيان را مي‌فهمم. گاهي دچارش شده‌ام. با وجود اين، اگر اصرار داريد که شناسنامه‌اي داشته باشيد راه‌هايي هست.» بي درنگ، مرد پرسيد چه راه‌هايي؟ و بايگان گفت «قدري خرج بر مي‌دارد. اگر مشکلي نباشد راه حلي هست. يعني کسي را مي‌شناسم که دستش در اين کار باز است. مي توانم شما را ببرم پيش او. باز هم نظر شما شرط است. اما بايد زودتر تصميم بگيريد. چون تا هوا تاريک نشده بايد برسيم .»

اداره هم داشت تعطيل مي‌شد که آن دو از پياده رو پيچيدند توي کوچه‌اي که به خيابان اصلي مي‌رسيد و آنجا مي‌شد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلي که بايگان پيچ واپيچ‌هايش را مي‌شناخت. آنجا يک دکان دراز بودکه اندکي خم درگرده داشت، چيزي مثل غلاف يک خنجر قديمي. پيرمردي که توي عبايش دم در حجره نشسته بود، بايگان را مي‌شناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتري برود ته دکان. بايگان وارد دکان شد و از ميان هزار هزار قلم جنس کهنه و قديمي گذشت و مرد را يکراست برد طرف دربندي که جلوش يک پرده‌ي چرکين آويزان بود. پرده را پس زد و در يک صندوق قديمي را باز کرد و انبوه شناسنامه‌ها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت «بستگي دارد، بستگي دارد که شما چه جور شناسنامه‌اي بخواهيد. اين روزها خيلي اتفاق مي‌افتد که آدم‌هايي اسم يا شناسنامه، يا هردو را گم مي‌کنند. حالا دوست داريد چه کسي باشيد؟ شاه يا گدا؟ اينجا همه جورش را داريم، فقط نرخ‌هايش فرق مي‌کند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را مي‌کنيم. بعضي‌ها چشم‌شان رامي‌بندند و شانسي انتخاب مي‌کنند، مثل برداشتن يک بليت لاتاري. تا شما چه جور سليقه‌اي داشته باشيد؟ مايليد متولد کجا باشيد؟ اهل کجا؟ و شغل‌تان چي باشد؟ چه جور چهره‌اي، سيمايي مي‌خواهيد داشته باشيد؟ همه جورش ميسر و ممکن است. خودتان انتخاب مي‌کنيد يا من براي‌تان يک فال بردارم؟ اين جور شانسي ممکن است شناسنامه‌ي يک امير، يک تاجر آهن، صاحب يک نمايشگاه اتومبيل... يا يک... يک دارنده‌ي مستغلات... يا يک بدست آورنده‌ي موافقت اصولي به نام شما دربيايد. اصلا" نگران نباشيد. اين يک امر عادي است. مثلا" اين دسته ازشناسنامه‌ها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ويژه است که... گمان نمي‌کنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و اين يکي دسته به امور تبليغات مربوط مي شود؛ مثلا" صاحب امتياز يک هفته نامه يا به فرض مسؤول پخش يک برنامه‌ي تلويزيوني. همه جورش هست. و اسم؟ اسم‌تان دوست داريد چه باشد؟ حسن، حسين، بوذرجمهر و ... يا از سنخ اسامي شاهنامه‌اي؟ تا شما چه جورش را بپسنديد؛ چه جور اسمي را مي‌پسنديد؟»

مردي که شناسنامه‌اش راگم کرده بود، لحظاتي خاموش و انديشناک ماند، وز آن پس گفت «اسباب زحمت شدم؛ باوجود اين، اگر زحمتي نيست بگرد و شناسنامه‌اي برايم پيداکن که صاحبش مرده باشد. اين ممکن است؟» بايگان گفت «هيچ چيز غيرممکن نيست. نرخش هم ارزان‌تر است.»

ممنون؛ ممنون!

بيرون که آمدند پيرمرد دکان‌دار سرفه‌اش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک مي گشت تا کرکره رابکشد پايين، و لابه لاي سرفه‌هايش به يکي دو مشتري که دم تخته کارش ايستاده بودند مي‌گفت فردا بيايند چون «ته دکان برق نيست» و ... مردي که در کوچه مي‌رفت به صرافت افتاد به ياد بياورد که زماني در حدود سيزده سال مي‌گذرد که نخنديده است و حالا... چون دهان به خنده گشود با يک حس ناگهاني متوجه شد که دندان‌هايش يک به يک شروع کردند به ورآمدن، فرو ريختن و افتادن جلو پاها و روي پوزه‌ي کفش‌هايش، همچنين حس کرد به تدريج تکه‌اي از استخوان گونه، يکي از پلک ها، ناخن‌ها و... دارند فرو مي‌ريزند؛ و به نظرش آمد، شايد زمانش فرا رسيده باشد که وقتي، اگر رسيد به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزديک پيش بخاري و يک نظر – براي آخرين بار – در آينه به خودش نگاه کند .

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در جمعه بیست و سوم بهمن 1383 و ساعت 9:15 |

از پرنده‏ای پرسيدند: »چرا اين آوازی که می‏خوانی و چهچه‏ای که می‏زنی، اين همه کوتاه کوتاه و بريده و بريده است؟ يعنی نفس‏اش را نداری؟«

پرنده گفت: »آخر من آوازهای خيلی زيادی دارم که بخوانم و دلم می‏خواهد که همه آنها را هم بخوانم، اين است که ناچارم تکه تکه و کوتاه کوتاه بخوانم

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در جمعه بیست و سوم بهمن 1383 و ساعت 8:49 |

در خيابان ...


در خيابان مردي مي گريد
پنجره هاي دو چشمش بسته ست
دستها را بايد
                 به گرو بگذارد
تا كه يك پنجره را بگشايد ...

در خيابان مردي مي گريد
همه روزان سپيدش جمعه ست
او كه از بيكاري
تير سيماني را مي شمرد
در قدمهاي ملولش قفسي مي رقصند
با خودش مي گويد:
- كاش مي شد همه عقربك ساعتها مي ايستاد
كاش ترديد سلام تو نبود
دستهايم همه بيمار پريدنهايي
                              از بغل ديوارست ...
كاش دستم دو كبوتر مي بود.

در خيابان مردي مي گريد

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در جمعه بیست و سوم بهمن 1383 و ساعت 8:8 |

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی اخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر" چلچراغ" را ورق می زد

برای این که بیخود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان می داد

با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است.

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید یرخیزد...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت.

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوز خندی گفت:

اگر یک فرد انسان، واحد یک بود

آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود

وان سیه چرده که می نالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

یک با یک برابر نیست...

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در جمعه بیست و سوم بهمن 1383 و ساعت 0:27 |


تو سفر خواهي كرد
با دو چشم مطمئن تر از نور
با دو دست راستگو تر از همه آينه ها
خواب درياي خزر را
                     به شب
                         چشمانت مي بخشم
موج ها،
         زير پايت همه قايق هستند
ماسه ها،
         در قدمت مي رقصند
من ترا در همه آينه ها
                  مي بينم 
روبرو 
         در خورشيد
پشت سر
         شب
         در ماه
من ترا تا جايي خواهم برد
كه صدايي از جنگ،
و خبرهاي كذايي از ماه،
لحظه هامان را زايل نكند.
من ترا
         از همه آفاق جهان خواهم برد ...

همسفر با مني
تو سفر مي كني اما تنها
صبح صادق،
و همه همهمه دستان
                  رهتوشه ي تو
اي صميمي
         هر ستاره 
پسته خندان راه تو باد

جفت من
         سفري مي كنيم اما
دستهاي خود را به بهاري
         بخشيم
كه همه گلهاي تنها را
با صداقت
         نوازش باشند
چشم خود را به راهي
                         بخشيم
كه براي طرح بي باك
                        قدمها
               ستايش باشند
تو سفر خواهي كرد
من ترا در نفسم خواهم خواند
وقتي آزاد شوند از قفس كهنه
                                كبوترهايم
در جوار همه گنبد ها
به زيارتگاه چشمانت مي آيم
و در آن لحظه ماه
در دستم خواهد خواند
- زندگي در فراسوي همه زنجيره ست ...

روح من گسترده ست
تا قدم بگذاري
در خيابان
         صداقت هايش ...
و بكاري
كاج دستانت را
         در هزاران راهش
روح من گسترده ست
تا كه آغاز كني
فلسفه ي رخصت چشمانت را
به همه ضجه ي جاويد برادرهايم
 تا كه احساس كني
بردگي دستانم
تا كه آگاه شوي
از قفس واژه آويزان است؟

سوختن نزديك است،
تو سفر خواهي كرد
من ترا
از صف اين آدمكان چوبي
                  خواهم برد ...

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1383 و ساعت 23:42 |

پرنده و طناب


پشت پنجره ام را كوبيد
گفتم كه هستي؟
گفت: آفتاب
بي اعتنا طناب را آماده كردم.

پشت پنجره ام را كوبيد
گفتم كه هستي؟
گفت: ماه
بي اعتنا طناب را آماده كردم.

پشت پنجره ام را كوبيدند
گفتم كه هستيد؟
گفتند: همه ستارگان دنيا
بي اعتنا طناب را آماده كردم

پشت پنجره ام را كوبيد
گفتم كه هستي؟
گفت: يك پرنده آزاد
من پنجره را با اشتياق باز كردم
+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1383 و ساعت 22:53 |
مي داني ...
پرنده را بي دليل اعدام مي كني
در ژرف تو
آينه ايست
كه قفس را انعكاس مي دهد
و دستان تو محلولي ست
كه انجماد روز را
در حوضچه شب غرق مي كند.

اي صميمي،
ديگر زندگي را نمي توان
در فرو مردن يك برگ
يا شكفتن يك گل
يا پريدن يك پرنده ديد
ما در حجم كوچك خود رسوب مي كنيم
- آيا شود كه باز درختان جواني را
در راستاي خيابان
پرورش دهيم

و صندوق هاي زرد پست
سنگين
ز غمنامه هاي زمانه نباشند؟
در سرزميني كه عشق آهني ست
انتظار معجزه را بعيد مي دانم
باغبان مفلوك چه هديه اي دارد؟
پرندگان
از شاخه هاي خشك پرواز مي كنند
آن مرد زرد پوش
كه تنها و بي وقفه گام مي زند
با كوچه هاي « ورود ممنوع »
با خانه هاي « به اجاره داده مي شود »
چه خواهد كرد
سرزميني را كه دوستش مي داريم؟

پرندگان همه خيس اند
و گفتگويي از پريدن نيست
در سرزمين ما
پرندگان همه خيس اند
در سرزميني كه عشق كاغذي است
انتظار معجزه را بعيد مي دانم.

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1383 و ساعت 19:47 |
و  اين  من  ام
زنی  تنها
در  آستانه‌ی ِ  فصلی  سرد
در  ابتدای ِ  درک ِ  هستي ِ  آلوده‌ی ِ  زمين
و  يأس ِ  ساده  و  غم‌ناک ِ  آسمان
و  ناتواني ِ  اين  دست‌های ِ  سيماني.


زمان  گذشت
زمان  گذشت  و  ساعت  چهار  بار  نواخت
چهار  بار  نواخت
ام‌روز  روز ِ  اول ِ  دیْ‌ماه  است
من  راز ِ  فصل‌ها  را  می‌دانم
و  حرف ِ  لحظه‌ها  را  می‌فهمم
نجات‌دهنده  در  گور  خفته‌است
و  خاک،  خاک ِ  پذيرنده
اشارتی^است  به  آرامش


زمان  گذشت  و  ساعت  چهار  بار  نواخت.


در  کوچه  باد  می‌آيد
در  کوچه  باد  می‌آيد
و  من  به  جفت‌گيري ِ  گل‌ها  می‌انديشم
به  غنچه‌هايی  با  ساق‌های ِ  لاغر ِ  کم‌خون
و  اين  زمان ِ  خسته‌ی ِ  مسلول
و  مردی  از  کنار ِ  درختان ِ  خيس  می‌گذرد
مردی  که  رشته‌های ِ  آبي ِ  رگ‌های‌اش
مانند ِ  مارهای ِ  مرده  از  دو  سوی ِ  گلوگاه‌اش
بالا  خزيده‌اند
و  در  شقيقه‌های ِ  منقلب‌اش  آن  هجای ِ  خونين  را
تکرار  می‌کنند
- سلام
- سلام
و  من  به  جفت‌گيري ِ  گل‌ها  می‌انديشم.


در  آستانه‌ی ِ  فصلی  سرد
در  محفل ِ  عزای ِ  آينه‌ها
و  اجتماع ِ  سوگ‌وار ِ  تجربه‌های ِ  پريده‌رنگ
و  اين  غروب ِ  بارورشده  از  دانش ِ  سکوت
چه‌گونه  می‌شود  به  آن  کسی  که  می‌رود  اين  سان
صبور،
سنگين،
سرگردان،
فرمان ِ  ايست  داد.
چه‌گونه  می‌شود  به  مرد  گفت  که  او  زنده  نيست،  او  هيچ  وقت  زنده  نبوده‌ست.


در  کوچه  باد  می‌آيد
کلاغ‌های ِ  منفرد ِ  انزوا
در  باغ‌های ِ  پير ِ  کسالت  می‌چرخند
و  نردبام
چه  ارتفاع ِ  حقيری  دارد.


آن‌ها  تمام ِ  ساده‌لوْحي ِ  يک  قلب  را
با  خود  به  قصر ِ  قصه‌ها  بردند
و  اکنون  ديگر
ديگر  چه‌گونه  يک  نفر  به  رقص  برخواهدخاست
و  گيسوان ِ  کودکي‌اش  را
در  آب‌های ِ  جاري  خواهدريخت
و  سيب  را  که  سرانجام  چيده‌است  و  بوئيده‌است
در  زير ِ  پا  لگد  خواهدکرد؟


ایْ  يار،  ایْ  يگانه‌ترين  يار
چه  ابرهای ِ  سياهی  در  انتظار ِ  روز ِ  ميهماني ِ  خورشيد  اند.


انگار  در  مسيری  از  تجسم ِ  پرواز  بود  که  يک  روز  آن  پرنده  نمايان  شد
انگار  از  خطوط ِ  سبز ِ  تخيل  بودند
آن  برگ‌های ِ  تازه  که  در  شهوت ِ  نسيم  نفس  می‌زدند
انگار
آن  شعله‌ی ِ  بنفش  که  در  ذهن ِ  پاک ِ  پنجره‌ها  می‌سوخت
چيزی  به  جز  تصور ِ  معصومی  از  چراغ  نبود.


در  کوچه  باد  می‌آيد
اين  ابتدای ِ  ويراني^است
آن  روز  هم  که  دست‌های ِ  تو  ويران  شدند  باد  می‌آمد
ستاره‌های ِ  عزيز
ستاره‌های ِ  مقوايي ِ  عزيز
وقتی  در  آسمان  دروغ  وزيدن  می‌گيرد
ديگر  چه‌گونه  می‌شود  به  سوره‌های ِ  رسولان ِ  سرشکسته  پناه  آورد؟
ما  مثل ِ  مرده‌های ِ  هزاران‌هزارساله  به  هم  می‌رسيم  و  آن‌گاه
خورشيد  بر  تباهي ِ  اجساد ِ  ما  قضاوت  خواهد  کرد.


من  سردم  است
من  سردم  است  و  انگار  هيچ  وقت  گرم  نخواهم‌شد
ایْ  يار،  ایْ  يگانه‌ترين  يار،  «آن  شراب  مگر  چندساله  بود؟»
نگاه  کن  که  در  اين‌جا
زمان  چه  وزنی  دارد
و  ماهيان  چه‌گونه  گوشت‌های ِ  مرا  می‌جوند
چه‌را  مرا  هميشه  در  تهْ ِ  دريا  نگاه  می‌داری؟


من  سردم  است  و  از  گوش‌واره‌های ِ  صدف  بی‌زار  ام
من  سردم  است  و  می‌دانم
که  از  تمامي ِ  اوْهام ِ  سرخ ِ  يک  شقايق ِ  وحشي
جز  چند  قطره  خون
چيزی  به‌جا  نخواهدماند.


خطوط  را  رها  خواهم‌کرد
و  هم‌چنين  شمارش ِ  اعداد  را  رها  خواهم‌کرد
و  از  ميان ِ  شکل‌های ِ  هندسي ِ  محدود
به  پهنه‌های ِ  حسي ِ  وسعت  پناه  خواهم‌برد
من  عريان  ام،  عريان  ام،  عريان  ام
مثل ِ  سکوت‌های ِ  ميان ِ  کلام‌های ِ  محبت  عريان  ام
و  زخم‌های ِ  من  همه  از  عشق  است
از  عشق،  عشق،  عشق.
من  اين  جزيره‌ی ِ  سرگردان  را
از  انقلاب ِ  اوقيانوس
و  انفجار ِ  کوه  گذر  داده‌ام
و  تکه‌تکه  شدن،  راز ِ  آن  وجود ِ  متحدی  بود
که  از  حقيرترين  ذره‌های‌اش  آف‌تاب  به  دنيا  آمد.


سلام  ایْ  شب ِ  معصوم!
سلام  ایْ  شبی  که  چشم‌های ِ  گرگ‌های ِ  بی‌آبان  را
به  حفره‌های ِ  استخواني ِ  ايمان  و  اعتماد  بدل  می‌کنی
و  در  کنار ِ  جویْ‌بارهای ِ  تو،  ارواح ِ  بيدها
ارواح ِ  مهربان ِ  تبرها  را  می‌بويند
من  از  جهان ِ  بی‌تفاوتي ِ  فکرها  و  حرف‌ها  و  صداها  می‌آيم
و  اين  جهان  به  لانه‌ی ِ  ماران  مانند  است
و  اين  جهان  پر  از  صدای ِ  پاهای ِ  مردمی^است
که  هم‌چنان  که  تو  را  می‌بوسند
در  ذهن ِ  خود  تناب ِ  دار ِ  تو  را  می‌بافند.


سلام  ایْ  شب ِ  معصوم!


ميان ِ  پنجره  و  ديدن
هميشه  فاصله‌ئی^است.
چه‌را  نگاه  نکردم؟
مانند ِ  آن  زمان  که  مردی  ار  کنار ِ  درختان ِ  خيس  گذر  می‌کرد...


چه‌را  نگاه  نکردم؟
انگار  مادرم  گريسته‌بود  آن  شب
آن  شب  که  من  به  درد  رسيدم  و  نطفه  شکل  گرفت
آن  شب  که  من  عروس ِ  خوشه‌های ِ  اقاقي  شدم
آن  شب  که  اصفهان  پر  از  طنين ِ  کاشي ِ  آبي  بود،
و  آن  کسی  که  نيمه‌ی ِ  من  بود،  به  درون ِ  نطفه‌ی ِ  من  بازگشته‌بود
و  من  در  آينه  می‌ديدم‌اش،
که  مثل ِ  آينه  پاکيزه  بود  و  روشن  بود
و  ناگهان  صدای‌ام  کرد
و  من  عروس ِ  خوشه‌های ِ  اقاقي  شدم...


انگار  مادرم  گريسته‌بود  آن  شب.
چه  روشنائي ِ  بی‌هوده‌ئی  در  اين  دريچه‌ی ِ  مسدود  سرکشيد
چه‌را  نگاه  نکردم؟
تمام ِ  لحظه‌های ِ  سعادت  می‌دانستند
که  دست‌های ِ  تو  ويران  خواهدشد
و  من  نگاه  نکردم
تا  آن  زمان  که  پنجره‌ی ِ  ساعت
گشوده‌شد  و  آن  قناري ِ  غم‌گين  چهار  بار  نواخت
چهار  بار  نواخت
و  من  به  آن  زن ِ  کوچک  برخوردم
که  چشم‌های‌اش،  مانند ِ  لانه‌های ِ  خالي ِ  سي‌مرغان  بود
و  آن‌چنان  که  در  تحرک ِ  ران‌های‌اش  می‌رفت
گوئی  بکارت ِ  رؤيای ِ  پرشکوه ِ  مرا
با  خود  به  سوی ِ  بستر ِ  شب  می‌برد.


آيا  دوباره  گيسوان‌ام  را
در  باد  شانه  خواهم‌زد؟
آيا  دوباره  باغ‌چه‌ها  را  بنفشه  خواهم‌کاشت؟
و  شمع‌داني‌ها  را
در  آسمان ِ  پشت ِ  پنجره  خواهم‌گذاشت؟
آيا  دوباره  روی ِ  ليوان‌ها  خواهم‌رقصيد؟
آيا  دوباره  زنگ ِ  در  مرا  به  سوی ِ  انتظار ِ  صدا  خواهدبرد؟


به  مادرم  گفتم:  «ديگر  تمام  شد»
گفتم:  «هميشه  پيش  از  آن  که  فکر  کنی  اتفاق  می‌افتد
«بايد  برای ِ  روزنامه  تسليتی  بفرستيم»


انسان ِ  پوک
انسان ِ  پوک ِ  پر  از  اعتماد
نگاه  کن  که  دندان‌های‌اش
چه‌گونه  وقت ِ  جويدن  سرود  می‌خوانند
و  چشم‌های‌اش
چه‌گونه  وقت ِ  خيره  شدن  می‌درند
و  او  چه‌گونه  از  کنار ِ  درختان ِ  خيس  می‌گذرد:
صبور،
سنگين،
سرگردان.


در  ساعت ِ  چهار
در  لحظه‌ئی  که  رشته‌های ِ  آبي ِ  رگ‌های‌اش
مانند ِ  مارهای ِ  مرده  از  دو  سوی ِ  گلوگاه‌اش
بالا  خزيده‌اند
و  در  شقيقه‌های ِ  منقلب‌اش  آن  هجای ِ  خونين  را
تکرار  می‌کنند
- سلام
- سلام


آيا  تو
هرگز  آن  چهار  لاله‌ی ِ  آبي  را
بوئيده‌ای؟


زمان  گذشت
زمان  گذشت  و  شب  روی ِ  شاخه‌های ِ  لخت ِ  اقاقي  افتاد
شب  پشت ِ  شيشه‌های ِ  پنجره  سر  می‌خورد
و  با  زبان ِ  سردش
تهْ‌مانده‌های ِ  روز ِ  رفته  را  به  درون  می‌کشد


من  از  کجا  می‌آيم؟
من  از  کجا  می‌آيم
که  اين‌چنين  به  بوی ِ  شب  آغشته‌ام؟
هنوز  خاک ِ  مزارش  تازه^است
مزار ِ  آن  دو  دست ِ  سبز ِ  جوان  را  می‌گويم...


چه  مهربان  بودی  ایْ  يار،  ایْ  يگانه‌ترين  يار
چه  مهربان  بودی  وقتی  دروغ  می‌گفتی
چه  مهربان  بودی  وقتی  پلک‌های ِ  آينه‌ها  را  می‌بستی
و  چل‌چراغ‌ها  را
از  ساقه‌های ِ  سيمي  می‌چيدی
و  در  سياهي ِ  ظالم  مرا  به  سوی ِ  چراگاه ِ  عشق  می‌بردی
تا  آن  بخار ِ  گيج  که  دنباله‌ی ِ  حريق ِ  عطش  بود  بر  چمن ِ  خواب  می‌نشست


و  آن  ستاره‌های ِ  مقوايي
به  گرد ِ  لايتناهي  می‌چرخيدند.
چه‌را  کلام  را  به  صدا  گفتند؟
چه‌را  نگاه  را  به  خانه‌ی ِ  ديدار  ميهمان  کردند!
چه‌را  نوازش  را
به  حجب ِ  گيسوان ِ  باکره‌گي  بردند؟
نگاه  کن  که  در  اين‌جا
چه‌گونه  جان ِ  آن  کسی  که  با  کلام  سخن  گفت
و  با  نگاه  نواخت
و  با  نوازش  از  رميدن  آراميد
به  تيرهای ِ  توهم
مصلوب  گشته‌است.
و  جای ِ  پنج  شاخه‌ی ِ  انگشت‌های ِ  تو
که  مثل ِ  پنج  حرف ِ  حقيقت  بودند
چه‌گونه  روی ِ  گونه‌ی ِ  او  مانده‌ست.


سکوت  چي^است،  چي^است،  چي^است  ایْ  يگانه‌ترين  يار؟
سکوت  چي^است  به  جز  حرف‌های ِ  ناگفته
من  از  گفتن  می‌مانم،  اما  زبان ِ  گنجشگان
زبان ِ  زنده‌گي ِ  جمله‌های ِ  جاري ِ  جشن ِ  طبيعت  است.
زبان ِ  گنجشگان  يعنی:  بهار،  برگ،  بهار.
زبان ِ  گنجشگان  يعنی:  نسيم،  عطر،  نسيم.
زبان ِ  گنجشگان  در  کارخانه  می‌ميرد.


اين  کي^است  اين  کسی  که  روی ِ  جاده‌ی ِ  ابديت
به  سوی ِ  لحظه‌ی ِ  توْحيد  می‌رود
و  ساعت ِ  هميشه‌گي‌اش  را
با  منطق ِ  رياضي ِ  تفريق‌ها  و  تفرقه‌ها  کوک  می‌کند.
اين  کي^است  اين  کسی  که  بانگ ِ  خروسان  را
آغاز ِ  قلب ِ  روز  نمی‌داند
آغاز ِ  بوی ِ  ناشتايي  می‌داند
اين  کي^است  اين  کسی  که  تاج ِ  عشق  به  سر  دارد
و  در  ميان ِ  جامه‌های ِ  عروسي  پوسيده‌ست.


پس  آف‌تاب  سرانجام
در  يک  زمان ِ  واحد
بر  هر  دو  قطب ِ  نااميد  نتابيد.
تو  از  طنين ِ  کاشي ِ  آبي  تهي  شدی.


و  من  چنان  پر  ام  که  روی ِ  صدای‌ام  نماز  می‌خوانند...


جنازه‌های ِ  خوش‌بخت
جنازه‌های ِ  ملول
جنازه‌های ِ  ساکت ِ  متفکر
جنازه‌های ِ  خوش‌برخورد،  خوش‌پوش،  خوش‌خوراک
در  ايست‌گاه‌های ِ  وقت‌های ِ  معين
و  در  زمينه‌ی ِ  مشکوک ِ  نورهای ِ  موقت
و  شهوت ِ  خريد ِ  ميوه‌های ِ  فاسد ِ  بی‌هوده‌گي...
آهْ،
چه  مردمانی  در  چارراه‌ها  نگران ِ  حوادث  اند
و  اين  صدای ِ  سوت‌های ِ  توقف
در  لحظه‌ئی  که  بايد،  بايد،  بايد
مردی  به  زير ِ  چرخ‌های ِ  زمان  لهْ  شود
مردی  که  از  کنار ِ  درختان ِ  خيس  می‌گذرد...


من  از  کجا  می‌آيم؟


به  مادرم  گفتم:  «ديگر  تمام  شد»
گفتم:  «هميشه  پيش  از  آن  که  فکر  کنی  اتفاق  می‌افتد
«بايد  برای ِ  روزنامه  تسليتی  بفرستيم»


سلام  ایْ  غرابت ِ  تنهايي
اتاق  را  به  تو  تسليم  می‌کنم
چه‌را  که  ابرهای ِ  تيره  هميشه
پيغم‌بران ِ  آيه‌های ِ  تازه‌ی ِ  تطهير  اند
و  در  شهادت ِ  يک  شمع
راز ِ  منوری^است  که  آن  را
آن  آخرين  و  آن  کشيده‌ترين  شعله  خوب  می‌داند.


ايمان  بيآوريم
ايمان  بيآوريم  به  آغاز ِ  فصل ِ  سرد
ايمان  بيآوريم  به  ويرانه‌های ِ  باغ‌های ِ  تخيل
به  داس‌های ِ  واژگون‌شده‌ی ِ  بی‌کار
و  دانه‌های ِ  زنداني.
نگاه  کن  که  چه  برفی  می‌بارد...


شايد  حقيقت  آن  دو  دست ِ  جوان  بود،  آن  دو  دست ِ  جوان
که  زير ِ  بارش ِ  يک‌ريز ِ  برف  مدفون  شد
و  سال ِ  ديگر،  وقتی  بهار
با  آسمان ِ  پشت ِ  پنجره  هم‌خوابه  می‌شود
و  در  تن‌اش  فوران  می‌کنند
فواره‌های ِ  سبز ِ  ساقه‌های ِ  سبک‌بار
شکوفه  خواهدداد  ایْ  يار،  ایْ  يگانه‌ترين  يار


ايمان  بيآوريم  به  آغاز ِ  فصل ِ  سرد...

[ايمان  بيآوريم  به  آغاز ِ  فصل ِ  سرد]

فروغ فرخراد

http://membres.lycos.fr/foroogh/Main.frame

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1383 و ساعت 19:24 |


ناهيد پرسون: مينا و فريبا حاضر شدند درد دل شان را برای من باز کنند. اميد آن ها اين بود که چشم جهان بر آن چه در ايران می گذرد باز شود.
مينا و فريبا همسايه اند و دوستان خوبی برای يکديگر. آن ها از همديگر حمايت می کنند. هردو در شرايط محروميت فراگير زنان از حقوق اجتماعی شان و تحت معيارهای دوگانه حاکم بر جامعه امروز ايران زندگی می کنند. آن ها زندگی شان را از اين طريق تامين می کنند که در خيابان ها پرسه می زنند و به دنبال مرد می گردند. آن ها در مقابل اين انتخاب قرار دارند: يا بايد کودکان خردسال شان را در خانه تنها بگذارند، يا بايد وقتی که برای هم خوابگی با مردان می روند، آن ها را هم همراه ببرند.

اين خلاصه کوتاهی است از ماجرای فيلم مستند تن فروشی پشت پرده حجاب، نام انگليسی:
Prostitution Behind the Veil به کارگردانی ناهيد پرسون که در تارنمای انستيتوی فيلم دانمارک نوشته شده است. فيلم ناهيد پرسون جايزه اول فستيوال بين المللی فيلم های مستند در مارسی ربود و در هفته اخير در فستيوال فيلم گوتنبرگ سوئد به نمايش درآمد.

ناهيد پرسون در مصاحبه ای با نشريه متروی سوئد در باره چگونگی ساختن اين فيلم گفت: اين تصادفی بود. با مردی برخوردم که به کار فال گيری اشتغال داشت. او را تا خانه اش تعقيب کردم. در آن جا اين دو زن را ديدم. تن فروشی در ايران ابعاد بسيار گسترده ای دارد، ولی هيچکس جرات ندارد در باره آن علنا حرف بزند. مينا و فريبا حاضر شدند درد دل شان را برای من باز کنند. اميد آن ها اين بود که چشم جهان بر آن چه در ايران می گذرد باز شود.

ناهيد در اين مصاحبه گفت مينا هم سن دختر اوست و اين باعث می شد که او نسبت به آنها و کودکان شان احساس مسووليت بکند. به علاوه از اين که نمی توانست به آن ها کمک کند احساس عذاب وجدان داشت.

ناهيد برای خبرنگار تعريف کرد که او در سفر ايران تمام مدت نگهبان داشت و چندين بار از دست پليس فرار کرد. يک بار پليس او را متوقف کردو نوارش را می خواست بگيرد. اما او نوار را در جيب شلوارش گذاشته بود و به آن ها يک نوار کهنه داد. طبق قوانين اسلامی آن ها حق نداشتند به بدن زن دست بزنند و به اين جهت نتوانستند از از بازرسی بدنی به عمل بياورند.

فيلم 58 دقيقه ای را انستيوی فيلم دانمارک، تلويزيون سوئد، بنياد فيلم و تلويزيون کشورهای شمال اروپا، فستيوال بين الملی فيلم های مارسی و شرکت کانادايی سی بی اس و چند موسسه ديگر تامين مالی کرده اند. کارگردان آن ژاکوب هاگل است و موسيقی آن کار احمد پژمان از آلبوم خاطرات فرداست.

ناهيد پرسون خود سال ها پيش از ايران گريخت، او در مصاحبه با متروی سوئد گفت 17 سال طول کشيد تا جرات کرد برای اولين بار به ايران بازگردد و در آن جا شاهد بود که چگونه وضع کشور وخيم تر شده است. مواد مخدر و تن فروشی اگر چه ممنوع است ولی همه جا را گرفته است. ناهيد پرسون در مورد نقش صيغه در رواج تن فروشی گفت: تن فروشی ممنوع است ولی اگر مردی بخواهد سکس بخرد می تواند صيغه کند. آن وقت ديگر آن را تن فروشی نمی نامند، چون يک ملا از روی قران می خواند و دو نفر برای چند لحظه زن و شوهر به حساب می آيند. نه فقط تن فروشان بلکه زنان تنها هم از طريق فروش خود زندگی شان را می توانند تامين می کنند.

ناهيد پرسون اميد وار است فيلمش باعث شود کشورهای ديگر که با ايران روابط اقتصادی دارند با مساله برخورد کنند و مقابل رژيم ايران شروط خود را بگذارند نه اين که مساله را پرده پوشی کنند.

 


برای اطلاعات در مورد ناهيد پرسون و فيلم های او به لينک زير مراجعه کنيد.
http://www.dfi.dk/dfi/english/shortfilms/prostitution.htm#director

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1383 و ساعت 19:5 |
a