تبليغاتX
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد. . .


به نظر مي رسد واپسين باري كه ايرانيان مير نوروزي داشته اند، متعلق به 79 سال پيش باشد. آخرين گزارش زنده و سند مكتوبي كه از برگزاري اين رسم به جاي مانده در بهار 1302 هجري شمسي ثبت شده است. علامه محمد قزويني پژوهش گر و مردم شناس فقيد درباره رسم مير نوروزي در بجنورد از نامه ميرزا يوسف خان حكيم باشي شرحي مي آورد و از قول او مي نويسد:
«در بهار 1302 هجري شمسي براي معالجه بيماري به بجنورد رفته بودم، از اول فروردين تا چهاردهم فروردين در آن جا بودم، در دهم فروردين ديدم جماعت كثيري، سواره و پياده مي گذرند، يكي از آنها با لباس هاي فاخر، بر اسب رشيدي نشسته، چتري بر سر افراشته بود. جماعتي هم سواره در جلو و عقب او روان بودند. يك دسته هم پياده به عنوان شاطر و فراش كه بعضي چوبي در دست داشتند، در ركاب او يعني پيشاپيش و در طرفين و عقب او روان بودند. چند نفر هم چوب هاي بلند در دست داشتند كه به سر هر چوبي سر حيواني از قبيل سر گاو و يا گوسفند بود، يعني استخوان جمجمه حيواني، و ين رمز از آن بود كه امير از جنگي فاتحانه برگشته و سرهاي دشمنان را با خود مي آورد. دنبال اين جماعت، انبوه كثيري از مردم متفرقه، بزرگ و خرد روان بودند و هياهوي بسيار داشتند. تحقيق كردم، گفتند كه در نوروز يك نفر امير مي شود، كه تا سيزده عيد، امير و حكمفرماي شهر است، به اعيان و اعزه شهر حواله نقد و جنس مي دهد، كه همه كم يا زياد تقديم مي كنند. به اين طريق كه مثلا حكمي مي نويسد براي فلان متعين: _ كه شما بايد صد هزار تومان تسليم صندوق خانه كنيد، البته مفهوم اين است كه صد تومان بايد بدهيد. البته اين صد تومان را كم و زياد مي كردند، ولي در هر حال چيزي گفته مي شد. غالب اعيان به رغبت و رضا چيزي مي دادند. زيرا، جزو عادات عيد نوروز به فال نيك مي گرفتند. از جمله به ايلخاني هم مبلغي حواله مي دادند كه مي پرداخت. بعد از تمام شدن سيزده عيد دوره امارت او به سر مي آيد، و گويا در يك خاندان اين شغل ارثي بود.»

منبع:
قزويني _ محمد. «مير نوروزي» مجله يادگار، سال اول آبان 1323

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383 و ساعت 11:42 |

آن وقت ها بچه های مدرسه با این که یکدیگر را مرتب می دیدند اما نزدیک عید نوروز به هم کارت تبریک می دادند و بر آن می نوشتند: «این جشن باستانی را» یا «این عید سعید باستانی را به شما و خانواده محترمتان تبریک می گویم.» و به دنبال آن، پس از آرزوی سالی خوب، شعارهایی از قبیل «ای گل سرخ و سفید ارغوانی / فراموشم نکن تا می توانی» نوشته می شد.
غرض این که همه می دانستیم عید نوروز جشنی باستانی است اما از چه زمانی این عید در ایران برگزار می شده و سبب وجودی آن چیست؟


 آن وقت ها بچه های مدرسه با این که یکدیگر را مرتب می دیدند اما نزدیک عید نوروز به هم کارت تبریک می دادند و بر آن می نوشتند: «این جشن باستانی را» یا «این عید سعید باستانی را به شما و خانواده محترمتان تبریک می گویم.» و به دنبال آن، پس از آرزوی سالی خوب، شعارهایی از قبیل «ای گل سرخ و سفید ارغوانی / فراموشم نکن تا می توانی» نوشته می شد.
غرض این که همه می دانستیم عید نوروز جشنی باستانی است اما از چه زمانی این عید در ایران برگزار می شده و سبب وجودی آن چیست؟
از شواهدی که در دست است، جشن نوروز در زمان هخامنشیان، در تخت جمشید برگزار می شده است و حتی شکل کاخ و نگاره هایی که بر دیواره های تخت جمشید نقش بسته نشان از برگزاری جشن نوروز داشته است. ملت های همه سرزمین های زیر فرمانروایی هخامنشی در چنین روزی در آن جا گرد می آمدند تا پیشکش های خود را تقدیم کنند. اما آن چنان که از برخی منابع برمی آید، نوروز قبل از هخامنشیان نیز وجود داشته است. البته در اوستا مطرح نمی شود چون اوستا دینی است و جشن های خاص خودش را دارد. ولی از دوره ادبیات میانه، نوشته های پهلوی و مانوی از نوروز بسیار سخن گفته می شود که مربوط به اول سال است و غیر ممکن است که در اول سال، عید باشد اما مراسمی وجود نداشته باشد. نقش برجسته های تخت جمشید نیز این نظر را القا می کند که جشن سالانه در ایران وجود داشته است که با تغییر فصل ها مربوط بوده است. پس ریشه های این جشن در گذشته های بسیار دور ایران است و تنها جشنی است که تا این اندازه در میان مردم مورد توجه بوده است. چون نوروز جشن ملی بود و از میان جشن های باستانی ایران، تنها جشنی بود که در چهار دیواری خانه ها نفوذ کرد.
اسطوره های گوناگونی گرد این جشن ملی را فراگرفته اند، از جمله اسطوره زیبای آفرینش در ایران باستان. بنابراین اسطوره، اورمزد شش پیش نمونه گیتی یعنی نمونه اولیه و آرمانی موجودات را در شش گاه با فاصله های نابرابر و در درازای یک سال می آفریند که به ترتیب عبارتند از: آسما ن، آب، زمین، گیاه، چهار پای سودمند ومردم. به یادبود این آفرینش های شش گانه، سال را به شش قسمت نابرابر تقسیم می کردند و سالگرد این آفرینش ها را به صورت جشن های پنج روزه که در آيين ايران باستان «گاهانبار» نام دارد، برگزار مي كردند.
جشن سالگرد آفرينش آسمان از 11 تا 15 ارديبهشت، نخستين گاهانبار است. دومين گاهانبار سالگرد آفرينش آب از 11 تا 15 تير است.
سومين گاهانبار كه سالگرد آفرينش زمين و فصل گردآوري غله است، از 26 تا 30 شهريور برگزار مي شود.
چهارمين گاهانبار سالگرد آفرينش گياه و از 26 تا 30 مهر است.
پنچمين گاهانبار سالگرد آفرينش چهارپاي مفيد جشن ميان زمستان است و زماني است كه براي دام انبار زمستاني مي شود.
آخرين گاهانبار سالگرد آفرينش انسان است كه در پنج روز آخر سال يعني پنج روز كبيسه برگزار مي شود. سالگرد اين پنج روز پاياني سال كه دوازده ماه سي روزه را در پشت دارد، مدخلي بر نوروز است. پس جشن نوروز سالگردي است از آفرينش انسان، عزيزترين موجود آفرينش براي آفريدگار بزرگ كه آفرينش اهورايي را پاسداري خواهد كرد و رقيبي براي اهريمن و آفريده هاي ديوي اش خواهد شد. به همين مناسبت، سالگرد آن با شكوه بيشتري برگزار مي شود.
اسطوره ديگري نيز آيين هاي نوروزي را همراهي مي كند، يكي از آنها آيين نيايش به ايزد «رپيتوين» است. «رپيتوين» سرور گرماي نيمروز و ماه هاي تابستان است و در زمستان، در زير زمين جاي مي گيرد و آب هاي زيرزميني را گرم نگاه مي دارد تا گياهان و درختان نميرند و به خصوص ريشه هاي درختان را در برابر يورش سرماي زمستاني پاس مي دارد. بازگشت سالانه او در بهار است كه نمادي است از پيروزي نهايي نيكي ها بر بدي ها و بهارها بر زمستان ها. به همين مناسبت جشن ويژه اي و نيايشي كه تقديم رپيتوين مي شد، بخشي از مراسم نوروزي را تشكيل مي دهد و از اين ديد، نوروز نمادي از پيروزي عنصر نيك است در نبرد فصل ها.
نوروز همچنين نمادي است از سالگرد بيداري طبيعت از خواب زمستاني و مرگي است كه به رستاخيز و زندگي منتهي مي شود و به همين مناسبت جشن مربوط به «فروهر»ها نيز بوده است. «فروهر» يا «فروشي» گونه اي از روان است و نوعي همزاد آدميان كه پيش از آفرينش مردمان در آن جهان به وجود مي آيد و پس از مرگ مردمان به دنياي ديگر مي شتابد و از كيفرهاي خاصي كه روان مي بيند به دور است. فروهرها سالي يك بار در طليعه ماه فروردين (= ماه فروهرها) به زمين باز مي گردند و هر يك به خانه خود فرود مي آيند. آنان از ديدن پاكيزگي و درخشندگي خانه دلخوش مي شوند و بر شادكامي خانواده و بر بركت خانه دعا مي كنند و اگر خانه را آشفته و در هم، پاك نشده و نا آراسته ببينند غمگين مي شوند و دعا نكرده و بركت نخواسته خانه را ترك مي كنند. مراسم خانه تكاني از همين جا نشات گرفته است. ايرانيان در آغاز سال نو همه جاي خانه را تميز و پاكيزه مي كنند تا فروهرهاي درگذشتگان به خانه آنان بيايند و براي خانواده بركت بياورند.
آنان كه بر اين باورند، روز نوروز از خانه بيرون نمي روند، چون نمي خواهند كه فروهرها صاحبخانه را در خانه نيابند و ناخشنود گردند. چراغ خانه ها در اين شب ها بايد روشن باشد و براي اين كه راه را بر فروهرها بهتر بنمايانند، در آغاز پنج روز آخرين گاهانبار و به روايتي در پايان اين پنج روز و درست شب نوروز بزرگ، مراسم آتش افروزي بر بام ها انجام مي دادند كه هم راهگشاي فروهرها باشد و هم به دور و نزديك خبر دهند كه سال نو مي آيد. اين آتش افروزي بعد از آمدن اسلام نيز در ميان ايرانيان معمول بوده است و چون مراسم به طور رسمي نخستين بار در شب چهارشنبه انجام شد، اين رسم در شب چهارشنبه پاي بر جا ماند و چهارشنبه سوري يكي از جشن هاي جنبي نوروز شد. به روايتي «سوري» به معني «سرخ» است و سرخي دليل انرژي و تحرك. پس از جشن سوري، بايد بتوانيم بيرون بياييم، روي زمين كار كنيم و خواب زمستاني را كنار بگذاريم.
افسانه هاي بسياري پيدايش جشن نوروز را به دوران جمشيد نسبت مي دهند. از جمله مناسبت هايي كه در افسانه ها براي پيدايش جشن نوروز برمي شمرند، مي توان به موارد زير اشاره كرد: تجديد دين با به پادشاهي رسيدن جمشيد، پيروزي جمشيد بر اهريمن، درخشش چهره جم زماني كه بر تختي نشست و ديوان به فرمان او تخت را برداشتند و به گردون افراشتند، ديوان جمشيد را سوار بر گردونه اي در نخستين روز ماه فروردين به يك روز از دماوند به بابل بردند و مردمان به سبب چيز شگفتي كه ديدند، اين روز را جشن گرفتند (سبب برتاب نشستن در نوروز به تقليد به اين افسانه معمول گشت)، در نوروز جم اوزان و مقادير را تعيين كرد، نيشكر در دوران جم در اين روز كشف شد (از اين روست كه در اين روز همه به هم شيريني هديه مي دهند)، پس از يك دوره خشكسالي، در اين روز با بر تخت نشستن جمشيد باران باريد (رسم به هم آب پاشيدن كه يكي از آيين هاي نوروزي است با اين افسانه بي ارتباط نيست)، و نيز جم دستور كندن جوي ها و آبراهه ها را در اين روز داد. (كه اين هم با رسم شستن خود در سپيده دم نوروز و پاك شدن از گناهان بايد مرتبط باشد.)
با درهم آميختگي كه ميان شخصيت هاي افسانه اي به دلايل اجتماعي پيش مي آيد، در دوران اسلامي، جم با حضرت سليمان آميخته مي شود و از مجموعه اين آميختگي ها افسانه اي درست مي شود كه بنيانگذاري نوروز را به سليمان نسبت مي دهد.
دوبو (Dubeux) در كتاب خود به نام «ايران» كه گزارش هاي جهانگردان اروپايي قرن هفدهم و هجدهم و آغاز قرن نوزدهم را درباره اين كشور خلاصه مي كند، مطلبي هم درباره نوروز دارد. او مي نويسد ايرانيان پس از اسلام توانستند بهانه اي بيابند تا اين جشن بسيار قديمي خود را حفظ كنند و گفتند اين جشن به ياد به خلافت رسيدن حضرت علي (ع) است. به هر حال، آن چه مهم است باقي ماندن و حفظ شدن اين جشن فرخنده تا روزگار ماست.
در زمان ساسانيان دو نوروز جشن گرفته مي شد و اين رسم تا قرن ها بعد هم باقي ماند. نوروز اول فروردين كه نوروز عامه بود و نوروز بزرگ در ششم فروردين كه بيشتر مشهور به نوروز خاصه بود. به روايتي خدا جهان را در نوروز آفريد و به روايت ديگري آدم نيز در همين روز آفريده شد. از اين رو، نخستين روز، نوروز عامه كه روز اعتدال بهاري است، پرشكوه ترين روز اين جشن است.
پادشاهان ساساني «هر سال از نوروز عامه تا نوروز خاصه كه شش روز باشد، حاجت هاي مردمان را برآوردندي و زندانيان را آزاد كردندي و مجرمان را عفو فرمودندي و به عيش و شادي مشغول بودندي» (به نقل از برهان قاطع).
و اما ايرانيان تقسيم بندي ديگري هم براي سال داشتند و آن تقسيم سال به دوازده ماه سي روزه بود. در پايان سال پنج روز باقي مي ماند كه به آن پنجه دزديده مي گفتند. اين پنج روز از نظم و قانوني برخوردار نبوده و معمولا تجسم آشوب ازلي بوده است. دوازده روز نوروز معرف دوازده ماه سال است و سيزده نوروز معرف آشوب ازلي پيش از آفرينش است و از آن جا كه هر نوع آشوب پيش از نظم گرفتن، نحس محسوب مي شد و بي نظام به شمار مي آمده، روز سيزده نوروز هم نحس است. چون دنيا پس از برقراري نظم است كه مقدس مي شود. در اين روز خانه را جارو نمي كنند و همه مردم از خانه خارج مي شوند. اگر خانه از ساكنان آن كاملا خالي نشود، سال نو نوعي بدبختي به همراه مي آورد. سيزده نوروز جشن واقعي بهار است. درختان با سرسبزي تازه خود جلوه گرند، گل هاي صحرايي مي رويند، ياس ها گل مي دهند و شاعران ايران براي غزل سرايي توصيف اين فصل را ترجيح مي دهند.
ايرانيان در قديم، به عنوان شگون، هفت «سيني» از دانه هايي كه بركت به سفره ها مي آورد، مي روياندند و بر خوان نوروزي خود مي نهادند. «سيني» معرب «چيني» است كه در قديم به طبق هاي بزرگي كه از چين آورده بودند، گفته مي شد.
به احتمالي هفت «سين» مي تواند بازمانده همين هفت «سيني» باشد و يا نمادي از «سبزه»‌و «سرسبزي». اگر در درازاي زمان هفت «سيني» با هفت ميوه يا گل يا سبزي كه با «سين» آغاز مي شوند و هر يك نشانه اي از باروري و تندرستي هستند، تلفيق شده است، در آن بايد جاي پاي ذوق لطيف ايراني را جست و جو كرد. «سبزه» نودميده است، «سنبل» خوش بر و خوشبو، «سيب» ميوه اي بهشتي و نمادي از زايش، «سمنو» مائده تهيه شده از جوانه گندم كه يادآور بخشي از آيين هاي باستاني ماست، «سنجد»‌كه بوي برگ و شكوفه درخت آن محرك عشق و دلباختگي است، «سير» داروي تندرستي، دانه هاي «سپند» به معني «مقدس» كه دافع چشم بد است. همچنين بر اين خوان، آينه مي گذاريم كه نور و روشنايي مي تاباند، شمع مي افروزيم كه روشنايي و تابش آتش را به ياد مي آورد، و تخم مرغ مي گذاريم كه تمثيلي از نطفه و باروري است (و نيز در اسطوره هاي ايران باستان، آسمان و زمين همچون تخم مرغ توصيف شده اند كه زمين همسان زرده در ميان آسمان كه همسان سفيده است، قرار دارد _ يعني اعتقاد به كرويت زمين). آب زلال به نشانه همه آب هاي خوب جهان و ماهي زنده در آب به نشانه تازگي و شادابي (همچنين ماه اسفند برابر با برج «حوت» به معني «ماهي» است) و نقل و شيريني براي شيرين بودن سال جديد نيز در اين خوان قرار دارند. در بسياري از خانه ها گذاشتن نمونه اي از غلات و حبوبات و همچنين شير و فرآورده هاي شيري به نشانه تضمين بركت خانه، متداول است.
از جمله رسم هاي متداول نوروز در بيشتر خانواده هاي ايراني آن است كه پس از تحويل سال شخص خوشقدمي از اهل خانه بيرون مي رود و سبزه و سكه در دست مي گيرد و به خانه وارد مي شود. اهل خانه مي پرسند، «چه آوردي؟ و او پاسخ مي دهد: «سلامتي، خوشبختي، ثروت و...» و با اين حركت نمادين، خانواده براي خود سال خوب و پرباري را آرزو مي كنند.
با همه اين توضيحاتي كه گفته شد و نمادهايي كه گشوده شد، در پايان بايد گفت كه نوروز حتي بي آن كه چيزي از نمادها و اسطوره هاي آن بدانيم، زيباست. آغاز سال نو ايراني، هماهنگ با باززايي طبيعت است و حركات نمادين و خوان نمادين اين جشن بر زيبايي آن مي افزايد. اين انتخاب و اين مراسم نمادين همه ريشه در فرهنگي بسيار غني و كهن دارد و ايرانيان مي توانند به خود ببالند كه در ميان ملت هاي جهان براي سال نو خود بهترين انتخاب را داشته اند، چرا كه از غني ترين فرهنگ و تفكر برخوردار بوده اند.
هر روزتان نوروز، نوروزتان پيروز باد!

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383 و ساعت 11:39 |

از مراسم كهن ايرانيان در نوروز رسم آب پاشي به يكديگر و يا آب تني و شست و شوي خود با آب بوده است.بيروني در پيدايي رسم آب پاشي در ميان ايرانيان انگيزه هاي گوناگوني را ياد كرده است.مثلا مي نويسد، چون تن انسان در زمستان به كثافات آتش، يعني دود و خاكستر آلوده مي شود، مردم با آب پاشي به خود و يا آب تني اين كثافات را از خود دور و خود را تطهير و پاكيزه مي كنند. همچنين در سبب شست و شوي تن يا آب پاشيدن به يكديگر مي نويسد:

ميراث خبر،سرويس فرهنگ- از مراسم كهن ايرانيان در نوروز رسم آب پاشي به يكديگر و يا آب تني و شست و شوي خود با آب بوده است.بيروني در پيدايي رسم آب پاشي در ميان ايرانيان انگيزه هاي گوناگوني را ياد كرده است.مثلا مي نويسد، چون تن انسان در زمستان به كثافات آتش، يعني دود و خاكستر آلوده مي شود، مردم با آب پاشي به خود و يا آب تني اين كثافات را از خود دور و خود را تطهير و پاكيزه مي كنند. همچنين در سبب شست و شوي تن يا آب پاشيدن به يكديگر مي نويسد:
«چون در عهد پادشاهي جم هيچ جانوري نمرد و به طوري رو به فزوني گذاشتند كه فراخناي زمين با همه پهنايي كه داشت بدل به تنگنا شد، خداوند آن وقت زمين را سه برابر كرد و ايشان را امر نمود كه با آب غسل نمايند تا از هر گناهي پاك شوند و هر سال براي اينكه آفات را از ايشان دور كند اين كار را تكرار نمايند.»
امروزه رسم كهن اب تني و آب پاشي در نوروز كمتر در ايران معمول است، ليكن بقاياي آن را در آيين هاي مربوط به جشن چهار شنبه سوري در برخي از جامعه ها و فرهنگ هاي ايران مي توان ديد .رسم آب فشاني در نوروز هنوز ميان گروهي از مردم سرزمين هاي همسايه ايران از جمله شيعيان پاكستان رايج است.
مثلا در آداب تحويل سال ميان برخي از مردم چنين رسم است : «در موقع تحويل سال تمام افراد خانواده دور هم جمع مي شوند ، در وسطشان كاسه اي پر از آب روي سيني بزرگي قرار مي دهند. در آب عطر و گل هاي محمدي و گلاب ميريزند و بزرگ خانواده دعاي تحويل سال را مي خواند و سايرين در خواندن اين دعا از او پيروي مي كنند اين عمل 365 بار تكرار مي شود و پس از خواندن اوراد، شخص مزبور درود گويان آب كاسه را به وسيله انگشتان دست بر روي همه افراد موجود مي پاشد و بقيه را در گوشه اي از حياط مي ريزد. اين تشريفات نزد همه علاقمندان به نوروز سرچشمه يمن و سعادت محسوب مي گردد.

منبع: نوروز، جشن نوزايي آفرينش،اثر

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383 و ساعت 11:38 |

دامون 4 (1)


برف كوهستان
                   گرما داشت
خون ما،
در رگ هامان مي جوشيد
زندگي معنا داشت ...
دامونم!
                   جنگلي كوچك من
دست ما،
با دست مردم
                   گل مي داد.
دست ما،
بي دست مردم
                   ويران مي شد ...
قلب ما
از رنج مردم
                   غمگين مي شد.
عشق ما،
با مردم معني داشت
صف به صف سر نيزه،
صف به صف
                   دشمن
اما با عموهاي تو ما يك فدايي بوديم
تا كه ايران تو
                   آزاد شود.
بهترين هديه ي ما
                   جان ما
بهترين هديه براي دامون!
                            آزادي ...


---
1 – اين شعر آخرين سروده ي شاعر و خطاب به فرزندش « دامون » است كه در دي ماه 1352 در سلول شماره 1 زندان اوين رقم خورده است

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1383 و ساعت 22:56 |

دامون 3


اي سبز به انديشه هاي روز
                                جنگل بيدار!
در سايه روشن نمناك تو
كه بوي و عطر رفاقت مي پراكند
گلگون شده ست
                      چه قلب ها
                           كه سبزترين جنگل بود
شكسته است چه دستها
                  كه فشفشه مي ساخت
در سكوت شبهايت.
اي پناهگاه خروسان تماشاگر!
جنگل گسترده بر شمال
آن رعب نعره ها
                  در فضاي انبوهت
آيا تناورترين درخت نيست؟
وحشي ترين كلام تو اينك
                   حركت برگ است
                           بر شاخه هاي جوان
بر شانه هاي بلندت
كه از رفاقت انبوه شاخه هاست
                                بر جاي استوار
خاكستري نشسته،
خاكستري
             از هر حريق كه جاريست
               در قلب مشتعل ما
مگذار باد پريشان كند
مگذار باد به يغما برد
                از شانه هاي تو
خاكستري كه از عصاره ي خون است

اي شير خفته!
اي خالكوبي بر سينه ي0 شهيد!
بر ساعد بلند راه مجاهد
كاينك
            متروك مانده شگفت
منويس با « راش » هاي جوان
« اين نيز بگذرد... »

*

جنگل،
            گسترده در مه و باران
            اي رفيق سبز
بر جاده هاي برگ پوش پر از پيچ و تاب تو
هر روز،
             مردي به انتظار نشسته.
             مردي به قامت يك سرو
             با چشم هاي ميشي روشن
مرديكه از زمان تولد
عاشقانه ميخواند
                       ترانه سيال سبز پيوستن
                                          براي مردم شهر
مردي كه زاده ي تجمع توست
و هيمه هاي بي دريغ تو،
                        او را
                        در فصل هاي سرد
                                 ادامه خورشيد بوده است...

**

جنگل!
آيا صداي همهمه برخاست
                         در شهر برگ ريز؟
آيا گرفت آتش بيداد
انبوه سبزگونه ي زلفت؟
در آن دقايق سرخ
كه « كوچك » (1) بزرگ
در برف هاي « گيلوان » (2)
چشمش نشست به سردي
و روح سبز جنگلي اش
                   ميان قلب تو
                          ويران شد
جنگل!
اي كتاب شعر درختي،
با آن حروف سبز مخمليت بنويس
در چشمهاي ابر
             بر فراز مزارع متروك:
                              باران
                              باران

***

اي خفته در سكوت شبانه!
انبوه پريشاني خزان،
جنگل پنهان!
صفهاي صاف درختان خيابان
و خط سير شغالان پير
                          در تو هيچ نيست
در تو تجمع است
                 و راههاي پيچاپيچ
هر زنده اي توان فرارش هست.
ناپديد شدن در سپيده دمان
از نفير وحشي باورت
در درهم رهايي سبزت...
پنهان شدن به ژرفاي تو گير است.
جنگل!
              تنها ترين رفيق وفادار
به انتظار كشتن دست شكارچي
ترجيح ميوه هاي وحشي چشمانت
                                بر نان شهري دشمن
                                حرفي است تازه و ناياب

**
**

با گيسوان سبز تو حرفي ست
از زخم
                  از اين جراخت ويرانه هاي دل
جنگل!
                  باور نمي كنم
                  كه خاموشانه سر به سينه ي كوهي
                  و دستهاي تواناي تو،
                  گرماي خود فرو و تنهاست.
اي دستهاي سبز « گل افزاني » (3)
تا آن شكفتن، گلوله شكفتن
بايد كه در هجوم هرزه علف،
                           درخت بماني
بي سايه سار جنگلي تو
اين مجاهد سرسخت
در تهاجم دشمن
                       چگونه تواند بود؟
اي دستهاي سبز « گل افزاني »
بايد درخت بماني.

بالام
             بالام پاتاواني،
آنام
             آنام آبكناري،
گمنام خفته به جنگل
در آن ستيز سرخ ماكلوان
                       بر شما چگونه گذشت
كه پوز خند حريفان
               نشست
               در ميانه ي رود سياه اشك
و دستهاي ويرانگر
                          بجاري خفتن بر ماشه
                          به سمت شما استغاثه گر آمد.
بالام!
بالام پاتاواني!
آنام!
آنام آبكناري!
بر تپه هاي « گسكره »
                              ميان سنگرها
چه انتظاري دور و شيريني احاطه كرد شما را
كه دلير بي دلبر
شادمانه درو كرديد
                      بي وقفه
                                گرگان هرزه دارارا.
در چشمهايتان
آيا خفته بود آينه ي صبح؟
كه دست حريفان
                      در آن رنگ خويش باخت
و انگشت ها تفنگ رها كرد؟
جنگل به ياد فتح شما هميشه سر سبز است
بالام!
بالام پاتاواني!
آنام!
آنام آبكناري!
در آن ستيز سرخ ماكلوان
                       بر شما چگونه گذشت؟
« گلونده رود » صداي گام شما را
                                           هنوز
                                           در تداوم جاريش زمزمه دارد


- مجاهد پير در خيابان هاي شهر سرگردان بود و حرف هايي درباره ي سر ميرزا كئچك خان مي زد كه آن را به تهران فرستانده بودند:


در جنگل اين صداست:
از خون اين سر بريده هراسانيد؟
اي خواب ماندگان خياباني!
اينك كه سر براه، خميده، دو تا شديد
در اين هجوم « سپيدي » كاذب،
رگهايتان كجاست؟
بايد زمين تشنه به خون شستشو دهد
                                      گرد خزان و كهنه مانداب.
در جنگل اين صداست:
هميشه سبز و تپنده،
هميشه جنگل باش.
اي چشمهاي گر گرفته ي كوچك
در « گيلوان‌ » هنوز خورشيدي
در گيلوان،
                   كسي نخواهي يافت 
بي ترانه كه پوشيده ست
                  بر جنگل شمال ستم رفته:
- در اين حريق زمستاني
      آوازه خوان دوباره مي آيي
اندوه ما شكسته در ميان صدايت
جنگل دوباره در نگاه تو خواهد سوخت
اي چشم هاي گر گرفته كوچك،
در آسمان ستاره نمي بينيم
جز نام تو
كه آفتاب هر شبه ي ماست.
آوازه خوان
                 دوباره تو مي آيي
                 در هياتي جوان و تناور
امسال،
هزار « كوچك » رزمنده،
بي هيمه از تمام زمستان
                       عبور خواهد كرد...
جنگل به پيچ،
                   بر تنت اي آواز
                   آواز انقلاب
در برگ ها به ويراني ات نشين
بايد دوباره برگ،
                     از نوازش انگشت هاي تو
در دست هاي ما حماسه بگويد
بايد دوباره درختان ترانه بخوانند.
خم مي شوي درخت شاخه شكسته!
با اين غرور، غرور تبر خورده
اما اگر بهار بخواند
آواز انقلاب بخواني
هر قطره خون تو
                     آخر به لوت خواهد بود
                     پيغام سرفرازي و رسر سبزي
هر قطره خون تو
                     سبز خواهد كرد
                     اندوه مخفي ما را.
خون درخت، جراحت قلب ماست...


جنگل!
غروب بود
وقتي صداي ضربه ي ويرانگر تبر آمد
                از پشت « راش » ها
گفتم: « پلت » افتاد
بنشست در خون سبز
                      افق شب.
اي ايستاده پريشان!
شوق هزار همهمه،
                 در دستهاي تو بيدار
گريان مباش
در اين بهار
                  صدها هزار « پلت » پايدار
                                     خواهم كاشت...
در قلب ناگسستني برادري تو...
با گونه هاي مهتابي گلگون
لبخند فاتحانه به لب داشت
در لحضه ي گرفتن رگبار

با « سيد چمني » (4) جنگل چه كرد؟
جنگل نكرد ويرانش
جنگل رفيق و همراه او بود
                           آن جنگل خزه.

در ناگهان غروب دو چشمش
               با پوكه ها چه گفت؟
- تنهايي « چموش » (5) و « چوخا » (6)
و چوبدستي « توسكا » (7) ؟
با پوكه ها چه گفت؟
- تنهايي تفنگ و وطن
- تنهايي مجاهد و جنگل؟
آن « سيد خزه »
آخرين مجاهد جنگل بود...


---
1 – كوچك: ميرزا كوچك خان، سردار جنگل
2 – گيلوان: منطقه اي در گيلان كه ميرزا كوچك خان در آن گرفتار طوفان شد و هنگامي كه دوست و همرزم آلماني خود « گائوك » معروف به هوشنگ را بر شانه داشت در ميان برف ها جان سپرد.
3 – گل افزاني: از مجاهدين نهضت جنگل و ياران نزديك ميرزا كوچك خان
4 – سيد چمني: از همرزمان ميرزا بود كه در نبردي با قواي دولتي شهيد شد.
5 – چموش: چاموش، نوعي كفش و پاي افزار محلي در گيلان.
6 – چوخا: جامه ي پشمين خشن كه چوپانان و جنگل نشينان در شمال به تن مي كنند.
7 – توسكا: درختي جنگلي از تيره ي غان ها كه دهقانان شمالي از شاخه هاي راست آن چوبدستي مي سازند

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در شنبه بیست و دوم اسفند 1383 و ساعت 19:39 |

دامون 2


1
دشنه نشست ميان كلامم،
در چشم آن كلام سبز مقدس
كه راهي جنگل بود
و انتظار پرنده،
در وعده گاه پيام پريشان شد
اينك، دو سوي شانه من
رگبار بال تبر خورده
                      بر مه جنگل
رنگين كمان بلنديست
سرخگونه، سيال در رودهاي خون.
دشنه نشست ميان كلامي
تا در ميان جنگل،
رنگين كمان سرخ برافرازد...


2
بالام،
             بالام پاتاواني (1)
آنام،
             آنام آبكناري (2)
گمنام خفته به جنگل.
در آن ستيز سرخ « ماكلوان » (3) بر شما چگونه گذشت
كه پوزخند حريفان
                  نشست
                        در ميانه ي رود سياه اشك!
و دستهاي ويانگر
بجاي خفتن بر ماشه
                  به سمت شما استغاثه گر آمد.
بالام،
             بالام پاتاواني
آتام،
             آنام آبكناري
بر تپه هاي « گسكره »، (4)
ميان سنگرها
چه انتظاري دور و شيريني اخاطه كرد شما را
كه دلير بي دلبر
شادمانه درو كرديد بي وقفه
                      گرگان هرزه دار را...؟

در چشمهايتان
              آيا خفته بود آينه ي صبح
              كه دست حريفان در آن
                        رنگ خويش باخت
و انگشت ها تفنگ رها كرد؟
جنگل بياد فتح شما
              هميشه سر سبز است...


3
بالام،
             بالام پاتاواني
آتام،
             آنام آبكناري
بي خود،
بي سلاح،
در آن ستيز سرخ ماكلوان
                    بر شما چگونه گذشت؟


5
« گلونده رود »، (5)
صداي گام شما را
                    هنوز
                        در تداوم جاريش زمزمه دارد...


---
1 و 2 – بالام پاتاواني و آنام آبكناري: نام دو تن از مبارزان نهضت جنگل و ياران ميرزا كوچك خان.
3 و 4 – ماكلوان، گسكره: نام مناطقي در گيلان، كه ستيز جنگلي ها با دشمنان، در آن محل بوقوع پيوسته است.
5 – گلونده رود: به فتح دال و كسر دال، نام رودي است در پاي ماكلوان

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در جمعه بیست و یکم اسفند 1383 و ساعت 19:40 |

دامون 1 (1)

به همه ي گمنامان جنگل


اي سبز به انديشه هاي روز
جنگل بيدار!
در سايه روشن نمناك تو
كه بوي عطر رفاقت مي پراكند
گلگون شده ست
چه قلب هاي تهور
كه سبزترين جنگل بود
شكسته است، چه دست ها
كه فشفشه مي ساخت
در سكوت شب هايت

*

اي پناهگاه خروسان تماشاگر
جنگل گسترده بر شمال
آن رعب نعره ها
در فضاي انبوهت
آيا تناورترين درخت نيست؟
وحشي ترين كلام تو اينك
                            حركت برگ است
                                  بر شاخه هاي جوان

*

بر شانه هاي بلندت،
كه از رفاقت انبوه شاخه هاست
                                     بر جاي استوار
                                     خاكستري نشسته
خاكستري از هر حريق، كه جاريست
                                           در قلب مشتعل ما
مگذار باد پريشان كند
مگذار باد به يغما برد از شانه هاي تو
خاكستري كه از عصاره ي خون است.

*

اي شير خفته
اي خالكوبي بر سينه ي شهيد
بر ساعد بلند راه مجاهد
كاينك - متروك مانده شگفت
منويس
منويس با « راش » هاي جوان:
- اين نيز بگذرد ...
جنگل،
گسترده در مه و باران
اي رفيق سبز، بر جاده هاي برگ پوش بزرگت
بر جاده هاي پر از پيچ و تاب تو
هر روز
                مردي به انتظار نشسته
                مردي به قامت يك سرو
                با چشم هاي ميشي روشن
                مردي كه از زمان تولد،
                عاشقانه مي خواند
                      ترانه سبز جنگل
                           براي مردم شهر
                مردي كه زاده ي تجمع توست
و هيمه هاي بيدريغ تو
                            او را
                            در فصل هاي سرد
                                ادامه خورشيد بوده است.

*

جنگل! پاك ترين رداي طبيعت
حافظ عرياني زمين
اينك بگو
كه شير ديگر خداي تو نيست
و عنكبوت را
فرصت آنست
كه تار تند بر پنجه هاي درنده.

*

اي خفته در سكوت شبانه
انبوه پريشاني خزان،
                      جنگل پنهان
صفهاي صاف درخت خيابان
و خط سير شغالان پير،
                          در تو هيچ نيست
در تو تجمع است و راه هاي پيچاپيچ
هر جنبنده اي توان فرارش هست
ناپديد شدن در سپيده دمان
از نفير وحشي باورت.
در لابلاي تو حادثه اي ست
پنهان شدن به ژرفاي تو، زيباست
جنگل!
تنها ترين رفيق وفادار
بع انتظار كشتن دست شكارچي
ترجيح ميوه هاي وحشي چشمانت
                                بر نان سوخته
حرفي ست تازه و ناياب.

*

سردار!
سردار سر و چشم پريشان، ويران
                                    ميان « كما » (2)
اينك - « كماي » تو تنهاست
كماي همهمه ي گرم،
اجتماع نفس ها
سردار سر و چشم پريشان، ويران
                                    ميان « كما »
در طلوع من
تا جنگلي شوم ...

*

اي سوگوار جدا مانده
سبز گونه رداي شماليم جنگل!
خفته، خفته سر به گريبان بدون تكلم
مرد تبر به دست، اين قاتل رفاقت جنگل
                                               اعدام مي شود
با آن طناب طنين هياهويت
در آن زمان كه ميزنداز پشت
با ضربه ي تبر
بر ستبر سپيدار ...

*

جنگل! غروب بود
وقتي صداي تبر آمد از پشت خانه ام
گفتم: « پلت » (3) افتاد
بنشست در خون سبز، افق شب
اي ايستاده پريشان!
شوق هزار همهمه در دستهاي تو بيدار
گريان مباش، در اين بهار –
صدها هزار « پلت » پايدار خواهم كاشت
در قلب ناگسستني برادري تو

*

جنگل! آيا صداي همهمه برخاست
در شهر برگ ريز
آيا گرفت آتش بيداد
                 انبوه سبزگونه ي زلفت
در آن دقايق سرخ
كه « كوچك » بزرگ
در برفهاي « ضيابر » (4)
                    چشمش نشست به سردي
و روح سبز جنگليش
ميان قلب تو ويران شد
جنگل!
اي كتاب سبز درختي
با آن حروف سبز مخمليت بنويس
در چشمهاي ابر،
بر فراز مزارع متروك:
                       باران
                       باران

*

قلب بزرگ ما پرنده خيسي ست
بنشسته بر درخت كنار خيابان
در زير هر درختي
صدها هزار برهنه ي بيدار از تبر
جنگل!
اي كاش قلب ما
                       مي خفت بي هراس
بر گيسوان در هم نمناكت
اي كاش تمام خيابان هاي شهر جنگل بود ...


---
1 – دامون: انبوهي و سياهي جنگل، پناهگاه، جايي از جنگل كه به دليل انبوهي و تراكم درختان آفتاب نمي بيند.
2 – كما: (به ضم كاف) نام منطقه اي در گيلان
3 – پلت: (به فتح پ) درختي جنگلي از تيره ي افراها كه در سراسر جنگل هاي شمال مي رويد.
4 – ضيابر: نام منطقه اي در فومنات گيلان

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1383 و ساعت 14:11 |

فصل انفجار خاك


فصل كاشتن گذشت
 اي پر از جوانه ها و خاك
از كجاي دست رود
                مي توان خريد
مشت آب پاك را
تا تو باور كني
                پيام هاي خفته در جوانه را

نيزه هاي نعره ي روح خسته و شكسته ي
                                    يك جوانه در سپيده دم
                        قلب« اعتراف » را شهيد مي كند:
- « سرد مي شود
لحظه هاي آهنين و داغ ما
در ميان جوهاي آب هرز
چكه ي غليظ سرخ خونمان
ماهي صبور حوض هاي خانگي ست ... »
فصل انفجار خاك، خواب رفت
رعد هاي بي صدا
                    فتح كرده اند
آسمان كاغذي شهر ما
و جوانه ها
با تمامي سپيد وسعت وجودشان
در ميان جنگل فريب غرق گشته اند:
« ماچ و بوس » ، « باد » و كاغذ شعار
                                    « خوب زيستن »!
نورهاي كاذب درون كوي شهر
يا نئون هاي خوشگل و تميز و دلفريب
                                    « هفت رنگ »!
دود هاي مشمئز كننده، ساق هاي
                                    « خوش تراش »!
شيشه الكل سپيد
و هزار اختگي
و هزار اختگي

فصل كاشتن گذشت
اي رفيق روستا
صلاي كه بوي شهر مست مي كند ترا
هر سلام
خداحافظي است ...
شهرها همه، روح خستگي ست
ما پيامبر عفونتيم
و رسالتي بدون هاله
بدون حرف و آيه
                بر خيال آب ها نوشته ايم

اي رفيق روستا
فصل كاشتن گذشت
فصل انفجار خاك
                خواب رفت ...

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در سه شنبه یازدهم اسفند 1383 و ساعت 19:28 |

خسته تر از هميشه ...


در دست هاي تو
                    دنيا
                       دروغين است
 
چشمت همه آهن
پايت همه ترديد
دستت همه كاغذ

اينكه فراز دار مي بيني
قلب بزرگ ماست

دريا درون سينه ام جاريست
با قايق ترديد
با سرنشيني خسته و مغموم
با ارتفاع موجها، شلاق
در من همه فانوس ها
                        خاموش مي گردند
گلها معلق در فضا
                     يكريز مي گريند
سنگين يك چيدن
                سر پنجه بي اعتناي تست
و قلب مغموم كبو تر ها
در استكاك لحظه هاي دام
با سرخي شفاف
در انتظار مهربانيهاي چشمانند.

پايت همه خسته
دستت همه بسته
در من طنين آبشاران نيست
در دستهاي تو
                   دنيا دروغين است ...

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در دوشنبه دهم اسفند 1383 و ساعت 19:2 |

پاره اي از يك شعر


با يك شكوفه
با تو آغاز مي كنم
                    حماسه بزرگ عشق را

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در دوشنبه دهم اسفند 1383 و ساعت 19:0 |

آرش كمان گير

سياوش كسرايي

 

برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
ردِّ پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دم سرد؟
آنك، آنك كلبه اي روشن،
روي تپه، روبه روي من...

در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،
در كنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز،
« ... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛ دشت هاي بي در و پيكر؛

سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛

كار كردن، كار كردن؛
آرميدن؛
چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعه هايي از سبوي تازه آبِ پاك نوشيدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم نفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛
نيم روز خستگي را در پناه دره ماندن؛

گاه گاهي،
زيرِ سقفِ اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تكان گهواره يِ رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛

يا، شب برفي،
پيشِ آتش ها نشستن،
دل به رؤياهاي دامن گير و گرمِ شعله بستن...

آري، آري، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»

پيرمرد، آرام و با لبخند،
كنده اي در كوره ي افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست وجو مي كرد؛
زير لب آهسته با خود گفت وگو مي كرد:

« زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
جنگلي هستي تو، اي انسان!

جنگل، اي روييده آزاده،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،
آشيان ها بر سرانگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گرِ آتش...
سربلند و سبز باش،‌ اي جنگلِ انسان!

« زندگاني شعله ميخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.

روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.
دشمنان برجان ما چيره.
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روزِ بدنامي،
روزگار ننگ.
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
عشق در بيماري دل مردگي بي جان.

فصل ها فصلِ زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گلِ انديشه ها عطر فراموشي.

ترس بود و بال هاي مرگ؛
كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پرجوش.

مرزهاي مُلك،
همچو سرحدّات دامن گسترانديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو باروهاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.

باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشك ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نامردمان در كار...

انجمن ها كرد دشمن؛
رايزن ها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دست ما شكستِ ما برانديشند.
نازك انديشان شان، بي شرم،-
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم،-
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند...
چشم ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست وجو مي كرد؛
وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد.

« آخرين فرمان، آخرين تحقير...
مرز را پروازِ تيري مي دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور...
ور بپرّد دور،
تا كجا؟ ... تا چند؟ ...
آه! ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ي ايمان؟»

هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛
چشم ها،‌بي گفت و گويي،
هر طرف را جست و جو مي كرد.»

پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشتِ شيشه مي ماليد.

« صبح مي آمد – پيرمرد آرام كرد آغاز، -
پيشِ روي لشكر دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز...

آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.

لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنارِ در.

كم كَمَك در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.

« منم آرش، -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده.

مجوييدم نسب، -
فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از كينِ پر از خون را؛
دل، اين بي تاب خشم آهنگ...

كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛
كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم!
كه جامِ كينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

درين پيكار،
در اين كار،
دل خلقي است درمشتم،
اميد مردمي خاموش هم پشتم.

كمان كهكشان در دست،
كمان داري كمان گيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند كوه مأوايم؛
به چشم آفتاب تازه رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.

وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»

پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:

« درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند.

زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
كه تن بي عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.»

درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.

« ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.
به هر گام هراس افكن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛
به رويم سرد مي خندد؛
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را،
و بازش باز مي گيرد.

دلم از مرگ بي زار است؛
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است؛
ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است؛
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.

هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.

پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.»

نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد؛
« برآ، اي آفتاب، اي توشه ي امّيد!
برآ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب.
چو پا در كام مرگي تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.

شما، اي قله هاي سركش خاموش،
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي،
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.»

زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرّين به چشم آسمان پاشيد.
نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بي كلامي،‌ با غمي جان كاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
كدامين نغمه مي ريزد،
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟

دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام ها او را صدا كردند،
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا كردند.
آرش، امّا همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.»

بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤيا.
كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي كوره در پرواز،
باد در غوغا.

« شام گاهان،
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
بازگرديدند،
بي نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي تير.
آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش.

تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را،‌ از آن پس،
مرزِ ايران شهر و توران بازناميدند.

آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد.

ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر كوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
درتمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد،
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.

با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.»

در برون كلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دل تنگ.
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...

كودكان ديري است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
مي گذارم كنده اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا ميرود پرسوز...

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در چهارشنبه پنجم اسفند 1383 و ساعت 1:2 |

تكه اي از يك شعر


ويرانگري، اساس نبرد است
ويرانگري نويد آبادي،
هر آنچه ساختند
از خشت خشت،
                  ويران باد
اي لاله هاي ميهن من،
گلگونه هاي فسرده،
گو بي شما
تاريخ را هر آنچه بسازند
                             ويران باد
آبادي ضحاك ويران باد ...

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در سه شنبه چهارم اسفند 1383 و ساعت 18:4 |

در گوشه جنوب شرقي قطعه۳۳ در بهشت زهرا دو سنگ قبر پشت سر هم خود نمايي مي‌كند. تازه شسته شده و تميز. گويي دوستي، آشنايي و يا دلداري به تازگي ها از آنجا عبور كرده است. با خود مي‌گويم:" اين همه قبر پيدا و پنهان، آيا فقط همين يكي دو تا بازمانده را دارند؟" و بعد هم سنگي سبز با رگه‌هايي نارنجي : شهيد شادروان خسرو گلسرخي وکمي انسوترکرامت دانشيان...

از راه ‌باريكه سيماني بين قبرها رد مي‌شوم. سعي مي‌كنم پاهاي بزرگم را روي همين راه باريكه‌اي بگذارم كه حالا ديگر تفاوتي با خاك پاشيده بر قبرها ندارد. رديف‌هايي از قبرها را پشت سر مي‌گذارم. بسياري‌‌شان سنگ ندارند‍‌، نامي و نشاني هم . پوشش سيماني‌اي كه بسيار ناشيانه و با عجله به جاي سنگ قبر روي تعدادي از آنها پهن شده ، شكسته و جدا شده است. به راحتي مي‌تواني از راه ‌باريكه ميان قبرها پا را روي قبر بگذاري بي‌آنكه بداني كيست زير پايت؟
روي برخي از آنها را علف‌هاي هرز پوشانده است. اگر هنوز نام و نشان و دليل مرگ بعضي‌شان مانده باشد، حالا ديگر اين علف‌هاي هرز نمي‌گذارند، که براحتي ببيني‌شان. بايد خم شوي و علف‌ها را كنار بزني. در زير علف‌ها نام‌ها پشت سر هم از مقابل چشمانم رد مي‌شوند"... مجاهد شهيد... رفيق شهيد... مسلمان مبارز و..."
در حاليكه به جستجو ادامه مي‌دهم ، مرد جواني كه 35 ساله به نظر مي رسد با تعجب و چهره اي پر از سئوال از خياباني كه قطعه 33 را از ديگر قطعات جدا مي‌كند رد مي‌شود وازمن مي‌پرسد:"آقا ! ببخشيد " اينجا چيست؟"
مي‌گويم:" قطعه 33 بهشت زهرا"
- پس چرا اينطوري است؟
نگاهي به اطراف مي‌كنم، درقطعه‌هاي ديگر همه جا درخت و گل و سبزه و آباداني است بر روي قبرها.
به زن پوشيده در چادري كه كنارش ايستاده نگاه ميكنم و مي‌گويم:" كساني اينجا در خاكند كه خيلي‌ها را خوش نمي‌آيد."
مرد و زن اين را كه مي‌شنوند دست هم را مي‌گيرند و بدون اينكه بخواهند حس كنجكاوي خود را بيش از اين ارضاء كنند به تندي عرض خيابان آمده را باز ميگردند و در درخت‌ها و نشانه‌هاي بسياري كه براي مردگان قطعه‌های دیگر گذاشته‌اند، گم مي‌شوند.
قطعه 33 بهشت زهرا محل دفن بسياري از مبارزان سال‌هاي مقاومت، گذشت و ايثار و سال‌هاي آرزوهاي بزرگ و دست نيافتني است. آرزوهايي زلال و پاك. سال‌هاي رژيم پهلوي.
اين قطعه نزديك در ورودي شرقي وغسالخانه بهشت زهرا است. پنج ريف بلوك سيماني دور تا دور آن را احاطه كرده است. شايد سازندگان اين ديوار سيماني بر اين باور بوده اند كه اين قطعه بايد حفظ شود از گزند آشنايان، دوستان و علاقه‌مندان. شايد هم براي چيزي ديگر. راستی، از دوستان وعلاقه‌مندان چه گزنذي مي‌رسد جز گرامي داشتن يادي و بيان خاطره‌اي و ريختن اشكي.
با اين همه اين روزها به راحتي ميتوان از يكي دو راه بريده شده از ميان اين ديواره سيماني وارد قطعه 33 شد. سرزميني بي‌صاحب و رها شده به امان خدا. برهوتي در ميان آن همه سبزي و آباداني . باد كه ميوزد، طوفاني از گرد و خاك به هوا بلند مي شود و شاخه‌هاي خشك علف‌هاي هرز و خار را روي سنگ‌هاي پيدا و پنهان قبرها مي‌دواند. جاي جاي اين قطعه مستطيل شكل، شيشه‌هاي شكسته، تكه‌هاي آهن زنگ زده و پلاستيك ريخته شده است. چند ماه پيش گفته شد كه شهرداري بهشت زهرا ميخواهد اين قطعه را تخريب كند. اما اعتراض تعدادي از فعالان سياسي و فرهنگي داخل و خارج كشور و نامه‌هايي كه براي حفظ محل دفن شهداي راه آزادي دست نيافتني ملت ايران، نوشتند، موجب شد تا اعلام كنند: "تصميم بر مرمت دارند نه تخريب."
سوز سردي به همراه گرد و خاك به صورتم مي‌خورد و به چشم‌‌هايم هجوم مي‌برد. آخرين هفته آبان ماه(1383) است. رديف قبرهاي شكسته شده و نامشخص را يكي يكي پشت سر مي‌گذارم. بعضي از سنگ قبرها و سيمان‌هاي ريخته شده به عنوان سنگ قبر بگونه‌اي شكسته شده كه به نظر مي‌رسد كسي با پتك بر آنها كوفته است. پتك كين. از چه چيز و چه كسي؟ شايد...
"آرامگاه شهيد... كريمي" . سنگ شكسته و مشتي سيمان روي نام و محل شهادت و نام سازماني كه به آن تعلق داشته، ريخته شده است. با خود مي‌گويم:" براي محو تاريخ سيمان هم خوب چيزي است ."
از نوع شكسته ‌شدن سنگ قبرها به نظر مي‌رسد به كسي پتكي داده اند و گفته‌اند روي هر سنگ قبري که آرم و يا شكلي ديدي كه چيزي از آن سر در نياوردي آن را خرد كن. و او نيز چنين كرده است. پتك به دست زنگي نادان...
بعضي از نوشته‌هاي روي قبرها به صورت رمز و كنايه و اشاره است.براي بازماندگان اندك كه فقط خودشان بدانند وبس كه عزيزانشان كجايند. تا مصون بماند از گزند آن زنگي پتك به دست. با اين همه خوب اگر بگردي نام‌هايي را مي‌تواني بخواني كه تو را براي چند لحظه‌اي با خود ببرد به گذشته . يادي كه با افسوس و تر شدن چشم؛ تو را به سنگ قبر بعدي برساند." شهيد علي اصغر منتظر حقيقي . 1327-1351" . "شهيد محمود شامخي، فرزند جواد، متولد 1326 كه تحت شكنجه در زندان ستم شاهي در سال 1351 به شهادت رسيد". اين يكي سالمتر ماند‌ه از گزند آن پتك. "مسلمان مبارز كامران صنيعي، دانشجوي پلي تكنيك، فرزند ناصر، متولد1321 كه در 22/12/53 دستگير و در 28 فروردين 54 زير شكنجه به شهادت رسيد." ... " رفيق شهيد خشايار سنجري كه در 28/1/54 به شهادت رسيد. عضو چريك‌هاي فدايي خلق."
خودم را از قبري به قبر ديگر واز ريفي به رديف ديگر مي‌كشانم. نام‌ها يكي يكي از مقابلم مي‌گذرند: " بيژن جزني ‘ كاظم ذوالانوارد...". مسير را گم مي‌كنم. تا چند ريف نامي از شهيد و مبارز و شكنجه نيست. دوباره شروع مي‌شود:" مسلمان مبارز محمد صادق اميدوار، فرزند جعفر، متولد 1324، شهادت در زير شكنجه در 28/1/54". "مجاهد شهيد ... خدارحمي(اسم كوچكش با پتك خرد شده و ناخوانا است) برسنگ مزارش نوشته‌اند :" وابسته به سازمان مجاهدين خلق كه در راه تحقق جامعه بي‌طبقه توحيدي، در دوران سياه خفقان و ديكتاتوري قهرمانه به شهادت رسيد." دو سنگ قبر به نام او ديده مي‌شود. يكي سالم و يكي شكسته شده. چهار و يا پنج سنگ قبر نيز به نام يك نفر ديگر وجود داشت. سنگ قبر كه نه، نوشته‌اي با خطي كه اضطراب از آن موج مي‌زند؛ بر تكه فلزي كاشته بر بالاي قبر. هر كدام در گوشه‌اي و با فاصله‌اي از هم: " ماشاءالله سيف"
در گوشه جنوب شرقي قطعه 33 دو سنگ پشت سر هم خود نمايي مي‌كند. تازه شسته شده و تميز. گويي دوستي ،آشنايي و يا دلداري به تازگي ها از آنجا عبور كرده است. با خود مي‌گويم:" اين همه قبر پيدا و پنهان ، آيا فقط همين يكي دو تا بازمانده را دارند؟"

وبعد هم
سنگي سبز با رگه‌هايي نارنجي :
"شهيد شادروان
خسرو گلسرخي
شاعر و نويسنده خلق ايران
تولد دوم بهمن 1322 و شهادت 29/11/1352
شناسنامه من جز عشق به مردم چيزي ديگر نيست
من خونم را به توده‌هاي گرسنه و پابرهنه تقديم مي‌كنم
خون ما پيراهن كارگران، خون ما پيراهن دهقانان
خون ما پيراهن سربازان، خون ما پرچم خاك ماست"

و زير پايش سنگي ديگر با سنگ نوشته‌اي ديگر:
"دريغا! شير آهن كوه مردا
كه تو بودي
كرامت دانشيان
فرزند پرويز: 10/7/25 - 29/11/52
رديف 84 شماره 18"

خورشيد در ميان شاخ و برگ درختان قطعات سر سبز بهشت زهرا در غرب، غروب مي‌كرد. سايه‌هاي درختان آن قطعات حالا ديگر آنقدر بلند شده بود كه خود را بر اين مردگان فراموش شده ارزاني كند.

موبايل‌ام زنگ مي‌زند:
- كجايي؟
- قطعه33 بهشت زهرا
با عجله و نگراني مي‌گويد:" زود بيا! بيش از اين آنجا نمان که خطرناك است. مواظب باش كسي تو را نبيند."

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در یکشنبه دوم اسفند 1383 و ساعت 8:57 |


زندگينامه خسرو گلسرخي

خسرو گلسرخي شاعر و نويسنده مردمي در روز دوم بهمن 1322 در شهر رشت متولد شد نام پدرش قدير بود كه گلسرخي در سن 5/1 سالگي اين تكيه گاه را از دست داد مادرش بانو شمس الشريعه وحيد نام داشت كه بعد از مرگ همسرش، خسرو و برادر دو ساله اش فرهاد را نزد پدرش حاج شيخ محمد وحيد كه در قم مي زيست برد. وحيد مرد مبارزي بود كه در كنار ميرزا كوچك خان جنگلي در نهضت جنگل جنگيده بود و بالطبع هنوز هم همان روحيه مبارزه در وجودش بود خسرو توسط چنين مبارزي تعليم ديد و تحت تاثير نظرات او قرار گرفت حتي شعرهايي به نام جنگلي ها و دامون در اين رابطه گفت (دامون به معني پناهگاه و انبوهي سياهي جنگل است). در سال 1341 پدر بزرگش فوت كرد آن زمان خسرو دوران تحصيل ابتدايي و متوسطه را در مدارس حكيم سنايي و حكيم نظامي به پايان رسانده بود و بعد از فوت پدربزرگش مي بايست چرخ معاش خانواده را بگرداند او و برادرش فرهاد به تهران عزيمت كردند و در خانه اي كوچك در محله امين حضور سكني گزيدند او روزها كار مي كرد و شب ها درس مي خواند. خسرو در اين سالها از ادبيات نيز غافل نبود در طي اين سالها اشعار و مقالات و نقدهاي بسيار بر آثار ادبي از سوي او با نام هاي غير واقعي و مستعاري چون دامون – خ ، گ – بابك رستگار – افشين راد – خسرو كاتوزيان به چاپ رسيد در اين زمان گلسرخي، با آموختن زبان فرانسه به طور كامل و زبان انگليسي در دوره دانشگاهي، دست به ترجمه هاي ادبي نيز مي زد.
كار جدي او در شعر از سال 45 شروع شد. در سال 48 با عاطفه گرگين شاعر و نويسنده همفكرش ازدواج كرد زندگي در كنار عاطفه و تاثير پذيري از افكار او آثار گلسرخي را غني تر كرد بطوري كه دوران شكوفايي فكري و خلاقيت او در مطبوعات در سالهاي 48 تا 52 مي باشد البته هيچ اثري از خسرو در زمان حياتش، به جز آنچه در مطبوعات و جنگ ها انتشار يافت به صورت كتاب چاپ نشد. تنها چيزي كه ميتوان به عنوان كتاب چاپ شده در ميان نوشته هاي او سراغ گرفت، مقاله اي ست با عنوان ” سياستِ هنر، سياستِ شعر” اين مقاله براي اولين بار به صورت جزوه از سوي انتشارات (كتاب نمونه) به مديريت بيژن اسدي پور انجام گرفت. اما بعدا” كاوه گوهرين مجموعه آثار خسرو را در دو مجموعه به نام هاي ”دستي ميان دشنه و دل” و ” من در كجاي جهان ايستاده ام” چاپ كرد كه اين دفتر نيز در آن است. خسرو براي چاپ كتابهايش با (كتاب نمونه) قرارداد بسته بود كه به انجام نرسيد و بعدها يكي از اين دو مجموعه، با نام انتخابي خود گلسرخي “ اي سرزمين من“ چاپ شد. انتخاب نام “پرنده خيس” براي مجموعه دوم به توصيه عمران صلاحي انجام شده است. عمران صلاحي وبيژن اسدي پور كه از دوستان گلسرخي بودند تأكيد كرده اند كه خسرو قصد داشت اين نام را بر مجموعه اي از شعرهايش بگذارد.
او چهار سال در كنار همسرش زندگي كرد و ثمره اين ازدواج فرزندي به نام دامون بود مدتي بعد از دستگيري گلسرخي عاطفه گرگين نيز دستگير شد و در دادگاه نظامي به چهار سال زندان محكوم شد با به زندان افتادن او سرپرستي دامون به برادرش سپرده شد. (هم اكنون دامون همراه مادرش در پاريس زندگي مي كند).
بيشترين علت دستگيري گلسرخي عضويت در محفلي بود كه موقع دستگيري مدت يكسال بود كه از اين محفل بريده بود در اوائل ورود به آن محفل او متوجه شد كه جز حرف و خيال‏بافي و احيانا” چپ‏روي‏هاي نمايشي و خطرناك هيچ نيست . در آغاز ورود به آن جمعيت كذايي براي اينكه همسر و تنها پسرش را از اين گرداب دور كند، ظاهرا از خانواده خود بريد. و با عاطفه گرگين تباني كرد و كوشيد تا در انظار اين طور جلوه دهد كه به علت اختلاف و عدم تفاهم جدا از خانواده خود زندگي مي‏كند و اين رشته خانوادگي در حال گسستن است. عاطفه در اين ظاهرسازي مصلحتي او را ياري مي‏داد،
خسرو گلسرخي در 29 بهمن 1352 به جرم شركت در طرح گروگانگيري رضا پهلوي عليرغم اينكه به خاطر بودن در زندان ساواك هرگز نمي توانست چنين كاري را انجام دهد و صرفا” به خاطر دفاع از عقايدش در دادگاه نظامي به اعدام محكوم و در ميدان چيت گر تير باران شد ..
دادگاه نظامي گلسرخي و دوست همرزمش كرامت الله دانشيان و دفاعيه اي كه خسرو گلسرخي كرد هنوز در پيكره تاريخ ايران مي درخشد و يكي از صحنه هاي باشكوه ايستادگي بر سر آرمان تا پاي جان است او دفاع خود را چنين آغاز كرد:
به نام نامي مردم:
من در دادگاهي كه نه قانوني بودن و نه صلاحيت آنرا قبول داردم از خود دفاع نمي كنم بعنوان يك ماركسييت خطابم با خلق و تاريخ است هر چه شما بر من بيشتر بتازيد من بيشتر بر خود مي بالم چرا كه هر چه از شما دورتر باشم به مردم نزديكترم و هر چه كينه شما به من و عقايدم شديدتر باشد لطف و حمايت توده مردم از من قوي تر است حتي اگر مرا به گور بسپاريد كه خواهيد سپرد مردم از جسدم پرچم و سرود مي سازند.
او در ادامه گفت زندگي امام حسين نمودار زندگي كنوني ماست كه جان بر كف براي خلقهاي محروم ميهن خود در اين دادگاه محاكمه مي شويم او در اقليت بود و يزيد بارگاه و قشون و حكومت و قدرت داشت او ايستاد و شهيد شد هر چند كه يزيد گوشه اي از تايخ را اشغال كرد ولي آن چه كه در تداوم تاريخ تكرار شد راه حسين و پايداري او بود نه حكومت يزيد آن چه را كه خلقها تكرار كردند و مي كنند راه حسين است.
وقتي دادگاه نظامي حكم اعدام گلسرخي و دانشيان را قرائت كرد آن دو فقط لبخند زدند و بعد دست يكديگر را به گرمي فشردند و در آغوش هم فرو رفتند
محبوبيت گلسرخي و دانشيان ترس ساواك را برانگيخت آنها به تكاپو افتادند تا شايد در آخرين لحظات در آنها رسوخ كنند به آنها كه با شكيبايي منتظر تيرباران بودند پيشنهاد شد كه از شاه تقاضاي عفو كنند اما آنها فقط پوزخند زدند ساواك وقتي ديد با هيچ حربه اي قادر به فريب آنها نيست به گلسرخي پيشنهاد داد كه دامون پسرش را قبل از تيرباران ببيند اما گلسرخي به اين پيشنهاد هم جواب منفي داد و اين در شرايطي بود كه همه سلولهاي بدنش نام دامون را فرياد مي كشيد او مي دانست كه دامون نقطه ضعف اوست و دامون مي تواند او را به زندگي اميدوار كند زندگي كه او مي خواست از دست بدهد تا به وظيفه اش عمل كند آري براي او مرگ يك وظيفه بود وقتي از او تقاضاي ندامت نامه مي كنند تا در نتيجه دادگاه تخفيف دهند او مي گويد هيچ كس از زندگي در كنار زن و فرزند گريزان نيست من مثل هر انساني زندگي را دوست دارم و دوست دارم مثل هر پدري رنگ چشمان فرزندم را ببينم اما راهي را كه انتخاب كرده ايم بايد به پايان ببريم مرگ ما حيات ابدي است ما مي رويم تا راه و رسم مبارزه بماند اگر من ندامت نامه بنويسم كمر مبارزان را خرد نكرده ام ؟؟؟
در سحرگاه 29 بهمن وقتي او را به چوبه اعدام بستند هنوز لبخند مي زند و مي خواهد كه چشمانش را نبندند چون مي خواست با ديدن خورشيد به سراي باقي بشتابد ..
او در وصيت نامه اش مي نويسد :
من يك فدائي خلق ايران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چيز ديگري نيست من خونم را به توده هاي گرسنه و پابرهنه ايران تقديم ميكنم. و شما آقايان فاشيست ها كه فرزندان خلق ايران را بدون هيچگونه مدركي به قتلگاه ميفرستيد، ايمان داشته باشيد كه خلق محروم ايران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ايمان داشته باشيد از هر قطره خون ما صدها فدايي برميخيزد و روزي قلب شما را خواهد شكافت. شما ايمان داشته باشيد كه حكومت غيرقانوني ايران كه در 28 مرداد سياه به خلق ايران توسط آمريكا تحميل شده در حال احتضار است و دير يا زود با انقلاب قهرآميز توده هاي ستم كشيده ايران واژگون خواهد شد
ضمنا“ يك عدد حلقه پلاتين(طلاي سفيد) و مبلغ يك هزار و دويست ريال وجه نقد را به خانواده و يا به زنم بدهند.

منبع: كتاب حماسه خسرو گلسرخي

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در یکشنبه دوم اسفند 1383 و ساعت 8:36 |

آمد
دستش به دستبند بود
از پشت ميله ها.
عرياني دستان من نديد.
اما
يك لحظا در تلاطم چشمان من نگريست
چيزي نگفت.
رفت.
اكنون ، اشباح ازميانه ي هر راه مي خزند
خورشيد
در پشت پلكهاي من اعدام مي شود ....
( خسرو گلسرخي )
+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در یکشنبه دوم اسفند 1383 و ساعت 8:33 |

” يادت باشد
آنان كه مرگشان مثل تو از پيش آماده بوده است
چنين زاده شده اند
تا خاكستر طلسمشان از جادوي سنگ آزاد گردد “
اين را پيش از آنكه برادرم در شامگاه آخرينش بگويد
و بر مرگ خويش
نماز بگذارد گفتم
وردش را انداخت و گفت :
حقيقت زندگي
در مرگ است و عشق به رهايي انسان .

( شاعرش را نمي شناسم )

×××

روي سنگي كه بر مدفنش قرار گرفته تاريخ فوت را 6 شهريور 67 نوشته اند . براي من فرقي ندارد كه بر آن سنگ چه نوشته شده باشد چون شك دارم بر زير آن كپه ي خاك كسي خوابيده باشد كه من فقط از پشت شيشه ها ديده بودمش . اين سنگ فقط به درد مامان و مامان بزرگ مي خورد كه به آن خيره شوند و آرام اشك بريزند و نفريني نثار قاتلينش .
به اصرار او هر چند هفته يكبار مامان و مامان بزرگ من و خواهرم و پسرخاله ام را به ملاقات مي بردند . هنوز صداي زنگدارش در گوشم است وقتي احول درختها ي گيلاس و گلهاي آفتابگردان و گربه ها و كبوتر هاي حياط خانه ي پدربزرگ را مي پرسيد .
صحنه هايي از ملاقاتها هنوز و هميشه كابوس شبهاي من است . مخصوصا آن دفعه كه قرار بود من و خواهر و پسرخاله ام را براي ملاقات حضوري بفرستند . پسرخاله ام رفت ولي من و خواهرم را به جاي ديگري بردند . اتاقي كوچك و سه پاسدار كريه المنظر و عصبي كه ديگر تحمل جيغ ها و گريه هاي ما را نداشتند و ديوانه وار بر سرمان داد مي كشيدند و هلمان مي دادند و بازرسي هاي شرم آور بدني . انقدر دسته گلي را كه از حياط بابا بزرگ كنده بودم از ترس در دست فشار داده بودم كه از مچهايم خون مي چكيد . بگذريم . آن روز تا پايان ملاقات حضوري من 6 ساله و خواهر 5 ساله ام در آن اتاقك به گروگان گرفته شده بوديم و من هيچ وقت نفهميدم براي چه .
در آذر ماه 67 به ما خبر دادند كه او را همانجايي فرستاديم كه 4 سال قبل شوهرش را . در حالي كه قرار بود آزاد شود و خانواده ام همانروز ها برايش وقت دكتر گرفته بودند براي چك آپ كامل !
هيچ وقت اون صبح آفتابي رو فراموش نمي كنم كه آمدند مدرسه دنبالم . كلاس اول دبستان بودم . از حرفهايي كه در ماشين بين مامان و بابا و خاله ام رد و بدل مي شد فهميدم ديگر از پشت شيشه ها نخواهمش ديد و ديگر صداي زنگدارش احوال گربه هايمان را نخواهد پرسيد . اجازه ي برگزاري هيچ مراسم سوگواري اي نداشتيم . مراسمي آرام و خانوادگي در منزل عموي مادرم برپا شد. و من فقط بهت زدگي بابا را به ياد دارم و سر به ديوار كوبيدن هاي خاله ام و مامان بزرگ كه هي بيهوش مي شد . مامان مثل هميشه قوي و آرام .
فردايش به مدرسه رفتم و گريان به معلمم گفتم : خميني خاله ام رو كشته ! خانم معلم سرخ شد . مادرم را به مدرسه خواست تا جوياي ماجرا شود و اين بهانه ي دوستي عميق بين ما شد . آزاده اي بو معلمم و خود داغدار .
خب . اين هم صفحه هايي بود از دفتر كودكي من . اگر ايرادي در نوشته مي بينيد به حساب گذر سال ها بگذاريد و كودكي من در آن دوران . گاهي فكر مي كنم نكند همه زاده ي خيالم باشد . صد افسوس كه چنين نيست .
ياد و نام همه ي شهداي دهه ي 60 به خصوص تابستان 67 گرامي باد .

×××

بشنو اي جلاد
و مپوشان چهره با دستان خون آلود
مي شناسندت به صد نقش و نشان مردم
مي درخشد زير برق چكمه هاي تو
لكه هاي خون دامنگير
و به كوه و دشت پيچيده ست
نام ننگين تو با هر مرده باد خلق كيفر خواه
و به جا ماندست از خون شهيدان
بر سواد سنگفرش راه
نقش يك فرياد
اي جلاد !
ننگت باد .
( فكر كنم از سروده هاي هوشنگ ابتهاج باشد )

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در یکشنبه دوم اسفند 1383 و ساعت 8:9 |

 


تلخ ماندم، تلخ
مثل زهري كه چكيد از شب ظلماني شهر
مثل اندوه تو،
مثل گل سرخ
كه بدست طوفان
                پرپر شد.

تلخ ماندم، تلخ
مثل عصري غمگين
كه ترا بر حاشيه اش
                     پيدا كردم
و زمين را
         - توپ گردان
پرت كردم به دل ظلمت
تلخ ماندم، تلخ
ديوار از پنجره سر بيرون كرد
از دهانش
            بوي خون مي آمد ...

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در شنبه یکم اسفند 1383 و ساعت 14:47 |
a