تبليغاتX
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد. . .

می پرسی چطور شد مرد سیاسی شدم و سری میان سرها در آوردم؟ خودت باید بدانی که  چهار سال پیش مردی بودم حلاج و کارم حلاجی و پنبه زنی بود. روز می شد دوهزار، روز می شد یک تومان در می آوردم و شام که می شد یک من نان سنگک و پنج سیر گوشت را هر جور بود به خانه می بردم. اما زن ناقص العقلم هر شب بنای سرزنش را گذاشته و می گفت: «هی برو زه زه زه سر پا بنشین خایه بلرزان، پنبه بزن و شب با ریش و پشم تار عنکبوتی به خانه برگرد! در صورتی که همسایه مان حاج علی که یک سال پیش آه نداشت با ناله سودا کند کم کم داخل آدم شده و برو بیایی پیدا کرده و زنش می گوید که همین روزها  هم وکیل مجلس می شود با ماهی صد تومان دوهزاری چرخی و  هزار احترام! اما تو تا لب لحد باید زه زه پنبه بزنی. کاش کلاهت هم یک خُرده پشم داشت!»

بله از قضا زنم هم حق داشت، حاج علی بی سر و پا و یکتاقبا از بس سگدوی کرده و شر و ور بافته بود کم کم برای خود آدمی شده بود، اسمش را توی روزنامه ها می نوشتند و می گفتند «دموکرات» شده و بدون برو و بیا وکیل هم می شد و مجلس نشین هم می شد و با شاه و وزیر نشست و برخاست هم  می کرد. خودم هم دیگر راستش این است از این شغل و کار لعنتی و ادبار که بدترین شغل هاست سیر شده بودم و صدای زه کمان از صدای انکر و منکر به گوشم بدتر می آمد و هر وقت چک حلاجیم را به دست می گرفتم بی ادبی می شود مثل این بود که دست خر نری در دست گرفته باشم. این بود که یک شب که دیگر زن بی چشم و رویم هم سرزنش را به خنکی رساند با خود قرار گذاشتم که کم کم از حلاجی کناره گرفته و در همان خط حاج علی بیفتم. از قضا بختمان هم زد و خدا خودش کار را همین طور که می خواستم راست آورد. نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود که توی بازارها هو افتاده بود که دکان ها را ببندید و در مجلس اجتماع کنید. ما هم مثل خر وامانده که معطل هُش است مثل برق دکان را در و تخته کردیم و راه  افتادیم توی بازارها و بنای داد و فریاد را گذاشتیم و علم صلاتی راه انداختیم که آن رویش پیدا نبود. پیش از آنها دیده بودم که در این جور موقع ها چه ها می گفتند و من هم بنای گفتن را گذاشتم و مثل اینکه توی خانه خلوت با زنم حرفمان شده باشد فریاد می زدم که دیگر بیا و تماشا کن. می گفتم: «ای ایرانیان! ای با غیرت ایرانی! وطن از دست رفت تا کی خاک تو سری؟ اتحاد! اتفاق! برادری! بیایید آخر کار را یکسره کنیم! یا می میریم و شهید شده و اسم با شرفی باقی می گذاریم و یا می مانیم و از این ذلت و خجالت می رهیم! یا الله غیرت، یا الله حمیت!» مردم همه دکان و بازار را می بستند و اگرچه حدت و حرارتی نشان نمی دادند و مثل این بود که آفتاب غروب کرده باشد و دکان ها را یواش یواش می بندند که نان و آبی خریده و به طرف خانه بروند ولی باز در ظاهر این بستن ناگهانی بازارها و خروش شاگرد مغازه ها که راه قهوه خانه را پیش گرفته بودند و به خودشان امیدواری می دادند که انشاء الله دکان و بازار چند روزی بسته بماند و فرصتی برای رفتن به امامزاده داوود پیدا شود بی اثر نبود و به من هم راستی راستی کار مشتبه شده بود و مثل اینکه همه اینها نتیجه داد و فریاد و جوش و خروش من است مانند سماوری که آتشش پرزور شده باشد و هی بر صدا و جوش و غلغله خود بیفزاید کم کم یک گلوله آتش شده بودم و حرف های کلفتی می زدم که بعدها خودم را هم به تعجب در آورد. مخصوصا وقتی که گفتم شاه هم اگر کمک نکند از تخت پایینش می کشیم اثر مخصوصی کرد. اول از گوشه و کنار دوست و آشناها چند باری پیش آمدند و تنگ گوشی گفتند: «شیخ جعفر، خدا بد ندهد! مگر عقل از سرت پریده هذیان می بافی! آدم حلاج را به این فضولی ها و گنده... ها چه کار برو برو بده عقلت را عوض کنند!» ولی این حرف ها تو گوش شیخ جعفر نمی رفت و درد وطن کار را از اینها گذرانده هی صدا را بلندتر کرده و غلغله در زیر سقف بازار می انداختم و صدایم روی صدای بستنی فروش و خیار شمیرانی فروش را می گرفت. کم کم بیکارها و کور و کچل ها هم دور و  ور ما افتادند و ما خودمان را صاحب حشم و سپاهی دیدیم و مثل کاوه آهنگر که قصه اش را پسرم حسنی توی مدرسه یاد گرفته و شب ها برایم نقل کرده بود مثل شتر مست راه مجلس را پیش گرفتیم و جمعیت مان هم هی زیادتر شد و همین که جلو در مجلس رسیدیم هزار نفری شده بودیم دم مجلس قراول جلومان را گرفت که داخل نشویم. خواستیم به توپ و تشر از میدان درش کنیم دیدیم یارو کهنه کار است و ککش هم نمی گزد. به زور و قلچماقی هم نمی شد داخل شد. یارو ترک بود و زبان نفهم و قطار فشنگ به دور کمر و از پُزش معلوم بود که شوخی موخی سرش نمی شود. این بود که رو به جمعیت کرده و گفتم: «مردم احترام قانون لازم است! ولی یک نفر باید داوطلب شده به عرض وکلا برساند که فلانی با صدهزار جمعیت آمده و دادخواهی می کند و می گوید امروز روزی است که وکلای ملت شجاع و نجیب ایران باید تکلیف خود را ادا کنند والا ملت حاضر است جان خود را فدا کند و من مسئول نمی شوم که جلو ملت را بتوانم بگیرم!» فورا سید جوانی که تُک کاکلش از زیر عمامه کجش پیدا و گویا از پیشخدمت های مجلس بود سینه سپر کرد و گفت پیغام را می رسانم و داخل مجلس شد و چند دقیقه نگذشت که از داخل مجلس آمدند و «جناب شیخ آقا جعفر» را احضار کردند و ما هم بادی در آستین انداخته و با باد و بروت هر چه تمام تر داخل شدیم. ولی پیش خودم فکر می کردم که مرد حسابی اگر حالا از تو بپرسند حرفت چیست و مقصودت کدام است  چه جوابی می دهی که خدا را خوش آید. حتا می خواستم از پیشخدمت مجلس که پهلویم راه می رفت و راه نشان می داد بپرسم برادر این مسئله امروز چه قضیه ای است و مطلب سر چیست و بازارها را چرا بسته اند ولی دیگر فرصت نشد و یک دفعه خودم را در محضر وکلا دیدم و از دستپاچگی یک لنگه کفشم از پا درآمد و یک پا کفش و یک پا برهنه وارد شدم. دفعه اولی بود که چشمم به  چنین مجلسی می افتاد. فکلی ها خدا بدهد برکت! کیپ تا کیپ روی صندلی ها نشسته و مثل صف اقامه نماز رج رج از این سر تا آن سر مثل دانه های تسبیح به هم پکیده و گاه گاهی هم مثل آخوندک تسبیح عمامه و مندیلی در آن بین ها دیده می شد. در آن جلو آن جایی که مثلا حکم محراب داشت آن کله گنده ها نشسته و دو سه نفر هم زیر دست آنها قلم و دوات به دست مثل موکلین که ثواب و عقاب هر کسی را در نامه اعمالش می نویسند جلد جلد هی کاغذ بود که سیاه می کردند. خلاصه سرت را درد نیاورم یک نفر فکلی سفیدمویی که روی صندلی های ردیف  اول نشسته بود رو به من کرد و گفت: «جناب حاج شیخ جعفر هیئت دولت اقدامات سریعه و جدی به عمل آورده که مراتب به نحوی که آرزوی ملت است انجام یابد و خیلی جای امیدواری است که نتایج مطلوب به دست آید. از جنابعالی که علمدار حقوق ملی هستید خواهشمندم از جانب من ملت را خاموش نمایید و قول بدهید که بدون شک آمال ملت کماهو حقه به عمل خواهد آمد». بعد از آن چند نفر دیگر هم خیلی حرف های پیچیده و کج و معوج زدند و من چیزی که دستگیرم شد این بود که فکلی مو سفید اولی رییس الوزرا بود و باقی دیگر هم سرگنده های دموکرات ها و اعتدالی ها و کشک و ماست و زهرمارهای دیگر. همین که دوباره از در مجلس بیرون آمدم خیال داشتم برای جمعیت نطق مفصلی بکنم و از این حرف هایی که تازه به گوشم خورده بود چندتایی قالب زده و سکه کنم ولی دیدم مردم به کلی متفرق شده اند و معلوم شد ملت با غیرت و نجیب بیش از این پافشاری را در راه حقوق خود جایز ندانسته و پی کار و بار خود رفته و کور و کچل هایی هم که از بازار مرغی ها عقبم افتاده بودند دیدم توی میدانگاهی سه قاپ می باختند و اعتنایی به ما نکردند و انگار نه انگار که چند دقیقه پیش فریاد «زنده باد شیخ جعفر» شان گوش فلک را کر می کرد. ما هم سر را پایین انداختیم و به طرف خانه روانه شدیم که هر چه زودتر خبر را به زنمان برسانیم. در گوشه میدان سید جوان غرابی که داوطلب رساندن پیغام «آقای شیخ جعفر» شده بود دیدم روی نیمکت قهوه خانه لم داده و عمامه را کج گذاشته و مشغول خوردن چایی است و گویا به کلی فراموش کرده که چند دقیقه پیش واسطه مستقیم بین هیئت دولت و ملت نجیب و غیور بوده است. ما هم فکرکنان به طرف خانه روان بودیم و به خود می گفتیم که امشب اگرچه زن و بچه مان باید سر گرسنه به زمین بگذارند ولی ما هم مرد سیاسی شده ایم!

پیش از آنکه خودم به خانه رسیده باشم شرح شجاعتم به آنجا رسیده بود و هنوز از در داخل نشده بودم که مادر حسنی خندان پیش آمد و هزار اظهار مهربانی نمود و گفت: «آفرین حالا تازه برای خودت آدمی شدی. دیروز هیچ کس پِهِن هم بارت نمی کرد امروز بر ضد شاه و صدر اعظم علم بلند می نمایی، با فوج فوج سرباز و سیلاخوری طرف می شوی، مثل بلبل نطق می کنی. مردم می گویند خود صدراعظم دهنت را بوسیده. مرحبا! هزار آفرین! حالا زن حاج علی از حسادت بترکد به درک!» ما دیدیم زنمان راستی راستی خیال می کند شوهرش رستم دستانی شده ولی به روی بزرگواری خود نیاورده خودمان را از تک و تا نینداختیم و بادی در آستین انداخته و گفتم بله آخر مملکت هم صاحبی دارد! آمال ملت باید به عمل آید...»

خلاصه آنچه را از کلمات و جمله های غریب و عجیب در مجلس شنیده و جلو در مجلس نتوانسته بودم به خرج جمعیت بدهم اینجا تحویل زنمان دایم و حتا به او هم مسئله را مشتبه نمودیم!

فردا صبح روزنامه های پایتخت هر کدام با شرح و تفصیل گزارشات دیروز را نوشتند و حدت و حرارت مرا حمل بیداری «حسیات ملت» کردند و مخصوصا روزنامه «حقیقت شعشانی» که جمله اول آن از همان وقتی که حسنی غلط و غلوط برایم خواند تا امروز در حافظه ام مانده است می گفت: «اگرچه پنبه رستنی است و آهن معدنی ولی جعفر پنبه زن و کاوه آهنگر هر دو گوهر یک کان و گل یک گلستانند، هر دو فرزند رشید ایران و مدافع استقلال و آزادی آنند!» حتا یک نفر آمده بود می گفت اسمش مخبر است و می گفت می خواهد مرا «عن ترویو» بکند و یک چیزهای آب نکشیده ای از من می پرسید که به عقل جن نمی رسید و نمی دانم به چه دردش می خورد. از آن خوشمزه تر یک فرنگی آمده بود که عکس مرا بیندازد. زنم صدتا فحش داد و در خانه را به رویش اصلا باز نکرد و حالیش کرد که ما ایرانی ها را به این مفتکی ها هم نمی شود کلاهمان را پر کرد. خلاصه اول علامت اینکه مرد سیاسی شده ام همین بود که از همان فردا هی روزنامه بود که پشت سر روزنامه مثل ملخی که به خرمن بیفتد به خانه مان باریدن گرفت و دیگر لقبی نبود که به ما ندهند: پیشوای حقیقی ملت، پدر وطن و وطن پرستان، افلاطون زمان! ارسطوی دوران! دیگر لقبی نماند که به دم ما نبستند. افسوس که زنم درست معنی این حرف ها را نمی فهمید و خود ما هم فهممان از زنمان زیادتر نبود!

خلاصه چه دردسر بدهم پیش از ظهر همان روز حاجی علی به دیدنم آمد و گفت می خواهم سبیل به سبیل صحبت کنیم. قلیانی چاق کردم به دستش دادم و گفتم حاضر شنیدن فرمایشات شما هستم. حاج علی پکی به قلیان زد و ابروها را بالا انداخت و گفت: «نه برادر معلوم می شود ناخوشی من در تو هم سرایت کرده و به قول مشهور سر تو هم دارد بوی قرمه سبزی می گیرد. خیلی خوب هزار بار چشممان روشن نمی دانستم که سیاست هم مثل «سفلیس» مسری است! اگرچه همکار چشم دیدن همکار را ندارد ولی آدم عاقل باید کله اش بازتر از اینها باشد. مقصود از دردسر دادن این است که برادر تو اگرچه دیروز یک دفعه راه صدساله رفتی و الان در کوچه و بازار اسمت بر سر همه زبان هاست ولی هر چه باشد تازه کار و نو به میدان آمده ای و ما هر چه باشد در این راه یک پیراهن از تو بیشتر پاره کرده ایم بهتر آن است که دست به دست هم بدهیم و در این راه پر خطر سیاست پشت و پناه همدیگر باشیم. البته شنیده اید که یک دست صدا ندارد آن هم مخصوصا در کارهای سیاسی که یک دسته از رندان میدان را جولانگاه خودشان تنها نموده و چشم ندارند ببینند حریف تازه ای قدم در معرکه آنها بگذارد. گمان کردی همین که امروز عر و عوری کردی و با وزیر و وکیل طرف شدی دیگر نانت توی روغن است؟ خیر اخوی! خوابی! همین فرداست که تگرگ افترا و بهتان چنان به سرت باریدن خواهد گرفت که کمترین نتیجه آن این می شود که زن به خانه ات حرام عرقت نجس و قتلت واجب می گردد!» حاج علی پس از این حرف ها چنان پک قایمی به قلیان زد که آب از میانه سوا شد و دود از دو لوله دماغش با قوت تمام بنای بیرون جهیدن را گذاشت. من اگرچه از حرف های او چیزی دستگیرم نشده بود و درست سر در نیاورده بودم ولی حاج علی را می دانستم گرگ باران خورده و بامبول باز غریب و آدم با تجربه و با تدبیری است و ضمنا بدم هم نمی آمد پیش زنم خودم را همسر و هم قدم او قلم دهم این بود که مطلب را قبول کردم و بنا شد من در بازار حتی المقدور سعی کنم که حاج علی به وکالت برسد و حاج علی هم با من صاف و راست و در کارهای سیاسی مرا رهنما و دلیل باشد. در همان مجلس حاج علی بعضی نصحیت های آب نکشیده به گوش ما خواند و به قول خودش پای ما را روی پله اول نردبان سیاست گذاشت. پس از آن که دید که دیگر قلیان آتشش خاموش و از حیّز انتفاع افتاده وفتی که بلند شده بود برود پرسید: «جلسه آتیه کی خواهد بود؟» کلمه «جلسه» تا آن وقت به گوشم نخورده بود و در جواب معطل ماندم. حاج علی رند بود و مطلب دستگیرش شد و گفت حق داری نفهمی چون همانطور که زرگرها معروف است زبان زرگری دارند سیاسیون هم زبان مخصوصی دارند که کم کم تو هم به آن آشنا خواهی شد. مثلا همین کلمه جلسه یعنی مجلس صحبت و همانطور که مردم به همدیگر می گویند «همدیگر را کی خواهیم دید» سیاسیون می گویند «دیگر کی جلسه خواهیم داشت». بنا شد از آن به بعد حاج علی در هر «جلسه» چند کلمه از این زبان یاد من بدهد و در همان روز مبلغی از آن کلمات یادم داد که این  چندتاش هنوز هم در خاطرم است:

با مسلک یعنی متدین – هم مسلک یعنی دوست و آشنا – فعال یعنی سگدو – خارج از نزاکت یعنی بی مزگی – زنده باد یعنی خدا عمرش بدهد – موقعیت یعنی حال و احوال و قس علیهذا.

حاج علی که بیرون رفت ما هم سر و صورتی ترتیب دادیم و به زنم گفتم: «جلسه دارم» و بدبخت را هاج و واج گذاشته و رفتم سری به بازار زده ببینم دنیا در چه حال است. از سلام سلام بقال و چقال محله و راست بازار دستگیرم شد که صیت عظمت ما به گوش آنها هم رسیده و ده پانزده روزی می توانیم نسیه زندگی کنیم و در پیش خود خنده ای کرده و گفتم: «زنده باد شیخ جعفر پنبه زن پیشوای ملت ایران! کاوه زمان خود زنده باد!» کمرکش راه چند نفری دورم را گرفتند و پس از آن که مبلغی سبزی ما را پاک کردند هر کدام یواش یواش بنای تظلم از یک کسی را گذاشتند مثل اینکه من حاکم شرع و قاضی محل یا کدخدای محله باشم. یکی را نمی دانم فلان السلطنه به زور از خانه اش بیرون کرده و ملکش را تصاحب نموده بود، یکی دیگر را یکی از علما به زور مجبور کرده بود زنش را طلاق بدهد و خودش زن را که معلوم می شد دارای آب و رنگی بوده به حیله نکاح شرعی خود در آورده بود. خلاصه تا به بازار رسیدم تمام طومار مرافعه های شرعی و عرفی صد ساله شهر تهران را به گوشم خواندند و من هم هی قول و وعده بود که مثل ریگ خرج می کردم و «خدا عمرت بدهد» و «دشمنی ها و بدخواهانت را ذلیل و نابود سازد» تو کیسه کردم و در ضمن معلومم شد که ریش رجل سیاسی مثل زنجیر عدل انوشروان از اذان صبح تا اذان شام در دست عارض و معروض خواهد بود و خانه اش حکم طویله سلطنتی را دارد که بستگاه دزد و دغل و ورشکسته و آدمکش خواهد بود و دیگر بیا و ببین که انسان اگر عمر خضر هم داشته باشد برای تمام کردن یکی از این مرافعه ها کافی نیست.

کم کم به بازار رسیده بودم. محرمانه بادی توی آستین انداختم ولی در ظاهر رو را تا آن درجه که می شد روی اخموی شیخ جعفر شیرین و خندان و مهربان باشد بشاش کردم و جواب های سلام را چنان با لطف و محبت می دادم که گویی پنجاه سال ملای محله بوده ام. مردم هی می پرسیدند جناب شیخ تازه مازه خدمت شما  چیست؟ من هم مثل اینکه سر سیم مخصوص وزارتخانه های ایران و خارجه با صندوقخانه اتاقم وصل باشد جواب های مختصر و معما مانند از قبیل «خدا رحم کند» «چندان بد نیست» «جای امیدواری است» «موقعیت باریک است» «احتمال بحران می رود» و غیره می دادم و در ضمن کلماتی را نیز که از حاج علی یاد گرفته بودم بجا و بیجا چاپ زده و ورزش سیاست می نمودم.

کم کم رسیده بودم جلو دکانم و معطل مانده بودم که چه بکنم. جیبم از آینه عروسان پاکتر بود و در هیچ جا یک قاز سیاه سراغ نداشتم. سلام و تعارف بقال و چقال محله اگرچه علامت آن بود که باز چند دفعه نخود آب می شود به نسیه کاری سر بار گذاشت ولی می دانستم که نان نسیه از گلو پایین نرفته بیخ خِر را می گیرد و به خود گفتم ای بابا باید فکر نانی کرد که خربزه آب است. از همه بدتر ماهیانه مدرسه حسنی بود که سر ماه مثل قضا و بلای آسمانی نازل می شد و روزگارمان را تاریک می کرد چندین بار خواستم نگذارم دیگر برود مدرسه و فرستادمش شاگرد خرکچی شد ولی فورا در خانه زده می شد و سر و کله مدیر مدرسه ظاهر می شد و اینقدر آیات و احادیث می خواند و نطق می کرد که به من ثابت می شد که اگر من سر ماه پنج قران ماهیانه مدرسه حسنی را از زیر سنگ هم شد پیدا نکنم و نفرستم از ابن ملجم و سنان بن انس و شمر ذی الجوشن ملعون تر و هم کافرم و هم خائن و هم احمق. شیطانه می گفت دکانم را باز کنم و مشغول کار شوم و در پیش خود می گفتم کار و کاسبی که منافی با شأن و مقام من نمی شود حضرت رسول هم باغبانی می کرد ولی باز صدای سرزنش زنم و صوت مکروه زه کمان به گوشم می آمد و موهایم را راست و دست و پایم را سست می کرد. در همین بین صدای سلام علیکم غرایی چرتم را درهم دراند و در مقابل خود شخصی را دیدم که گویا در هر عضوش یک فنر کار گذاشته بودند. انگار در قالب تعارف و تملق ریخته شده بود! دهنش می گفت «خانه زادم» چشمش می گفت «کمترین شما هستم» گردنش خم می شد و راست می شد و می گفت «خادم آستان شمایم». خلاصه مثل دجال گوییا هر موی تنش زبانی داشت و از همین تعارف های هزارتا یک قاز قالب می زد. مدتی دراز سبزی ما را پاک کرد. اول دعاگوی ساده بود بعد فراش و خادم آستانه و کم کم سگ آستانه ما شد. اول عمر ما را صد سال خواسته بود ولی دید از کیسه خلیفه می بخشد و صد سال را هزار سال کرد. درست مثل این بود که زیارتنامه ای را از بر کرده باشد و در مقابل من پس بدهد. مدتی بی مروت فرصت نداد که من دهن باز کنم هی عقب رفت و جلو آمد و لحیه جنباند و دست ها را از سینه بر چشم و از چشم بر سر نهاد و خندان و سر و گردن جنبان دعا به جان من و اولاد من و اولاد اولاد من و پدر و جد و اجدادم کرد. دلم سر رفت نزدیک بود نعره بزنم و از خود بی خود بنای راه رفتن به طرف خانه را گذاشتم زیارتنامه خوانم هم راه افتاد و هی مثل سگ تاتوله خورده دور من می گردید و خنده های نمکین تحویل داده و لیچار می بافت. کم کم مقابل در خانه رسیدم، در زدم در باز شد و داخل شدم و خیال کردم از دست یارو آسوده شده ام ولی خیر یارو هم داخل شد و در را با کمال معقولیت کلند کرده و گفت الحمدلله حالا می توانم سر راحت دو کلمه حرف بزنیم. من هاج و واج این جنس دوپا بودم و می خواستم ببنیم از زیر کاسه چه نیم کاسه ای بیرون خواهد آمد ولی یارو یک دفعه بدون مقدمه دست از ریش ما کشید و بنا کرد به جان و عزت و دولت دودمان خاقان السلطنه دعا کردن. لب هایش مثل دندانه های آسیاب می جنبید و آرد دعا بیرون می ریخت. پیش خود گفتم شاید جنون تعارف به سرش زده باز تا وقتی که تعارف ها راجع به خودمان بود چیزی بود ولی به من چه دخلی دارد که خدا در خانه خاقان السلطنه را ببندد یا هزار سال هم نبندد... در این فکر و خیال بودم که طرف بی چشم و رو باز یک دفعه خاقان السلطنه را کنار گذاشت و چسبید به جان فغفورالدوله رییس الوزرای وقت. این دفعه آسیاب به جای دعا و تعارف بنای نفرین و لعنت آرد کردن را گذاشت و معلوم شد همانقدر که خوش تعارف است بدفحش هم هست و چندین مرده حلاج است. بیچاره فغفورالدوله خائن شد، بی وجدان شد، بی عصمت شد چیزی نماند که نشد. معلوم شد یارو تاریخ کوچکترین وقایع زندگانی فغفورالدوله و خانواده او را از وقتی که توی خشت افتاده اند می داند و در این زمینه چه چیزها که حکایت نکرد. من دیگر اختیار از دستم رفت و فریاد زدم: «آخر ای جان من مگر سر گنجشک خورده ای؟ مگر آرواره ات لق است آخر چقدر چانه می زنی؟ دو ساعت است سرم را می خوری و نمی دانم از جانم چه می خواهی حرفت با کیست از ریش کوسه ما چه می خواهی؟ اگر مقصودی داری یالله جانت بالا بیاید والا محض رضای خدا و پیغمبر دست از گریبان ما بردار و ما را به خدا بسپار و ما هم تو را به خدا می سپاریم».

یارو همین که دید هوا پس است و کم کم حوصله من دارد به کلی سر می رود خنده بی نمکی تحویل داد و گفت: «خدا نکند سبب ملال خاطر شما شده باشم والله از بس اخلاص و ارادت خدمت شما دارم نمی دانم مطلبم را چطور ادا کنم، بله البته شما دیگر روی کمترین را پیش خاقان السلطنه سفید خواهید کرد. خاقان السلطنه خیلی مرحمت در حق شما دارد، خیر از اینها بیشتر خیلی بیشتر! من دیگر هر چه توانسته ام وظیفه ارادت را ادا کرده ام و در تعریف و تمجید شما کوتاهی نکرده ام. خواهید دید همین که صدراعظم شد چگونه حق خدمت را ادا خواهد کرد. من خدمتشان عرض کردم که آقا شیخ جعفر در هر محفل و مجلسی مداح است و خیلی امیدوارند که به همراهی شما هر چه زودتر شر این فغفورالدوله بی همه چیز خائن وطن فروش از سر مخلوق بیچاره کنده شود. خاقان السلطنه از آنهاش نیست که دوستان خود را فراموش کند و به طرفداران خود مثل فغفورالدوله علیه ما نارو بزند. اگر بدانید چه خدمتی در راه فغفورالدوله کردم تا صدر اعظم شد آن وقت دیگر مثل اینکه هیچ وقت اسم ما را هم نشنیده بود محل سگ هم به ما نگذاشت. خیر خاقان السلطنه آدم حق و حساب دانی است و عجالتا هم برای مخارج و مصارفی که پیش خواهد آمد یک جزیی وجهی فرستاده اند که پیش شما باشد و معلوم است تتمه اش هم کم کم به شما خواهد رسید دیگر امید به خدا و...»

من یک دفعه دیدم یک کیسه پول در دستم است و خودم هستم و خودم. یارو مثل از ما بهتران تا من به خود آمدم در را باز کرده و دک شده بود. در ابتدا هیچ سر در نمی آوردم که اصلا مسئله از کجا آب می خورد و این بامبول ها و دوز و کلک ها برای چیست. ولی جسته جسته حرف های یارو به یادم آمد و دستگیرم شد که کار از چه قرار است. خاقان السلطنه پا تو کفش فغفورالدوله کرده و اسم ما را هم شنیده و می خواهد اسباب چینی برای انداختن او بکند. خوب بارک الله معقول برای خودمان مردی هستیم و قاه قاه بنای خندیدن را گذاشتم. در این بین کیسه ای که در دستم بود به زمین افتاد و شکمش روی آجرفرش حیاط ترکیده و به قدر یک ده تومانی دوهزاری چرخی مثل جوجه هایی که سگ عقبشان گذاشته باشد هر کدام به یک طرف بنای چرخیدن را گذاشتند... در همین بین ناغافل در باز شد و یا اللهی شنیده شد و سر و کله حاج علی نمودار شد. همین که چشمش به دوهزاری ها افتاد لب و لوچه ای جلو آورد و گفت: «اهو، معلوم می شود حالا به جای خرده پنبه لحاف کهنه های محله تو خانه تان سکه امین السلطانی می بارد. خوب الحمدالله هر چه باشد صدای پر جبرئیل از صدای کمان حلاجی به گوش بهتر می آید. معلوم می شود دکانه را شرّش را از سرت کنده ای و پیر و کمانه را فروخته ای که پول مولی در دستگاهت پیدا می شود!»

خواستم لیچاری برایش قالب بزنم ولی گفتم نه آخر ما دست برادری به هم داده ایم و حقیقتش این است که دلم هم راضی نمی شد که اهمیت تازه خود را به نظر حاج علی جلوه ندهم و این بود که مسئله را با آب و تاب هر چه تمامتر برایش نقل کردم و گفتم حالا هم هر چه به عقلت می رسد بگو تخلف توی کار نخواهد بود. حاج علی سری تکان داد و گفت: «خوب خوب معلوم می شود کارت رونقی دارد. اولین دشت را از دست خاقان السلطنه آدمی می کنی. ولی یک نکته را فراموش کرده ام به تو بگویم و حالا نباید فراموش شود و دیگر خودت کلاهت را قاضی کن و هر طور عقلت حکم می کند همانطور عمل کن از من گفتن است و حق برادری را  ادا کردن».

من خیال کردم حاج علی به چند تومان از آن پول چشم دوخته و می خواهد با این حرف ها حقه را سوار کند ولی خیر مقصود حاج علی چیز دیگری بود. گفت: «آقا شیخ جعفر بدان که هر کاری هر چه هم باشد سرمایه ای لازم دارد. از رحیم کور که سر کوچه ذرت می فروشد گرفته تا حاج حسین آقای امین الضرب هر کس که می خواهد کاری بکند و دو تا پولی در آورد باید سرمایه ای داشته باشد. سیاسی شدن هم معلوم است بی سرمایه نمی شود...»

من اینجا حرف حاج علی را بریدم و گفتم: «یعنی می خواهی بگویی سواد لازم است؟» حاج علی زیر لب تبسمی کرد و گفت: «نه سواد به چه درد مرد سیاسی می خورد. مرد سیاسی که نمی خواهد مکتب خانه باز کند.» گفتم: «پس یقین می خواهی بگویی که سررشته و کاردانی لازم است.» گفت: «ای بابا، خدا پدرت را بیامرزد. سررشته به چه کار می خورد؟ مرد سیاسی که نمی خواهد سررشته نویس بشود.» گفتم: «پس دیگر چه می خواهد؟ شاید می خواهی بگویی که مکه و کربلا و مشهد و اینها مشرّف شده باشد.» حاج علی گفت: «نه، مرد سیاسی که چاوش و حجه فروش و چاروادار نیست. مقصود من درستی است. مرد سیاسی باید درست باشد سواد و سررشته و تقدس اینها حرف است. سرمایه دکانداری مرد سیاسی درستی است و بس!» گفتم: «درست باشد یعنی مثلا به زن مردم نگاه نکند یا مثلا به بچه مردم خیانت نکند؟» گفت: «نه، این کارها چه ربطی دارد به درستی؟ درستی یعنی رشوه نگرفتن. مرد سیاسی کسی است که رشوه نگیرد...» گفتم: «مقصودت از رشوه چیست؟ همان است که به ملاها و  مجتهدها می دهند؟» گفت: «آری، در زمان های پیش فقیر و فقرا به بزرگان و اعیان و شیخ و ملا رشوه می دادند ولی از وقتی که مشروطه شده کار برعکس شده خان و خوانین و وزیر و حاکم به زیردست ها رشوه می دهند...» گفتم: «خوب، اینکه رشوه نمی شود. این مثل صدقه و زکات است. چه عیبی دارد؟...» گفت: «صدقه را در راه خدا می دهند ولی رشوه را همانطور که پیش ها هر کس می خواست به مقامی برسد هزار تومانی دو هزار تومانی به شاه و صدر اعظم مایه می گذاشت و کارش روبراه می شد امروز برای همان مقصود همان هزار تومان دو هزار تومان را به کیسه های کوچولوی پنج تومانی و ده تومانی تقسیم کرده و دم سی چهل نفر از آدم های سیاسی را دیده و به هر مقامی بخواهند می رسند و اغلب این سیاسی هایی را که می بینی کارشان شب و روز همین است حراج و مزایده.» گفتم: «پس تو می گفتی مرد سیاسی نباید رشوه بگیرد.» گفت: «بله، در اول کار رشوه نگرفتن کلید در است و همانطور که شب اگر اذن شب نداشته باشی نمی گذارند از سر چهارسو بزرگ رد بشوی، اگر رشوه گیر باشی نمی گذارند داخل شغل سیاسی گری بشوی ولی همین که پاشنه ات محکم شد آن وقت دیگر خودت هم جزو گزمه و قراول چهارسو می شوی. دیگر گزمه و قراول که اذن شب لازم ندارند. ولی باز هم معلوم است اگر بتوانی شیوه ای بزنی که کسی نفهمد رشوه می گیری و حتا مسئله را به زن و بچه ات هم مشتبه کنی آن وقت دیگر از آن سرگنده های سیاسی ها می شوی. ولی این درجه زرنگی و حقه بودن هم کار هر کسی نیست مگر آنکه پیش از آنکه داخل شغل سیاسی گری بشوی آخوندی و ملایی و سیدی و آقایی و اینجور کارها کرده باشی والا کار حضرت فیل است که آدم طوری رشوه بگیرد که کسی نفهمد.»

خلاصه چه دردسر بدهم حرف های حاج علی خوب به گوشم فرو رفت و فهمیدم نارو را خورده ام و الان ممکن است همه جای شهر مشهور شده باشد که شیخ جعفر خوب از آب در نیامده و هنوز چشم باز نکرده است دست رشوه اینجا و آنجا دراز کرده است پیش خود گفتم آقا شیخ جعفر لایق ریش درازت! الان است که دیگر دوست و دشمن از گوشه و کنار بنای ریزه خوانی را گذاشته و می گویند این زمان پنج پنج می گیرد! باید دست و پایی کرد و دوز و کلکی چید که این دوشاهی آبرو که به هزار زحمت دست و پا کرده ایم آب جوی نشود.

از منزل بیرون آمده و راه مجلس را پیش گرفتم. به مجلس که رسیدم دیدم مردم جمعند و داد و بیداد بلند است. درست دستگیرم نشد که مسئله سر چیست همین قدر اسم «خیانت» و «حبس» و «دار» به گوشم رسید و فهمیدم باز رندان سیاسی پا تو کفش یک بیچاره ای نموده و تحریک آنها است که مردم را هار کرده است. در این بین کم کم باز دور ما را گرفتند و صلوات و سلام بلند شد و صدا پیچید که آقا شیخ جعفر می خواهد نطق بکند و تا آمدم به خود بجنبم دیدم که بلندم کردند و روی یک سکویی گذاشتند و جمعیت با دهان و چشم و گوش های باز منتظر بودند ببینند چطور آقا شیخ جعفر صدای سزای خیانتکاران را به دستشان می دهد. ما هم خودمان را از تنگ و تا نینداخته و هر جور بود به زور و زجر هفت هشت تا از آن حرف هایی که حاج علی یادمان داده بود قالب زدیم و پس از آن چند تا کلفت هم به دم «خیانتکاران وطن» بستیم و آنها را از «قهر و غضب ملی» ترسانده و لبخندی زده و گفتم: «خبر تازه این است که می خواهند مرا هم مثل خودشان خائن بکنند ولی سوراخ دعا را گم کرده اند. ما چشممان خیلی از این کیسه پول ها دیده و اگر به جای صدهزار تومان که می خواهند به زور توی گلوی ما بتپانند کرورها باشد ما را از جاده وطن پرستی خارج نمی کند». در این موقع خیلی دلم می خواست حکایت مناسبی از وطن پرستی فرنگی ها چنانکه عادت نطق کنندگان است که می خواهند سکه کنند می دانستم به خرج عوام داده و شیرینکاری می کردم ولی چیزی نمی دانستم و هنوز هم به استادی دیگران نرسیده بودم که همانجا فورا از خودم در آوردم لهذا از این این خیال صرف نظر کرده و ناغافل از ته جیب کیسه پول خاقان السلطنه را بیرون کشیده و خطاب به کیسه یک شعر بندتنبانی بی مناسبتی که یک دفعه به خاطرم آمد انداختم و همین که مردم از دست زدن فارغ شدند هاشمی شاگرد دکانم را که در میان جمعیت از زور دست زدن غلغله ای راه انداخته بود صدا کردم و گفتم این کیسه پول را بگیر و ببر به صاحبش برسان و بگو فلانی گفت دم یک نفر وطن پرست را با این چیزها نمی شود بست! هاشمی زبان بسته تا آمد بگوید چی و چه که صدای «زنده باد شیخ جعفر»، «پاینده باد غیرت ملی» بلند شد و مردم همانطور که دور کوری را که حضرت عباس شفا داده می گیرند دور ما را گرفتند و وقتی ما به خود آمدیم که دیدیم از مجلس مبالغی به دور افتاده ایم و کم کم به کلی تنها مانده ایم. سرم هم درد گرفته بود. خواستم چپقی بکشم دیدم در بین گیر و دار همان هایی که صدای زنده بادشان هنوز در گوشم بود به عنوان تبرک چپق و کیسه توتون و بعضی خرت و پرت دیگری را که در جیب داشتم زده اند و از همه بیشتر دلم برای یک دو سه هزاری سوخت که از سوراخ کیسه خاقان السلطنه در گوشه های جیبم انداخته... افتاده بود و می خواستم به خرج نان و آبی بزنم ولی ناگهان صدای آشنایی در پهلوی گوشم بلند شد و بدنم را لرزاند. نگاه کردم دیدم یارویی است که از جانب خاقان السلطنه پول آورده بود. خواستم چندتا فحش به خرجش بدهم و حمیت وطن پرستی خود را حالیش کنم دیدم جمعیتی که در بین نیست و حرارت بی فایده و یا به زبان سیاست چی ها «وجاهت ملی» بیجا خواهد بود و اصلا یارو هم فرصت نداد و باز قاطر بی چشم و روی تملق و چاپلوسی را با آسیای تعارف بست و ورد دیروز را از سر گرفت. تعارف که تمام شد بدون آنکه نفسی تازه کند مبلغی سلام و دعا از خاقان السلطنه به ما رساند و گفت: «امروز پای نطق شما بودم قیامت کردید البته صلاح کار را شما خودتان اینطور دیده بودید که اینجور حرف بزنید. هر چه آن خسرو کند شیرین بُوَد! راستی استادی به خرج دادید. افلاطون عهد خود هستید. مجسمه شما را حتما از طلا خواهند ریخت الان یقینا در همه فرنگستان اسم شما بر سر هر زبان است. من یقین دارم که از مرحمت شما به همین زودیها خاقان السلطنه وزیر می می شود و از صدقه سر شما سر ما هم به کلاهی می رسد و جمعی را دعاگوی خودتان خواهید کرد.» خلاصه یارو همین طور تا دم خانه چانه زد و سبزی پاک کرد و من نمی دانستم شرّ این پرروی چاخان آپارتی را به چه حقه ای از سرم رد کنم. همین که وارد خانه شدم به عجله تمام در را بستم و تنها ماندم نفسی کشیدم و مشغول وضو گرفتن شدم که دیدم جیغ و ویغ زنم و هاشمی بلند شد. زنم می گفت: «آقا شیخ، بیا ببینم لایق ریشت این پاچه ورمالیده چه غلط ها می کند. از پولی که فرستاده ای پانزده هزارش را برداشته می گوید که مزد یک ماهم است. کسی هم گوشت را دست گربه می سپارد؟ مگر این چشم دریده را نمی شناسی؟ اگر می توانی خودت از پسش برآ...» معلوم شد هاشمی کیسه پول را که دم مجلس از من گرفته چون نفهمیده به کی و به کجا باید ببرد آورده به خانه و پانزده هزارش را هم از بابت مزد خود برداشته... خوب دیگر خدا خودش اینطور تقدیر کرده بود و ما هم رضای خدا را می خواهیم و تسلیم اراده او هستیم. ولی باز برای حفظ ظاهر دو سه توپ و تشری به دل هاشمی بستم و هاشمی هم به روی بزرگواری خود نیاورده و پانزده صاحبقران را توی جیب ریخت و جیم شد.

فردا دیگر اسم ما ورد زبانها شد. شنیدم توی بازار قسم خورده بودند که با چشم خودشان دیده اند که هزار تومان اشرفی طلا را که برایم فرستاده بودند نگاه هم نکرده بودم و حتا گفته بودند که شاه وعده داده بود که اگر پایم را از توی کفشش درآورم یک ده شش دانگی به اسمم قباله کند...

خلاصه جسته جسته برای خودمان از مشاهیر شهر شدیم حاج علی هم دو سه باری آمد و گله مندی کرد که فراموشش کرده ام محلیش نگذاشتم حساب کار خود را کرد و رفت پی کارش و بعدها شنیدم کاسب شده و دماغش چاق است و همین که شکمش سیر شده سیاست از یادش رفته است.

چند ماه بعد که دوره انتخابات رسید از طرف دموکرات و اعتدالی هر دو فرقه با چند هزار رأی منتخب شدم ولی چند ماهی که وکالت کردم دیدم کار خطرناکی است. اگرچه نان آدم توی روغن است ولی انسان باید دائم خروس جنگی باشد و هی به این و آن بپرد و پاچه خان و وزیر را بگیرد و من چون هر چه باشد چندین سال به آبرومندی زندگی کرده بودم با این ترتیب بارم بار نمی شد این بود که کم کم در این شهر نائین که از سر و صدای مرکز دور است حکومتی برای خودمان درست کردیم و دست زن و بچه مان را گرفتیم و حالا مدتی است زندگانی راحتی داریم و پسرم هم تازگی رییس معارف فارس شده و او هم خوش است و ما هم خوشیم و از شما هم خواهش دارم دیگر ما را رجُل سیاسی ندانید و نخوانید و نخواهید!

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384 و ساعت 13:48 |

به احترامش برمی‌خيزم، و آرزو می‌کنم آزاد شود.

اکبر گنجی بعضی افراد را جوری به جامعه شناساند که آنها سينه‌خيز هم نتوانستند به مجلس بروند.
اکبر گنجی افشاگری می‌کرد که مجلس ششم تشکيل شد. همان مجلسی که رأی مردم را سوزاند و در دقيقه‌ی نود بازی، روزه گرفت و نمازخوان شد. مجلسی که به سادگی مطبوعاتش را جدی نگرفت، آنقدر فرصت سوزی کرد که روزنامه‌اش را باد برد!
پنج سال از عمر اکبر گنجی در زندان حرام شد تا او دريابد که دوستان دولتمردش هيچ کاری برای آزادی‌اش نمی‌توانند بکنند. در زندان ماند و ماند. و حالا اصلاح‌طلبان در فصل ارزانی هندوانه و خيار، برای انتخابات تازه وعده‌های پنجاه هزار تومانی می‌دهند. می‌خواهند مفت‌خری کنند. هجده به بالا پنجاه هزار تومان. حراج شد! صدتا صدتا بردن!
پنج سال از جوانی گنجی تباه شد تا او دريابد که مهره‌های سوخته برای احراز قدرتی ديگر با عکس دونبش و دونقش شعار می‌دهند:  «
تضمين مي‌دهيم كه از اقليت‌ها در پست هاي رده بالا استفاده كنيم. حكم حكومتي را قبول نداريم. به قانون اساسي انتقاد داريم. در اكثر موارد ورود نيروي انتظامي به پارتي‌ها و ميهماني‌ها حريم خصوصي افراد نقض شده است...»

اوه مای گاد! به قول لات‌ها: اکبرتون نتونس، تو که اصغری بچه! بيشين سر جات! تا حالا کجا بودی؟
هميشه دوره‌ی لات‌ها و ميدانی‌هاست. تمام اين صد سال به نام روشنفکرها بود، و به کام لات‌ها.
پنج سال از عمر اکبر گنجی سوخت. اسلام ناب محمدی انتقامش را گرفت، او تاوانش را پرداخت، و خوب می‌داند که در اين بالماسکه باز يکی از اينها رييس جمهور می‌شود. چه فرقی می‌کند؟
همه ماسک رضاشاه بر چهره دارند، ديگر قابل شناسايی نيستند. هرکس به قواره‌ی آن قانون اساسی بخورد از ماسک رضاشاهی در می‌آيد، و باز مردم در اعماق دست و پا می‌زنند، و باز چيزی تغيير نمی‌کند، جز اينکه صدام حسين در زندان شاعر شده است.

                                                                                              عباس معروفی

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384 و ساعت 13:25 |
ای مرد! تصمیم سختی گرفتی و خیلی ها با تو بد می شوند. از مکافات عمل غافل مشو و اگر به مردم بد کردی یا پول آنها را خوردی برو پس بده تا خدا از تقصیراتت بگذرد. دل به کسی داده ای، اما ناز می کنی. اما اگر برایت خواستگار آمد به او جواب رد نده

کنسرت انتخاباتی: با توجه به برگزاری انتخابات تا یک ماه دیگر، ما در این صفحه به نوشتن مطالبی در این مورد می پردازیم. در این سلسله مطالب ما ترانه هایی را که نامزدهای انتخابات نهمین رئیس جمهور در کنسرت انتخاباتی ایران خواهند خواند، می نویسیم. با توجه به اینکه برخی خوانندگان این ترانه ها تلاش کردند تا مقاصد سیاسی خود را در اصطلاحات غیر سیاسی نشان دهند، ما همه ترانه ها را ترجمه کرده و به افشای مقاصد ننگین این خوانندگان می پردازیم. در روزهای آینده برای چند نامزد انتخاباتی دیگر مانند ابراهیم اصغرزاده، ابراهیم یزدی، محسن مهرعلیزاده و .... را خواهیم گذاشت، ضمنا تا چند روز دیگر ترانه باز منو کاشتی رفتی را که برای میرحسین موسوی گذاشته خواهد شد، خواهید خواند.

اکبرهاشمی رفسنجانی هیجان انگیزترین نامزد این دوره انتخابات بود، با وجود اینکه معلوم بود او خواهد آمد، اما همه از آمدنش بدون هیچ دلیلی شگفت زده شدند. ترانه شادوماد در کنسرت انتخاباتی امسال توسط هاشمی رفسنجانی خوانده می شود. این ترانه پس از هاشمی توسط ویگن هم خوانده شد.

خنچه بیارید، لاله بکارید
خنده بر آرید، میره به حجله، شادوماد

بله برونه، گل میتکونه
دسته به دسته، دونه به دونه، شادوماد

چه قشنگه، موی بافتش
چه بلنده، تازه عروس

چه قشنگه، شوخ و شنگه
همه رنگه مثل طاووس
خوش به حالش شادوماد

کف بزنید و شادی کنید، نیت به دومادی کنید( دومرتبه)

رو جهازش، خنده ی نازش، سینه ی بازش، مرمریه
همه دور آینه و شمعدون پرده ی ایوون کرکریه

دوماد کجاییه؟ دستاش حناییه
عشقش خداییه، گل پسره
زلفاش گلابتون، لپاش مثال خون
خوش خلق و مهربون، شادوماد(دو مرتبه)

خنچه بیارید، لاله بکارید، خنده بر آرید، میره به حجله، شادوماد

کف بزنید و شادی کنید، نیت به دومادی کنید( دومرتبه)

چه قشنگه، موی بافتش، چه بلنده، تازه عروس

hashemi12new.jpg

چه قشنگه، شوخ و شنگه، همه رنگه مثل طاووس، خوش به حالش شادوماد

رو جهازش، خنده ی نازش، سینه ی بازش، مرمریه

زلفاش گلابتون، لپاش مثال خون،خوش خلق و مهربون،شادوماد

ترجمه تحت المصلحتی و توضیحات:
- مقدمات لازم را فراهم نمائید و دسته گلی برای یار بیاورید
- برای نشاط عمومی نامزد مذکور وارد صحنه می شود
- بعد از مدتی داروی تلخ را نوشید و به درخواست ملت پاسخ داد
- و در این راستا وارد عمل می شود و ترتیب همه چیز را می دهد( چون داماد می شود)

- چه زیباست این نامزد مذکور، چه موارد خاصی در او قابل مشاهده است
- و قامت برافراشته او( قامت برافراشته برای نامزدی مفید است) می درخشد در انتخابات

- چه زیباست و دارای هوش سرشاری می باشد و نشاط برای سازندگی
- و از این جناح به آن جناح تغییر موضع می دهد و فراجناحی می باشد
- و خدا عاقبت این نامزدی را بخیر کند

- در انتخابات مشارکت نمائید و به وی رای دهید( دو مرتبه)


- دستاوردهای دوران سازندگی وی نشاط را به ارمغان آورد
- اما مساله سینه اش را که مرمری می باشد، من بخوبی نمی دانم چی بود
- و رفاه و تولید و آبادانی پشت پرده ها جریان داشت

- نامزد مذکور از نوق آمده است و دست هایش مثل عالیجناب سرخپوش قرمز می باشد
- و برای رضای خدا آمده است، او مورد توجه خاص است
- موهایش از طلا و دارای لپ های گلگون است
- و نامزد مذکور میانه رو و معتدل می باشد( دو مرتبه)

فال مربوط به شعر:
ای مرد! تصمیم سختی گرفتی و خیلی ها با تو بد می شوند. از مکافات عمل غافل مشو و اگر به مردم بد کردی یا پول آنها را خوردی برو پس بده تا خدا از تقصیراتت بگذرد. دل به کسی داده ای، اما ناز می کنی. اما اگر برایت خواستگار آمد به او جواب رد نده، چون پیر شدی و دیگر کسی در خانه ات را نمی زند. از مال دنیا همه چیز داری، اما آبرویت رفته است، چون بی توجه بودی. یک نفر با لباس سیاه با تو بد است، از نیرنگ او غافل مشو، فکر نکن حالا که نامزد شدی زرتی همه چیز تمام است. در انتخابات شرکت می کنی و اولش برایت خوب است، چون مثل عروس هستی، اما شب مواظب باش و به همسرت وفا کن. به مادر زنگ بزن و در حق فامیل خوبی کن، بخصوص در مورد مترو، زیاد خارج نرو.

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384 و ساعت 13:23 |

برا ی توقف غنی سازی اورانيوم


3 هفته
به ايران


مهلت داده خواهد شد

 

روزنامه متمايل به چپ "يونگه ولت" چاپ آلمان، از قول واشنگتن پست نوشت:

پيش بينی ميشود در اواسط اين هفته، از طرف آمريكا و سازمان جهانی انرژی اتمی سه هفته به جمهوری اسلامی مهلت داده شود تا به اقدامات اتمی خود برای غنی سازی اورانيوم خاتمه بدهد.

در اين مهلت تاكيد شده است كه در صورت ادامه غنی سازی اورانيوم، دراجلاس سيزدهم ماه جون در خواست ارجاع پرونده ايران به شورای امنيت سازمان ملل به رای گذاشته خواهد شد. ظاهرا، در نظر است كه مسئله پرونده اتمی ايران و تكليف نهائی مذاكرات اتمی با ايران  پيش از برگزاری انتخابات رياست جمهوری روشن شود.

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384 و ساعت 17:37 |
هاشمی شاهرودی رئيس قوه قضائيه ايران که اگر پانزده سال پيش آن تصادف اتفاق نيفتاده بود حالا رئيس قوه قضائيه عراق بود، هفته پيش پرده از خلاف هايی در قوه قضائيه برداشت که همه مردم مدتهاست از آن اطلاع دارند. رئيس قوه قضائيه گفت: برخی مراجع اطلاعاتی و امنيتی افراد را دستگير و آنها را در بازداشتگاه‌‏های خصوصی خود مورد بازجويی قرار می‌‏دهند.

در پی اظهارات رئيس قوه قضائيه بخشنامه ای نيز از طرف وی ابلاغ شد و در پی صدور بخشنامه اخير، آگاهانی که دچار بيماری خوش بينی مفرط هستند، اعلام کردند که برخی وقايع ديگر در قوه قضائيه اتفاق نخواهد افتاد.

۱- اگر کسی به اتهام دادن رشوه دستگير شد، مجبور نيست در مورد علت ازدواج دختر خاله اش توضيح دهد.

۲- بازجويان از اين به بعد مجبورند به جای تماشای آلبوم خانوادگی متهمين، عکسهای خانوادگی خودشان را تماشا کنند.

۳- از اين به بعد متهم حق دارد قبل از بازداشت شدن پيراهن و جورابش را بپوشد.

۴- از اين به بعد متهم مجبور نيست فقط عليه خودش حرف بزند، بلکه می تواند از خودش دفاع هم بکند.

۵- از اين به بعد قاضی و شاکی دو وظيفه جداگانه دارند و شکايت از متهم وظيفه شاکی است و شاکی بايد وجود داشته باشد تا شکايت کند، لذا به استناد شکايت شاکيانی که وجود ندارند نمی توان کسی را محکوم کرد.

۶- از اين به بعد بايد دليل وجود داشته باشد.

۷- از اين به بعد راست راست راه رفتن دليل کافی برای دستگيری افراد نيست، و حداقل يک دليل ديگر نيز لازم است.

۸ - براساس بخشنامه جديد از اين به بعد پاسخ سووالات بازجو توسط متهم داده می شود نه خود بازجو و بين بازجويی و کلاس ديکته تا اطلاع ثانوی تفاوت وجود دارد.

طوفان در دادسرا

بدنبال بخشنامه رئيس قوه قضائيه طوفان شديدی چند ساختمان قوه قضائيه را لرزاند، يکی از قضات در حالی که باد موهايش را آشفته کرده بود، گفت: تا به حال در مورد جرايم مشهود اختلاف نظر وجود داشت، گروهی معتقد بودند اينکه عموی همسر سابق کسی سالها قبل نسبت به هويت فرهنگی نظام دچار مشکل شده باشد، جرم مشهود است، در حالی که گروه ديگری معتقد بودند تا وقتی فرد عليه همسر سابقش اقرار نکند نمی توان عموی او را دستگير کرد. وی گفت: ما هنوز نمی دانيم عموی او را دستگير کنيم يا نه؟

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384 و ساعت 22:40 |
در پی سخنان سردار طلایی فرماندهی نیروی انتظامی تهران بزرگ صدها تن از مردم ایران از وحشت به سی سی یو رفتند. همچنین تعداد زیادی از صندوق های رای گیری از وحشت فرار کردند. سردار طلایی گفت: به مردم این اطمینان را می دهیم که ناجا در امر انتخابات با اقتدار به وظایف خود عمل خواهد کرد. در پی این اطمینان صدها تن زخمی شدند.
 
زمانی در حیات نو مطالبی می نوشتم به نام درشهر خبری نیست، این مطالب مروری بود بر اخبار شهر. در این روزهای انتخابات قصد دارم به مرور اهم اخبار بپردازم. من طرفدار یک کاندیدای خاص هستم، منتهی هنوز تصمیم نگرفتم که از کدام شان طرفداری کنم. از کلیه خوانندگان این ستون خواهشمندم که خبرهای شان را برایم بفرستند.

اخبار را به آدرس اینترنتی زیر بفرستید:
ebrahim.nabavi@gmail.com

میرحسین موسوی آمد
خبر ورود احتمالی میرحسین موسوی به انتخابات اعلام شد. محسن رهامي گفت: حضور آقاي مير حسين موسوي در انتخابات شايعه نيست، چرا كه آقاي باقريان كه يكي از مشاوران ايشان است احتمال حضور ايشان در انتخابات را بيشتر اعلام كرده اند.

اعتماد به نفس در جبهه مشارکت
بامزه این که روزنامه شرق دیروز نوشت که محمدرضا خاتمى معاون اول دکتر معین و دبيركل جبهه مشاركت اعلام كرد كه در صورت حضور ميرحسين موسوى در انتخابات، اين حزب از كانديداتورى وى حمايت خواهد كرد. محمد رضا خاتمی از قول معين گفته است وى در صورت حضور مهندس موسوى با كمال ميل از كانديداتورى موسوى حمايت خواهد كرد.
اعلام حمایت محمدرضا خاتمی از میرحسین موسوی باعث شد تا مردم مطمئن شوند که مصطفی معین تا چه حد کاندیدای مناسبی برای جبهه مشارکت است.

میرحسین موسوی خواسته هایی را که باید از رهبری می خواست از خاتمی خواست.

خاتمى با ميرحسين موسوى برای دومين بار ديدار کرد. باقريان در مورد این دیدارگفت: ميرحسين موسوى دو شرط اساسى براى كانديداتورى خود در انتخابات آينده دارد، يكى تفويض اختيار نيروى انتظامى براى تامين امنيت و ديگرى ايجاد كانالى ويژه دولت در رسانه ملى براى تعامل و گفت وگوى مستقيم با مردم.
توضیح: معلوم نیست چرا موسوی این چیزها را از خاتمی خواسته است، خاتمی اگر بلد بود این چیزها را بگیرد برای خودش می گرفت.
آدرس اشتباه: ظاهرا مهندس موسوی قصد داشت این خواسته هایش را از رهبری بخواهد، اما رهبری رفته بود کرمان.
مهدی کروبی گفت: ما همه تلاش خود را براى حضور ايشان به كار برديم، همان گونه كه هشت سال پيش نيز اين كار را كرده بوديم اما ايشان نپذيرفتند، بنابراين حضور مهندس موسوى ديگر منتفى است. جليل سازگارنژاد نماینده سابق مجلس نیز گفت: حضور ميرحسين موسوي در انتخابات بعيد است. البته سازگار نژاد تاکید کرد: : حضور مير حسين موسوي در انتخابات را بعيد مي دانم و خبر خاصي در خصوص آمدن ايشان ندارم.
معلوم نیست سازگارنژاد اگر خبر خاصی در مورد آمدن موسوی ندارد، چرا آمدن او را بعید می داند؟ سازگارنژاد گفت: وي ادامه داد: در ديداري كه آقايان خاتمي و موسوي خوئيني ها با ايشان داشتند، آقاي موسوي جواب منفي داد و فكر مي كنم آمدن ايشان بعيد است.
مصطفى معين نيز گفت: چنانچه در نظرسنجى ها مشخص شود كه اجماع ملى به طور خاص به سمت فرد ديگرى غير از من هست اين آمادگى را دارم كه بلافاصله به اجماع ملى و راى و نظر همگانى مردم تمكين و اعلام انصراف كنم.

یک توطئه بزرگ برای کاندیداتوری میرحسین موسوی در حال اتفاق است، این توطئه این است که کاری کنند که هیچکدام از مردم به موسوی رای ندهند. در همین راستا اعلام شد که بيش از ۷۰۰۰ تن از طلاب از مهندس موسوى براى نامزدى در انتخابات رياست جمهورى دعوت كردند.
سووال: شما فکر می کنید کسی که هفت هزار طلبه در یک روز از او برای انتخابات دعوت کنند چه بلایی سر ملت خواهد آورد؟

قالیباف
اما ماجرای قالیباف از همه جالب تر است، بعد از طرح این موضوع که قالیباف نظامی است و مردم دوست ندارند یک نظامی رئیس جمهور شوند، گروهی از دوستان قالیباف اعلام کردند که قالیباف نظامی نیست، اکثر این افراد خودشان نظامی هستند. تا به حال مسعود ده نمکی و حسین الله کرم مهم ترین حامیان قالیباف بوده اند. حسین الله کرم و مسعود ده نمکی که خودشان خیلی نرم و متعادل هستند، تائید کرده اند که قالیباف شخصیتی بسیار متعادل و نرم دارد. همین دو دوست برای قالیباف از هزار تا دشمن بیشتر مفید هستند. حسین الله کرم که موقع دستشویی رفتن هم تلاش می کند از کلمه چالش حتما استفاده کند، در حمایت از قالیباف گفت: كساني كه نامه سرداران سپاه به خاتمي در سال 78 را مطرح مي کنند سعي در به چالش كشيدن قاليباف و امثال وي را دارند.

پرت و پلاگویی
گفتگوی قالیباف با دانشجویان دانشكده فني دانشگاه تهران جالب بود.
سووال دانشجویان: چرا شما و فرماندهان سپاه در نامه تان در سال 78 خاتمی را تهدید کردید؟
جواب قاليباف: رفاقت من با آقاي خاتمي بسيار قوي است.
سووال دانشجویان: آیا شما کارت دانشجویی کسانی که دستگیر می کردید می دیدید؟
قالیباف: دانشجو فهيم است و اين نوع كارها را انجام نمي‌دهد.
سووال دانشجویان: چرا وبلاگ نویسان شکنجه شدند؟
قالیباف: خلاف قانون‌هاي جزئي رخ داد. مثل هل دادن يا زدن گاز اشك‌آور در ماشين حمل متهمان.
حنيف مزروعي گفت: به من فشار جسمی وارد آورند.
قاليباف گفت: نه اين طور نبوده.... من مأموري كه گاز اشك‌آور در داخل ماشين شما زده بود را مؤاخذه كردم. كار اين مأمور خلاف بوده چون از گاز اشك‌آور در ماه رمضان استفاده كرده بود.
توضیح: زدن گاز اشک آور در داخل یک اتومبیل فقط در ماه رمضان اشکال دارد، تصویر کسی که در داخل یک اتومبیل که چند زندانی با چشم بند در آن نشسته اند در کنار لبخند های قالیباف تصور کنید.

جوانگرایی نظامی
محمدباقر قاليباف گفت: كابينه من، از افرادى متخصص، متعهد و جوان تشكيل خواهد شد به طورى كه پيرترين فرد كابينه رئيس جمهور خواهد بود (منظور خود قالیباف است که 43 ساله است)و با اين كار قصد ايجاد تحول بزرگى در ساختارهاى مديريتى كشور دارم.
توضیح ضروری: در کشوری که عوامل فجایع آن در حکومت در 25 سال گذشته همه زیر 30 سال بوده اند، جوانگرایی به معنی نابودی حکومت است، این مژده را به اپوزیسیون برانداز تبریک می گوئیم.

مرد هشت میلیون دلاری
قالیباف با اشاره به اينكه تنها منبع تامين هزينه هاى انتخاباتيش كمك هاى مردمى است، گفت: در صورتى كه اين مبالغ از هزينه تبليغاتى ستاد بيشتر باشد، مابقى كمك هاى مردمى را به كميته امداد امام(ره) اهدا خواهم كرد.
پشتوانه مالی: از این به بعد قرار است به فرماندهان سپاه بگویند مردم.

زوووووون! جواد خلبان می شود
قالیباف در یک پرواز تبلیغی سیاسی همراه با علی لاریجانی رقیب انتخاباتی اش در حالی که خلبانی هواپیما برعهده داشت از تبریز به تهران آمد. شیرینکاری های قالیباف همچنان ادامه دارد. من در عجبم که این لاریجانی فیلسوف چطور در این جوادبازار شرکت می کند؟


زوووون! جوانگرایی و جوادگرایی در تبلیغات، فیلسوف در کنار خلبان

رضاخان اللهی
قالیباف هم بالاخره دستش را رو کرد. این ملت ایران آدمها را مشنگ می کنند، کم کم اوضاع همینجور پیش برود قالیباف برای پیروزی در انتخابات با شورت قرمز وسط میدان آزادی لامبادا هم می رقصد. قالیباف اظهار داشت: شما نمى‏بينيد در تاكسى و ساندويچ فروشى مردم مى‏گويند خدا پدر رضاخان را بيامرزد. كشور نيازمند يك رضاخان است و من رضاخانِ حزب‌اللهى هستم.
نتیجه گیری اخلاقی: قالیباف هم بعد از مدتی که روی کار آمد مثل رضاشاه فقید شروع می کند به زور گفتن به ملت ایران و جلوگیری کامل از آزادی ها و زمین های مردم را می گیرد و خودش می شود دیکتاتور.
شرح و تبصره: بعضی وقت ها یک حرف هایی به آدم نمی آید، آدمی که می خواهد رضاشاه بشود که این قدر عشوه نمی آید.

وحشت در تهران
در پی سخنان سردار طلایی فرماندهی نیروی انتظامی تهران بزرگ صدها تن از مردم ایران از وحشت به سی سی یو رفتند. همچنین تعداد زیادی از صندوق های رای گیری از وحشت فرار کردند. سردار طلایی گفت: به مردم این اطمینان را می دهیم که ناجا در امر انتخابات با اقتدار به وظایف خود عمل خواهد کرد. در پی این اطمینان صدها تن زخمی شدند.

هاشمی رفسنجانی
معلوم نیست در این مملکت چه خبر است؟ هاشمی با اعضای ستاد انتخاباتی خاتمی در سال هشتاد دیدار کرد و جملات بامزه ای در این دیدار گفت:
- اکنون در کشور فضاي مچ گيري حاکم است و اگر فضاي يکدلي حاکم بود مي توان کشور را اداره کرد. اداره کشور با وجود مچ گيری های جريانهای سياسی کار آسانی نيست.
- من بيشتر از انکه حرف بزنم اهل عمل هستم. با حرف زدن اصلاحات ايجاد نمي شود. نتيجه اصلاحات در دوران مسووليت من روشن شد، چون خيلي ها فکر نمي کردند که در زمان من انتخاباتي پرشور برگزار شود. اگر فرضا دو سال پيش از برگزاري آن انتخابات علم اصلاحات را بلند مي کردم حتما با آن مخالفت مي شد و چنين نتيجه اي نداشت.
نتیجه گیری: احتمالا اگر علم اصلاحات را آقای هاشمی بلند می کرد، همین علم محکم می خورد توی سر اکبر گنجی

محسن رضائی
یکی از فواید داشتن سخنگو این است که افرادی که بلد نیستند حرف بزنند، به جای انها یک سخنگو که بلد است حرف بزند بخوبی حرف می زند، اما اینکه آدمی سخنگوی محسن رضایی بشود که مثل خودش بلد نباشد حرف بزند، نشانه هوشمندی رضایی است.
دكتر علی احمدی،سخنگوی محسن رضايی به سوالات خبرنگاران پاسخ داد. وی گفت:
در كشورهايی با پيشينه دموكراسی مثل فرانسه ، افرادی مثل دوگل با پيشينه نظامی وارد سياست شدند و كشور را هدايت كردند و حتی از همتايانشان در ساير كشورها بدون پيشينه نظامی نيز سبقت گرفتند.


من داروی تلخ نمی آشامم، فقط رئیس جمهوری می نمایم

چند تفاوت میان ژنرال دوگل و محسن رضایی:
1) ژنرال دوگل بلد بود حرف بزند.
2) ژنرال دوگل با رفراندوم کنار رفت، رضایی با کودتا هم کنار نمی رود.
3) وزیر فرهنگ ژنرال دوگل آندره مالرو بود، آندره مالرو نه مه نه دی؟
این سخنگوی محسن رضایی فکر می کند اگر مردم مطمئن بشوند که محسن رضایی حزب اللهی است و پیرو امام خمینی و آیت الله خامنه ای است و برای حفظ اسلام حاضر است هرکاری بکند به او رای می دهند. وی گفت: رضایی مجاهد است نه نظامی. مردم گفتند: اتفاقا به همین دلیل دوست نداریم به او رای بدهیم. وی همچنین دلیل دیگری را برای رای ندادن به رضایی عنوان کرده و گفت: آنان که با رضایی مخالفند با تفکر افراد خط امامی مخالفند. وی دلیل سوم را برای رای ندادن به رضایی به شرح زیر اعلام کرد: رفاقت و دوستی قالیباف و رضایی به گذشته بسیار دور باز می گردد. آگاهان ابتدا فکر می کردند وی با هوشمندی تصمیم دارد که رضایی را نابود کند، اما بعدا فهمیدند که وی اشکال منطقی دارد. وی ‌پیش ‌بینی کرد که محسن رضایی در نظرسنجی ‌ها از همه پیشی بگیرد. مردم گفتند: WoooooooW

جملات قصار مارشال محسن دوگل در هفته گذشته:
- هر فردي كه با راي مردم رييس‌جمهور شود افتخار بزرگي نصيب او شده است و نبايد اين افتخار را به خوردن داروي تلخ تشبيه كرد. من اين ادبيات را نمي‌پسندم، زيرا عمر اينگونه سخنان به پايان رسيده است.
- سی درصد از كابينه‌ را به زير سی سال واگذار مي‌كنم و اين كار را انجام خواهم داد و در حد شعار باقي نخواهم گذاشت، من تجربه‌ي استفاده از نسل جوان را در طول فرماندهي سپاه با خود دارم.
- خانه امن مفسدان اقتصادي را برمي‌چينيم.
- اگر من رييس جمهور شوم پس از تقسيم كشور به 9 تا 11 منطقه فدرال اقتصادي در هر منطقه فقط يك دانشگاه آزاد تاسيس خواهم كرد.
نتیجه گیری غیر اخلاقی: به نظر شما کسی که چنین جملاتی را بگوید باید چکار کرد؟

لاریجانی
دفاع از یک فیلسوف کار مهمی است، بخصوص وقتی که پای مباحثی مثل کل و جزء در میان باشد. ترقی نماینده سابق مجلس و سخنگوی موتلفه که هنوز نمی داند کل بزرگتر از جزء است، گفت: ممکن است در بعضي از گروه هاي اصول گرا استفاده از روش هاي خشن در برنامه هاي آن ها باشد ولي در کل جريان اصول گرا به هيچ عنوان چنين اعتقادي وجود ندارد.

صدا و بوی لاریجانی
اگر گفتید چه اتفاقی بو، تکان و صدای خاصی دارد؟ اگر گفتید حضور چه چیزی یا چه کسی در صحنه با بوی مناسب و صدا و تکان و لرزش انجام می شود؟ لابد می خواهید رابطه لاریجانی و سونامی را پیدا کنید؟ منوچهر زال پور در وب سایت هاتف نیوز نوشت: « تکانه ي شديد اعلام نام لاريجاني به عنوان نامزد رسمي، بي آن که بتواند امواج لرزشي خود را در سطحي افقي به پيرامونش منتشر کند، تنها توانست به طور عمودي و در رفت و برگشتي سريع، ترک هايي را در شوراي هماهنگي و گروه هاي وابسته ي آن به وجود آورد.... لاریجانی نمي داند سرانجام دودي که از دودکش "اصولگرايان" بيرون خواهد آمد رنگ و بوي او را دارد يا ديگري را.»
پیشنهاد بی شرمانه: لطفا در صورت حضور لاریجانی در انتخابات حتما از بوگیر استفاده شود.

محبیان، کره لازم شد
این که عاقل بود! این که حرف های منطقی می زد! اینکه به قول صادق هدایت معقول آدمی بود! بنا به گزارش وزارت راه و ترابری امیر محبیان در جریان رانندگی در جاده به شدت تصادف کرده و سرش شدیدا به دیوار خورده است. محبیان بلافاصله بعد از تصادف اعلام کرد: اگر هاشمي رفسنجاني در صحنه رقابت حضور نيابد، معادلات به سمت رئيس‌جمهور شدن لاريجاني پيش خواهد رفت.

برنامه هویت
یکی از شاهکارهای لاریجانی در تاریخ اداره صدا و سیما ساخت برنامه هویت بود. این برنامه با همکاری سعید امامی و شریعتمداری ساخته شد. لاریجانی در مصاحبه سرگشاده اش با کسری نوری سردبیر روزنامه ایران و دو عضو دیگر تحریریه ایران گفت: من در زندگى ام كار امنيتى نكردم. چرا بايد اين تصور بشود. بعضى از افراد سرشناس دوم خرداد امنيتى بودند و در كارنامه هايشان بود.... اصولاً برخى ها بودند كه چنين سوابقى در كارنامه هايشان وجود داشت، ولى من چنين سابقه اى نداشتم. لذا من نگاه امنيتى به فرهنگ را مثبت نمى بينم.
نتیجه گیری روانشناختی: فرافکنی یکی از واکنش های روانی آدمها وقتی است که بو و صدای خاصی در هنگام حضورشان بوجود می آید، اما خجالتی هستند.

کنفرانس برلین
شما فکر می کنید این جمله لاریجانی در مورد چه اتفاقی گفته شده است؟
- من در راديو و تلويزيون چيز پنهان نداشتم. راديو و تلويزيون جنساً طورى است كه همه چيز را عريان نشان مى دهد يعنى چيزى ندارد كه پنهان كند.

مصطفی معین
آقا! اعتماد به نفس خیلی چیز خوبی است. مصطفی معین نامزد موقت جبهه مشارکت که اگر قرار باشد مهندس موسوی سرخانه و زندگی اش بیاید بلافاصله انصراف می دهد، گفت: در بين محافظه كاران هيچ رقيبي كه بتواند با من رقابت جدي داشته باشد نمي‌بينم، اما ترجيح مي‌دهم با رقيبي قوي نظير هاشمي رفسنجاني رقابت كنم.
بحث برسر ردصلاحیت معین اندکی جدی است. به نظر می رسد علت روی آوردن اصلاح طلبان به موسوی ترس از همین موضوع باشد. رضا خاتمی که اگر خودش نامزد اصلاح طلبان شده بود، این همه دردسر وجود نداشت، در مورد رد صلاحیت معین گفت: با توجه به فضاي موجود گمان نمي‌كنم شوراي نگهبان به رد صلاحيت دكتر معين اقدام كند چون دليلي براي ردصلاحيت ايشان نمي‌بينيم. دكترمعين با بررسي‌هاي زياد احزاب حامي ايشان انتخاب شده و در صورت ردصلاحيت وي، كسي را نداريم كه به ايشان رأي دهيم. مصطفی معین هم در این مورد سیاست« نه تحریم، نه تشویق، نبرد با آمریکا» را در صورت رد صلاحیت در پیش خواهد گرفت. وی گفت: اگر من ردصلاحيت شوم، تصميم ندارم كه انتخابات را تحريم كنم اما مردم را هم براي شركت در انتخابات تشويق نخواهم كرد.

اشانتیون امام خمینی در اندازه کوچک
معین گفت: من در چارچوب قانون اساسي و باراهكارهاي قانوني عمل خواهم كرد ، نه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد .
دو روز بعد(18اردیبهشت): اگر حکم حکومتی با حقوق مردم در تعارض باشد، اجرا نمی کنم.
احتمالا دو روز بعد(20 اردیبهشت): من نگفتم که حکم حکومتی را اجرا نمی کنم، بلکه مقاومت می کنم.
احتمالا دو روز بعد( 22 اردیبهشت): اسم حکومت را به رفراندوم می گذارم.

الهه کولایی و پوشش زنان
الهه کولایی سخنگوی دکتر معین اعلام کرد زنان باید در انتخاب پوشش خود آزاد باشند. من فکر می کنم یک مشکل جدی اتفاق افتاده است، خدا بخیر بگذراند.

شورش با دلیل، درگیری در هنگام سخنرانی معین در دانشگاه امیرکبیر

سخنرانی معین به هم خورد
جلسه پرسش و پاسخ معين، با دانشجويان دانشگاه امير كبير از سوي بسيج دانشجويي به تشنج كشيده شد.به گزارش كميته خبر و اطلاع رساني دكتر معين، وقتي در قسمتي از جلسه پرسش و پاسخ، مجري برنامه از مهدي حبيبي دبير انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه امير كبير خواست كه به عنوان آخرين دانشجوي پرسشگر پشت ميكروفون قرار بگيرد، با اعتراض تعدادي از اعضاي بسيج دانشجويي و كانون انديشه جوانان مسلمان روبرو شد.

ابراهیم یزدی
روز جمعه شانزدهم اردیبهشت ابراهیم یزدی در اصفهان به سخنرانی پرداخت. او گفت که نه تنها در اعدام های اول انتخابات نقش نداشت بلکه شدیدا با آن مخالف بود. وی اعلام کرد: شرايط سياسي كشور ما تغيير مي‌كند ولي مباني تفكر سياسي نهضت آزادي ايران در اين 44 سال هيچ تغييري نكرده است. معلوم نیست یزدی این حرف را علیه نهضت آزادی زده است یا به نفع آن.

مهدی کروبی

روزنامه شرق نوشت:یک گروه صد نفری سازمان دهى شده كه مراسم سخنرانى مهدى كروبى را در شهرستان هاى مختلف برهم مى زنند، در ادامه اقدامات هماهنگ خود ديروز باعث تشنج در جلسه سخنرانى كروبى در مسجد جامع زنجان شدند. اين گروه در پايان سخنرانى كروبى كه درخصوص طرح ارائه ۵۰ هزار تومان به افراد بالاى ۱۸ سال سخن مى گفت با برخاستن هماهنگ از جا و دادن شعارهاى «دروغه، دروغه» نظم جلسه را برهم ريختند.اين افراد با هجوم به سمت كروبى قصد آسيب به وى را داشتند. در پی این واقعه و همچنین به هم خوردن سخنرانی دکتر معین در دانشگاه امیرکبیر وزیر کشور دیروز( 18 اردیبهشت) اعلام کرد: با عوامل ناآرامی ها برخورد می کنیم.

الهی لال بشوی سخنگو!
این آقای محتشمی پور تا وقتی کروبی را بی آبرو نکند و کاری نکند که او کاملا بدون طرفدار نشود ول نمی کند. انتخاب شخصیت جذاب و دلنشینی مانند محتشمی که جذاب ترین موضعش در سیاست خارجی تلاش برای نابودی اسرائیل و در سیاست داخلی نابودی نهضت آزادی است، نشانه هوشمندی کروبی است. محتشمی پور که به دلیل متهم کردن مارکس و استالین به راستگرایی، شهرت فراوانی به دست آورده است، اعلام کرد: در صورت بر سر كار آمدن چهره‌اي نظامي به عنوان رئيس جمهوري، چنين فردی نماينده مردم به حساب نخواهد آمد، بلكه نماينده قدرت نظامی و سلاح خواهد بود.
محتشمی پور که فکر می کند مسوول ستاد انتخاباتی تنها کارش دفاع از کاندیدایش است، گفت: آقای كروبی براساس همين فلسفه و به عنوان تنها كانديدايي كه نه سابقه نظامي و نه برنامه‌هاي خشونت طلبي و اقداماتي از اين دست داشته است با شعار صلح و دوستي براي جهان به ميدان آمده است.
وي گفت: تئوري آشتي تمدنها كه از سوي كروبي مطرح شده است ريشه در قرآن و مسايل ديني دارد.
اظهارات مارکس: واقعیت همیشه دوبار در تاریخ اتفاق می افتد، بار اول به صورت تراژدی گفتگوی تمدنها، بار دوم به صورت کمدی آشتی تمدنها.
اظهارات بوف کور: در زندگی مسوولان ستاد انتخاباتی ای هستند که روح انسان را مثل خوره در انزوا می خورند و می خراشند.

احمد توکلی
به گزارش سایت «انتخاب» دکتر توکلی دیروز در واکنش عملی به ابتکار وحدت جویانه لاریجانی با انتشار از صحنه انتخابات ریاست جمهوری کناره گیری کرد. تا این تاریخ این اقدام مفیدترین کار یک کاندیدا در انتخابات امسال بوده است.

احمدی نژاد
من می گویم اسمش را نخودی نژاد بگذاریم. این بیچاره را نه راست ها قبول دارند، نه چپ ها و نه احتمالا بچه های خودش. احمدی نژاد که برای زیارت مشهد به این شهر رفته بود در یک اظهار نظر واضح و روشن و مستند و مدلل و منطقی و قابل قبول گفت: تا ده پانزده روز آينده، اتفاقات جديدي در صحنه انتخابات كشور رخ مي‌دهد كه معادله‌هاي فعلي را بر هم زده و وقايعي به وجود می آورد.
وی دلایل زیر را برای اظهارات خودش ذکر کرد: دلیل اول، دلیل دوم، دلیل سوم، دلیل چهارم، دلیل پنجم، دلیل ششم، دلیل هفتم، و دلایل دیگر.
احمدی نژاد که میلیونها تومان برای تهیه نقشه مسیر عبور امام زمان در شهرداری تهران هزینه کرده است، اعلام کرد: در حالي كه بانك جهاني براي رفع مشكل زباله‌هاي تهران به ما پيشنهاد وام دویست ميليون دلاري داده بود با سه ميليون تومان مشكل دفع زباله‌هاي تهران را حل كرديم.

آخرین فرصت ثبت نام
پايگاه اطلاع رساني هاتف اعلام کرد: روز سه شنبه هفته جاري ثبت نام كانديداهاي نهمين دوره انتخابات رياست جمهوري آغاز مي شود و تا شنبه بيست و چهارم ارديبهشت ماه به مدت پنج روز ادامه دارد.

رهبر معظم انقلاب اسلامي
آیت الله خامنه ای که هروقت می خواهد حرف مهمی بزند به شهرستان ها سفر می کند( و بالعکس)، در سفر کرمان درباره انتخابات حرف زد.
وی که خواستار تحریم انتخابات است، به شکل هوشمندانه ای از مردم خواست در انتخابات شرکت نکنند. وی گفت: مشاركت عمومي در اين انتخابات مهمتر از هر چيز ديگر است چرا كه نشان دهنده همبستگي ملي است و همبستگي ملي نيز كشور را در مقابل هر توطئه اي مصون مي سازد.
وی گفت: هنر مردم اين است كه در انتخابات كسي را برگزينند كه به فكر دين و دنيا و فرهنگ ملت باشد و بتواند بار عظيم پيگيري اهداف مادي و معنوي نظام را بر دوش گيرد كه اين امر خطير، از عهده كسي برمي آيد كه با نشاط، پرحوصله، با همت، مقتدر و هوشمند باشد.
چند نکته اساسی:
1) اگر کسی به فکر دین مردم باشد، در وهله اول با قوه قضائیه درگیر شده و با رهبری مشکل پیدا می کند.
2) اگر کسی به فکر دنیای مردم باشد، حتما به دلیل ارزشی نبودن با رهبری مشکل پیدا می کند.
3) اگر کسی به فکر فرهنگ ملت باشد، حتما با رهبری مشکل پیدا می کند.
4) اگر کسی با نشاط باشد حتما به عنوان موجودی فاسد با رهبری مشکل پیدا می کند.
5) اصولا اگر کسی وجود داشته باشد با رهبری مشکل پیدا می کند.

ادبیات دودکشی: راه قم هم به رم ختم می شود
آيت‌الله مشكينی رابط خداوند با جمهوری اسلامی و سخنگوی امام زمان طی سخنانی در نماز جمعه‌ قم در یک کشف عجیب و غیر منتظره فهمید که کشور نیازمند دولت و رئیس جمهوری باکفایت است. وی گفت: كشور نيازمند دولت و رييس‌جمهوری باكفايت است. آگاهان سیاسی این گفته را نشانه نبوغ در میان روحانیون ایران دانستند. این اولین باری است که در جهان کسی معتقد است که دولت و رئیس جمهور باید باکفایت باشند و اکثر جوامع معتقدند رئیس جمهور باید الاغ باشد.
آیت الله مشکینی که متوجه نیست که در انتخابات ریاست جمهوری باید مردم یک نفر را انتخاب کنند، از خود کاندیداها خواست که خودشان یکی را از میان خودشان انتخاب کنند. وي براي پيشرفت كشور از تمام كانديداهاي مورد تاييد شوراي نگهبان خواست تا از بين خود يك نفر را انتخاب و به مردم معرفي كنند تا مردم به او راي بالا و دندان‌شكن بدهند.

وی که تحت تاثیر دود سفید پاپ قرار گرفته است، خاطرنشان كرد: انتظار من اين است كه به زودي مردم از دودكش محل اجتماع آنان دود سفيد براي همدلي و وحدت مشاهده كنند. در پی این اظهار نظر مردم چون علاقه وافری دارند که هرکاری که ایشان انتظار دارند انجام شود اقدام به تولید دود مناسب مورد انتظار پرداختند.
نماینده امام زمان در جمهوری اسلامی همچنان افزود: اگر از اختلاف آقايان به آينده كشور ضرري برسد، امام زمان(عج) ناراحت و مردم بي‌عقيده خواهند شد. ابراهیم یزدی درپی این امر در اصفهان اعلام کرد که هرکس می خواهد با امام زمان تماس بگیرد از کد تلفن قم استفاده کند.

ملی مذهبی های جهان متفرق شوید
سیاست تحریم انتخابات در میان ملی مذهبی های داخل کشور در حال آغاز شدن است.محمد ملكی، فعال سياسی و عضو ثابت امضاکننده کلیه بیانیه ها به هر دلیل، تأكيد كرد: تا زمانی كه مردم نتوانند آزادانه درباره نظام و قانون اساسی خود تصميم بگيرند، از عدم مشاركت در انتخابات دفاع می‌كنيم.
احمد زيدآبادی تصريح كرد: تنها در صورتی در انتخابات شركت می‌كنم كه در تنظيم قاعده بازی هم مشاركت داشته باشم، در غير اين صورت صرف رأی دادن به كانديدايی را كه ديگران برای من تعيين كرده اند، توهين به خود می‌دانم.
زيدآبادی در پايان افزود: اگر سيستم به نقطه ای برسد كه فردی مانند دكتر يزدی را اگرچه به فرض محال، تأييد كند، به اين معناست كه توازنی در قوا صورت گرفته است و اين امر را می‌توان به فال نيك گرفت.

علی کشتگر و خین و خین ریزی
بالاخره علی کشتگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد، این تحریم هم در جمهوری اسلامی داستانی شده است. از یک سال قبل از انتخابات همه اپوزیسیون حرفه ای ایران منتظرند تا هر کی اول تحریم کند برنده بازی شود، امسال علی کشتگر قرار است برنده بازی شود. وی در کمال هیجان اظهار داشت:
همه خبرها و روایت هایی که از دل جامعه بویژه از میان جوانان و دانشجویان می آید حاکی از آن است که دامنه و عمق تحریم این بار هم همگانی است و هم فعال. چنین می نماید که تحریم این بار نه به صورت یک واکنش انفعالی بلکه پدیده ای حساب شده و فعال خواهد بود که می تواند همچون یک اقدام ملی روز انتخابات را به روز تولد یک جنبش ملی نوین ضد استبدادی تبدیل کند.
نکته مهم: یکی از نکات مهمی که در خارج از کشور اتفاق افتاده است این است که همیشه نیروهای سیاسی با هیجان تمام می گویند که هرگز همه چیز تا این حد آماده تغییر نبوده است، و همیشه هم همین را می گویند.

نهضت ثبت نام، عیسی سحرخیز
نوشته عیسی سحرخیز در وب سایت امروز جالب و خواندنی است و مشت محکمی به دهان کاندیداهای دیگر. در این نوشته که با عنوان نهضت ثبت نام منتشر شده است، چنین آمده است: اکنون کسي در صدر قضاوت و بررسي کنندگان صلاحيت «رجل سياسي» ايران قرار گرفته است که عملکرد او نشان مي دهد در موارد متعددی نه عدالت و بي طرفي سياسي داشته و نه توان تشخیص مصالح سياسي. ايشان سال هاي سال، پيش از آنکه بولتن نويسي و خط دهي به ائمه جمعه به صورت برنامه ریزی شده باب شود، پيش از رفتن به محل نماز جمعه مجبور بوده است از ديگران و خبرگان خبر و سياست که اکنون بايد در مورد " رجل سیاسی" بودن آنان قضاوت کند آموزش ببيند که چه بگويد و چه نگويد. او حتي در اين آموزش نيز چندان موفق نبوده و هرآنچه که بايد مي گفته و يا نمي گفته فراموش مي کرده است. در پی این اشتباه های آشکار بسياري بايد مدتها تلاش مي کرده اند تا اين خطاها را که در صحنه جنگ و سياست به ويژه سياست خارجي هزينه آور و مشکل ساز بوده است ترميم کنند.
و يا آن دوست وهمکار شجاع جوانمان، حنيف مزروعي که سر در دهان شير کرد و به افشاگري گوشه هاي از آنچه بر روزنامه نگاران و فعالان امور اجتماعي و زنان در پرونده موسوم به« وب لاگ نويسان» رفت، پرداخت. او وديگران نشان دادند که فجايعي که در نيروي انتظامي رخ داد و حقوق بشري که در اداره اماکن، بازداشتگاه هاي پنهان و سلول هاي انفرادي نقض شده چگونه سازمان دهي شده بود، و گرنه مجرمان وخاطيان تا کنون به دست قانون سپرده مي شدند و مجازات مي گرديدند. نه اينکه آزادانه در جامعه بگردند وهمچنان به پرونده سازي ها مشغول باشند .
راستي آن جوان جوياي نام که درکي عملی از دوران انقلاب و مبارزه با رژيم پهلوي نداشته و نتوانسته «اداره اماکن » را اداره کند، مي تواند «اداره کشور » را به عهده بگيرد ؟ "رجل سياسي" بودن پيش کش !

.....ادامه داستان تا دو روز دیگر

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384 و ساعت 17:40 |
                                       
ما امضا كنندگان اين بيانيه اعلام مي‌كنيم كه انتخابات آزاد و سالم، با معيارهاي رايج در جهان ازجمله مفاد اعلاميه جهاني حقوق بشر، هنگامي عملي و قابل قبول خواهد بود كه پيش شرط‌ها و پيش نيازهاي آن تحقق پذيرفته باشد. در نبود آزادي‌هاي اساسي، از جمله آزادي‌هاي مطبوعات، بيان، اجتماعات و احزاب، ادعاي برگزاري انتخابات آزاد يك فريب بزرگ بيش نخواهد بود  
                                                                                  

به نام خدا
هم‌ميهنان عزيز،
هر چه به روزهاي انتخابات نهمين دوره رياست جمهوري نزديكتر مي‌شويم، تحرك فعالان و نيروهاي سياسي در داخل و خارج كشور شتاب بيشتري مي‌گيرد. اگر نظام سياسي حاكم در ايران از نوع نظام‌هاي سياسي متعارف بود، اين دوره از انتخابات متضمن دگرگوني اوضاع و مستلزم تحليل‌هاي جديد و متفاوتي از اوضاع جاري نمي‌شد.
علت اصلي نامتعارف بودن نظام سياسي ايران، تمركز قدرت در دست يك هستة تماميت‌خواه با نگرش نظامي ـ امنيتي است كه نفي حاكميت ملت و تخفيف و تحقير آراي عمومي را دنبال مي‌كند و بنا بر ماهيت خويش، تلاش دارد كه رأي و نظر مردم را از تاثير و نفوذ بياندازد.
اين هسته غيرموافق با مردم‌سالاري خود را در پشت جناح‌هاي محافظه‌كار و نهادهاي سياسي و حقوقي انتصابي مخفي مي‌كند و با اعتماد به نفس ناشي از برخورداري از ابزار زور، تمايل دارد كه اراده‌اش را به هر قيمت به مردم تحميل كند.
آيا محدود كردن پديده قتل‌هاي زنجيره‌اي به يك باند كوچك خودسر، فرو كاستن علل بروز فاجعه 18 تير ماه كوي دانشگاه به انگيزه‌هاي ساده يك درجه‌دار براي ربودن يك دستگاه ريش‌تراش، تقليل ترور علني مشاور رئيس جمهور در روز روشن به يك ماجراي ساده ناشي از تعصب يا غيرت مذهبي، توجيه توقيف فله‌اي مطبوعات به برخورد با اراذل و اوباش و كوچك كردن موضوع با اهميت قتل يك خبرنگار به موضوع پرونده‌اي بدون متهم، در اين راستا نبوده است كه زورمداري آشكار قانونمداري جلوه داده شود!؟
واقعيت اين است كه محتواي حقيقي فرايندي كه در طول سال‌هاي گذشته جنبش اصلاحي مردم ايران نام گرفت از يك منظر چيزي جز برخورد و منازعه ميان نهادهاي انتخابي با نهادهاي سياسي و حقوقي انتصابيِ غير پاسخگو نبوده است. البته، از آنجا كه اين جنبش ظرفيت و توان برخورد با پيامدهاي نظامي و امنيتي عملكرد اين نهادها را به طور مستقيم نداشت، تنها توانست كه با تضعيف هسته اصلي مقاومت افراطيان جناح راست، محدوديت‌هايي براي به‌كارگيري روش‌هاي سلطه طلبانه آنان ايجاد كند. با اين توضيح، جنبش اصلاحات به يقين بخشي از جنبش دموكراسي خواهي مردم ايران محسوب مي‌شود.
اكنون، پس از يك دوره هشت ساله، زمان آن فرارسيده است كه ملت ايران گام‌هاي مهمتري را به سوي هدفها و مطالبات جنبش دموكراسي خواهي بردارد. در صدر چنين مطالباتي اصلاح ساختاري نهادهاي انتصابي ـ كه افزون بر تحميلات و تضييقات فراوان سياسي، باعث هدر رفتن منابع ملي مي‌شود ـ قرار دارد.
در نخستين گام و پيش از هر حركتي، بايد معضل شوراي نگهبان كه در سال‌هاي گذشته عمده‌ترين مانع بر سر راه تحقق حقوق و آزادي‌هاي اساسي مردم و اعمال حق حاكميت ملت بوده است، حل شود. اين شورا ـ كه علي‌الاصول بايد صرفاً در چارچوب اصول مصرح در قانون اساسي عمل كند ـ با اعمال نظارت استصوابي، به صورتي كه از انتخابات مجلس سوم به بعد صورت گرفته است، عملا قانون اساسي و قانون انتخابات را زير پا گذاشته است. علاوه بر اين، شوراي يادشده، با وارد ساختن اتهامات بي‌اساس بر نامزدهاي انتخاباتي در مقاطع مختلف، علاوه بر تخلف از قانون، مباني ديني را نيز ناديده گرفته و از عدالت خارج شده است. بنابراين، اعضاي فعلي شوراي نگهبان صلاحيتشان را از دست داده‌اند و بايد استعفا كنند.
گام مهم ديگر ايجاد تحول كيفي در قوه قضائيه، به عنوان داور بي‌طرف در هر گونه منازعه، است. با كمال تاسف، افرادي بي‌اعتنا به حقوق مسلم فعالان سياسي و مطبوعاتي و با توجيهاتي بي‌پايه، مانند نبود قانوني براي جرم سياسي، معتقدند كه افراد سياسي را بايد دستگير و زنداني كرد. اينان، در برخي موارد، حتي تشريفات ظاهري را هم در اين خصوص رعايت نكرده‌اند. آشكار است كه، به‌رغم تلاش برخي از قضات شريف براي خارج كردن نسبي دستگاه قضايي از تسلط سياسي گروه‌هاي خاص، قوه قضايي از توان لازم براي تحقق هدف ياد شده برخوردار نيست و نمي‌تواند باند خودسر مستقر در دستگاه قضايي را مهار كند.
مشكلات و معضلات موجود در ديگر نهادهاي انتصابي، مانند مديريت سازمان صدا و سيما، از همين مقوله است. بي‌ترديد، هدف اصلي قانونگذار از انتصابي بودن نهادهاي ياد شده همانا غيرسياسي و غيرجناحي كردن و بي‌طرف ساختن آنها در هرگونه منازعه سياسي بوده است. اما اين نهاد ها با زير پا گذاشتن آگاهانه و عمدي بيطرفي، ضمن ايجاد اغتشاش‌ در روند امور و تأسيس يك دولت موازي بدون جايگاه حقوقي و غير پاسخگو، صلاحيت شان را براي اجراي وظايف محوله قانوني از دست داده اند.
ما بر اين باوريم كه پيگيري مطالبات منطقي و اصولي ملت ايران، تشكيل يك جبهه وسيع دموكراسي‌خواهي با شركت تمامي نيروهاي اصلاح‌طلب ميهن‌دوست و معقتد به مردم‌سالاري را بيش از هر زمان گريزناپذير ساخته است.
ما اطمينان داريم كه بدون چنين تحولي، فضايي امن و آزاد براي گفتگوي مفاهمه‌آميز ميان گروه‌هاي سياسي گوناگون از يك سو، و مردم با حاكميت از سوي ديگر فراهم نخواهد شد.
هم‌ميهنان عزيز
ما امضا كنندگان اين بيانيه اعلام مي‌كنيم كه انتخابات آزاد و سالم، با معيارهاي رايج در جهان ازجمله مفاد اعلاميه جهاني حقوق بشر، هنگامي عملي و قابل قبول خواهد بود كه پيش شرط‌ها و پيش نيازهاي آن تحقق پذيرفته باشد.
در نبود آزادي‌هاي اساسي، از جمله آزادي‌هاي مطبوعات، بيان، اجتماعات و احزاب، ادعاي برگزاري انتخابات آزاد يك فريب بزرگ بيش نخواهد بود.
ما بر اين باوريم كه هنگامي مردم آزادي واقعي انتخابات را باور خواهند كرد كه اعضاي شوراي كنوني نگهبان از كار بركنار و يا كناره‌گيري كنند، از روزنامه‌هاي توقيف شده رفع توقيف گردد، كليه زندانيان سياسي، حقوقدانان، دانشجويان‌ بدون قيد و شرط آزاد شوند و فشار بر احزاب، گروه‌ها و فعالان سياسي از بين برود.
آنچه كه مردم ما خواهانش هستند و ما آن را مطالبه مي‌كنيم رعايت عملي «معيارهاي انتخابات آزاد و منصفانه»‌ كه در اجلاس يكصد و پنجاه و چهارم شوراي اتحاديه بين‌المجالس، در 26 مارس 1994 (6 فروردين 1373) به اتفاق آراء به تصويب نمايندگان پارلمان‌هاي 112 كشور، از جمله نمايندگان مجلس شوراي اسلامي ايران رسيده است، مي‌باشد.
تنها در صورت تحقق چنين شروطي است كه امكان دارد مردم قصد برگزاري انتخابات آزاد و مشروع را باور كنند. از اين رو، ما به مسئولان كشور مشفقانه توصيه مي‌كنيم كه با قبول و اجراي صادقانه شروط ياد شده وقرار گرفتن در جايگاه يك ناظر بي طرف، راه را براي جلب اعتماد مردم نسبت به برگزاري انتخاباتي آزاد، سالم و منصفانه باز كنند تا نياز به نظارت سازمان‌هاي بين‌المللي بلاموضوع گردد.
14/2/1384

آزادي محمد - آقايي مسعود - آصفي حميد - آملي ناصر - ابوذري ‌عباس - احتظاظي هادي - ‌احراري حميد -احمدي حسن - احمدي رضا - احمدي محسن - اخلاقي مصطفي - ادب بهاء‌الدين - اربابي حسن - اشفاق مرتضي - اعتمادي حسين - افتخاراردبيلي حسن - اقتداري جلال - اكبرزادگان عليرضا - اكرمي علي - الهامي عبدالمجيد - اميراحمدي محمود - ايزدي مصطفي - بازرگان ابوالفضل - بازرگان عبدالعلي - بازرگان فرشته- بازرگان محمدنويد - بازرگاني كمال‌الدين - باقي عمادالدين - باقي هيبت الله - بخارايي احمد - بختيارنژاد پروين - بديع‌زادگان ‌اكبر - برهاني رحمت‌الله - بسته‌نگار محمد - بني‌اسدي محمدحسين - بهزادي محمد- بهشتي حميد - بهفروزي محمد - بيطرف صفا - پايا حسين - پايا علي - پدرام مسعود - پوراظهري عباس - پويان رضا - پيش‌بين محمود - پيمان حبيب‌الله - پيمان مجيد - تاج‌الديني عباس - تنها مصطفي - تهراني رضا - توسلي غلامعباس - توسلي محمد - توسلي محمدرضا - تولائي مجيد - جابري مجيد- جلالي‌زاده جلال - حاجي بابائي مجيد - حاجي رضا - حافظي بهمن - حجازي طه - حديثي حميد - حسيني‌امين سيدرضا - حريري حسين - حق‌پناه بهزاد - حسامي حميد - حكمت علي - حكيمي ابوالفضل - ‌حكيمي عبدالكريم - حكيمي مجيد - خرازي اكبر - خوش‌سيرت‌سليمي ابراهيم - حمسي محمدرضا - ‌خائف جعفر - خدادادي ابراهيم - خرم امير - خطيبي محمد - خوش‌محمدي اسماعيل - خيرانديش هوشنگ - دادخواه سيدمحمدعلي - دادفر محمد - دادمهر رسول - دردكشان محمود - درودي سعيد - دفتري پروين‌دخت - دل‌آسايي محمود -دهقان‌نژاد عباس - دواني مصيب - دينوي ابراهيم - داودي‌مهاجر فريبا - رباني محمدصادق - رجائيان محمدجواد - رجايي عليرضا - رضائي احد - رضائي اصغر - رضائي بيوك - رضائي عبدالعلي - رضاخاني بهمن - رضوي فقيه سعيد - رفيعي حسين - رهنما مهدي - رئيس‌طوسي رضا - زره‌ساز جمال - زماني محمدابراهيم - زندي‌نيا پرويز - زيدآبادي احمد - زهدي محمدرضا - ساريخاني عليرضا - ساعي احمد - ستوده نسرين - سحابي عزت‌الله - سحابي فريدون - سحابي منصور - سحابي هاله - سحرخيز عيسي - سرچمي محمد - ‌سعيدي سعيده - سعيدي جواد - ‌سلطاني عبدالفتاح - سلطانيه مرتضي - سيدزاده سيدرضا - سيف‌زاده سيدمحمد - شاددل‌بصير محمود - شاكري ابراهيم - شامخي تقي - شاملو علي - شانه‌چي محمد - شاه‌حسيني حسين - شريف محمد - شمبوري الله‌وردي - شمس الواعظين ماشاءالله - شهامت‌دار احمد - صابر فيروزه - صارمي محمود - صباغيان هاشم - صدرحاج‌سيدجوادي احمد - صدر رضا - صراف مهدي - صلواتي فضل‌الله - صميمي كيوان - ضرابي جليل - ضرغامي علي اشرف - ضرغامي فريدون - طالقاني اعظم - طالقاني حسام - طالقاني طاهره - طالقاني نرگس - طاهري اكبر - طاهري رئوف - طاهري محمد - طيراني امير - ظفري رضا -عابدي هما - عباس‌زادگان سيدجعفر - عرب‌زاده حسن - عطوفت روئين - عظيمي بهرام - علوي‌تبار عليرضا - علوي علي -علوي محمدباقر - عليزاده‌نائيني علي - عمادي محمدجعفر - عمراني محمود - غروي علي‌اصغر - غروي علي‌رضا - غروي ماجد - غروي مسيح - غفارزاده سعيد - غفاري مسعود - غفراني علي - غني مهدي - غيرت فريده - فرزدي غفار - فريداعلم حسن - فلاح مرتضي - فلاح حجت انصاري ارسلان - قائم‌الصباحي عباس - قشقايي خسرو - قشقايي ماهرو - قلي زاده رحمن قلي - قمي‌زاده عبدالحسين - قندي‌زاده عبدالمجيد - قهاري نظام‌الدين - قهرماني مصطفي - قياسي حجه‌الله - كارگشا رحمان - كارشناس اسدالله - كاظميان مرتضي - كديور محسن - كديور منوچهر - كردپور خسرو - كردپور مسعود - كركه‌آبادي عبدالرحيم - كرمي علي - كسمائي حسن - كمالي‌احمدسرايي فاطمه - كميليان ناصر - كهزادي پروين - كوثري يعقوب - كياني بهناز - گل‌افزا بيژن - گوارايي فاطمه - لدني مسعود - مؤمني علي - مؤمني محمود - متقي محمدتقي - محققي محسن - محمدي‌اردهالي محمد - محمدي نرگس - مدني سعيد - مدني حسين - مديحي ماشاءالله - مرتاضي لنگرودي ابوالفضل - مرتاضي‌لنگرودي مرضيه - مسكين مصطفي - مسموعي رضا - مصباح ضياء - مصطفوي ليلا - مصطفوي مصطفي - مصلحي عباس - مظفر محمدجواد - معصومي احمد - مفيدي بدرالسادات - مقدم مرتضي - ملتي فهيمه - مميزي هرمز - منتظري سعيد - منصوريان خسرو - موسوي‌سعادتلو سيدرضا - ميرخاني امير - ميرزاده وحيد - ميرزايي الله‌كرم - ميقاتي قاسم - ناصرگيوه‌چي فرشته - نجفي علي اكبر - نراقي حسن - نعيم‌پور محمود - نكوروح محمود - نكوفر امير - نكوفر محمدتقي - نوحي سيد حميد - نوحي سيدمجيد - نوربخش فخرالسادات - نوربخش منوچهر - هادي‌زاده‌يزدي هادي - هاشمي ناصر - هندي عليرضا - هوشمند علي احسان - هوشمند محمد علي احسان - والي اكبر - رپايي رسول - ولي‌بيك باقر - ولي‌بيك جليل - ياوري رحيم - يحيايي علي‌فريد - يزدي ابراهيم - يوسفيان رضا.

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384 و ساعت 17:35 |
حكومت اسلامي 26 سال است ، كه پابه اي ترين حق مردم ، يعني "حق انتخاب آزاد"، را از آنان سلب كرده و مردم ايران را در زير شديدترين فشار هاي اقتصادي و فر هنگي قرار داده است . حكومتي كه تلاش كرده است تا هويت يك ملت را از آنان بگيرد ، و از خويشتن خويش بيگانه سازد. اين حكومت امروز در شرايطي قرار گرفته است كه، حتي قادر به اجراي نمايش انتخابات هم نيست. نمايشاتي كه ديگر نه از نظر مردم ايران قابل تكرار است و نه كذ ب بودن آن از نگاه جهانيان، پنهان مانده است.
تجربه دو انتخابات بدون راي گذشته شورا ها و مجلس هفتم ، بي اعتباري هر دو ارگان حكومتي را اثبات كرده است و در اين دوره نيز رئيس جمهوري و نهاد رياست جمهوري بي اعتبارتر از هردو ارگان اعلام خواهد شد.
زماني ملت ايران براي استحكام و بقاي مليت و هويت و حفظ اعتبار و ارزشهاي خود به نظام حاكم راي مثبت داد ، اما امروز با از دست دادن تمامي آنچه كه يك ملت را ميسازد و با از دست دادن اعتبار ملي و بين المللي ، ثروت و سرمايه ملي و حتي سرزمين خود، ديگر دليلي براي انتخاب فرد يا ارگاني از اين نظام سياسي ندارد.

حزب دموكرات ايران معتقد است، كه حاكمت كنوني قدرت اداره كشور را نداشته و موقعيت مردم و كشور ايران را به مخاطره انداخته است. .به همين دليل انتخابات پيش رو را تحريم نموده و براي احياي حقوق حقه همه مردم ايران شامل تمامي اقوام و طوايف (كنگره اقوام ايران) كردستان، ،آذربايجان ، لرستان ، بلوچستان ،خوزستان (عرب) ، مازندران ، گيلان و فارس، در حوزه جغرافياي ايران دفاع نموده و، ضمن تاييد طروق مسالمت آميز تحول سياسي ( طرح رفراندوم و بيانيه 565 نفر و…) بر اشكال ديگر مبارزه و مقاومت ملي تحت هدايت و رهبري شورايي (ائتلاف يا هماهنگي) تاكيد مينمايد.
حكومتي كه رفاه و امنيت ، اعتبارو حيثيت ، غرور و هويت ملتش را از او بگيرد، نه بر شانه هاي ملت كه بر شاخه هاي ذلت و نفرت وسقوط تكيه زده است.
پاينده ملت ايران
حزب دموكرات ايران
hezbedemokrat@yahoo.com

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384 و ساعت 17:15 |
پاينده ايران

اي آفريدگار پاك ترا پرستش مي كنم و از تو ياري مي جويم

 هم ميهنان!

 نهمين دوره انتخابات رياست جمهوري ، هنگامي فرا مي رسد كه كشورمان روزگار سخت و پريشاني را مي گذراند، از يكسو در زمينه ي داخلي ، شرايط نامطلوب گذشته در تمامي زمينه هاي هستي ملي بدون كمترين تغييري همچنان ادامه دارد استانهاي پيراموني ميهن با نابرابري و فقر و بيكاري بيشتري روبرويند و هيچگونه روزنه ي اميدي با همه هشدارها و توصيه ها اثرگذار نيست ، بي خبري كاربدستان مي رود ميهن را با مشكلات و خطرات بي شماري روبروكند . با اين همه نابساماني ، باز هم بدنبال سناريوي كهنه و رنگ باخته ي برگزاري انتخابات ، به دست و پا زدن براي كسب مشروعيت عملكرد خود هستند . از ديگر سو در سايه ديپلماسي واكنشي و دشمن برانگيز كاربدستان جمهوري اسلامي ، استقلال و صلاح ملي در پهنه فرا ملي از سوي بيگانگان آزمند دستخوش تهديد و تجاوز قرار گرفته است ، به گونه اي كه به حاكميت و منافع ملي بويژه درياي مازندران و خليج هميشه فارس دست اندازي و تجاوز شد و برمردم معلوم نيست نسبت به احقاق حقوق ايران چه تصميمي گرفته اند؟

هم ميهن حزب ملت ايران در بهمن ماه 1382 همچون سالهاي پيش از آن ، با نشر جزوه اي اعلام كرد ، در جامعه اي كه كاربدستان ، خودخواهانه و انحصار گرايانه تمام قدرت را در دستان عده اي اندك قرار داده و رانت هاي بي حساب به چنگ آورده و وضع سياسي- اقتصادي ميهن را چنان بي ثبات و آسيب پذير كرده اند كه ايران ديرينه سال در چنين شرايط بحراني به سر ميبرد ، اين در حالي است كه شرايط ملي و فراملي نشان از درماندگي و سوء مديريت كاربدستان در تصميم گيري و اداره امور دارد .همچنان كه بارها در بزنگاه هاي گونا گون و مناسبت هاي مختلف به اين مهم اشاره كرده ايم ، درست از اين رو بوده كه از سال 1359 خورشيدي به اين سو بدرستي چگونگي برگزاري شايسته ي انتخابات واقعي ملت را ياد آور و از رفع موانع پيش روي هر گزينش ملي سخن فراوان گفته ايم و هر بار بي توجه اي شد . با توجه به آنچه در سالهاي پيش و به ويژه در سال 1382 اعلام شده رفتار و اقدامات زير همچنان ادامه دارد و كيست كه نداند ؟

ــ آيا از دين استفاده ابزاري نشد ؟

 ـ آيا حاكميت ملي ناديده گرفته نشد ؟

 ــ آيا با ايجاد شيوه هاي قيم مآبانه اصل جمهوريت ورأي مردم ناديده گرفته نشد ؟

ــ آيا دخالت هاي نا رواي شوراي نگهبان قانون اساسي ، حقوق ملت و مردم را پايمال نساخت ؟

 ــ آيا امنيت اجتماعي ، امنيت شغلي ، امنيت قضائي ، امنيت سياسي ، امنيت اقتصادي پايمال هواي و هوس تعدادي از كاربدستان قرار نگرفت ؟

 ــ آيا روزنامه ها به محاق توقيف دچار نشدند ؟

 ــ آيا كارگران ، كارمندان و فرهنگيان از حقوق حقه خود محروم نشدند ؟ ــ آيا جوانان و دانشجويان بدليل ابراز عقيده به بند كشيده نشدند ؟ ــ آيا روزنامه نگاران ، نويسندگان و كوشندگان سياسي به اتهام واهي به بند گرفتار نشدند ؟ ــ آيا حقوق قوم هاي ايراني در چارچوب ايران و حقوق زنان و كودكان ناديده گرفته نشد ؟ ــ آيا با اين همه نقص حقوق ، شركت كردن در انتخاباتي كه هربار نامزدها وعده به رفع نابساماني ها را ، در آن مي دهند ، امكان پذير است ؟ هرگز هم ميهنان ! تنها راه برون رفت از بن بست كنوني نه نمايش شركت در انتخابات بلكه باز پس دادن حقوق واقعي ملت به ملت است و لازمه آن اجراي مفاد اعلاميه ي جهاني حقوق بشر و پديد آوردن فضاي سياسي باز :

 ــ از راه پاس داشت آزادي هاي فردي و همگاني

ــ آزاد گذاردن همه حزب ها و جمعيت هاي دگرانديش ، سنديكاها ، اتحاديه ها و انجمن هاي هرگروه اجتماعي

 ــ رفع تبعيض هاي قومي و جنسيتي ــ اجازه نشر به همه روزنامه ها و كتابها بركنار از سانسور

ــ دادن تأمين هاي لازم به انبوه ايرانياني كه ناگزير به كشورهاي بيگانه كوچ كرده اند براي بازگشت به ميهن

ــ برچيدن پديده زندان سياسي و به تبع آن نداشتن زنداني سياسي

 ــ ترك شيوه هاي قيم مآبانه

 هم ميهن !

حزب ملت ايران بر اين باور راستين همچنان پاي مي فشارد كليد گشودن بن بست هاي زندگي ملي در دست مردم است ، بدور از هرگونه خشونت بايد راه را بر انحصارگران سد كرد. حزب ملت ايران همگان را به خطرناك بودن وضع كشور با توجه به رويدادهايي كه در اطراف آن مي گذرد ، هشدار مي دهد و از همه مي خواهد هم صدا براي برقراري مردمسالاري يكدل و يك صدا شوند و بدور از هرگونه فرقه گرايي با كنار گذاردن پيشداوري هاي نادرست زمينه زنده داشت همبستگي همگاني را در شركت نكردن در انتخابات نمايشي فراهم كنند . باشد تاريخ از نسل ما بگونه ي زنان و مرداني كه با همه توان براي نگهداشت استقلال و ناوابستگي ، آزادي و عدالت همگاني از راه برقراري مردمسالاري كوشيده اند ، ياد كند . درود بر داريوش و پروانه فروهر رهگشايان مردم سالاري برقرار باد همبستگي نيروهاي استقلال طلب و آزادي خواه انتخابات نمايشي رهگشاي بحران موجود نيست

 دبيرخانه حزب ملت ايران

تهران- نوزدهم ارديبهشت ماه 1384 خورشيدي

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384 و ساعت 17:11 |


در سراسر زندانهاي ايران، در چند ماه، چند هزار مخالف دربند را کشتند. بي سر و صدا و در نهان. و پنهان کاري را به آنجا رساندند که حتي جسد قربانيان را به خانواده هاي آنها بازپس ندادند و تنها نشاني گورها- گورهاي دسته جمعي- را دادند، بي هيچ توضيحي. در آن تابستان- پائيز، پيرامون جنايت شان اگر کلمه اي گفتند، از زبان سرجنبانان حکومت بود و آنهم بيشتر براي رد گم کردن. از آن پس هم ديگر از اين راز سر به مهر، از اين " سر دولتي" لام تا کام نگفتند.
هم از اين رو، تا به امروز بسياري از جنبه هاي "کشتار بزرگ" در هاله اي از ابهام است. از جمله اينکه هنوز به دقت و درستي دانسته نيست که چند نفر- چند هزار نفر- در آن کشتار جانشان را از دست دادند. و چگونه؟ و...
پاسخ دقيق به اين پرسشها، چه بسا، تا جمهوري اسلامي پا برجاست، به دست نيايد و پرونده ي اين جنايت تنها زماني بسته شود که ديگر جمهوري اسلامي در کار نباشد. اينک اما، با تکيه بر داده هاي موجود، به ويژه نوشته ها و گفته هاي زندانيان پيشين که توانستند از آن قربانگاه جان سالم بدر برند، کم و بيش ميشود به باز سازي ماجراي کشتار بزرگ پرداخت و با بررسي بستر اين رويداد، تا حدي به واقعيت دست يافت.

دست آويز
در 27 تيرماه 1367، خبرگزاريهاي جهان اعلام کردند که رئيس جمهور اسلامي ايران، آيت الله خامنه اي، در تلگراف به پرز دوکوئيار، دبير کل سازمان ملل متحد، ابراز داشته ايران قطعنامه 598 را ميپذيرد و از سياست ادامه جنگ تا " فتح کربلا" و فرو انداختن صدام حسين دست ميشويد. درستي اين خبر بهت انگيز و چرخش صد و هشتاد درجه اي، اما تنها زماني مسجل شد که آيت الله خميني خود به سخن درآمد و واقعيت شکست و سازش را به زبان آورد، با گوياترين کلمات:
"... و اما در مورد قبول قطعنامه که حقيقتا مسئله بسيار تلخ و ناگواري براي همه و خصوصا من بوده ... اين است که ... به واسطه حوادث و عواملي که از ذکر آن فعلا خودداري ميکنم ... با قبول قطعنامه و آتش بس موافقت نمودم ... بدا به حال من که هنوز زنده مانده ام و جام زهرآلود قبول قطعنامه را سر کشيدم."(1)
و اين به روز 29 تيرماه بود. 3 مرداد، سازمان مجاهدين خلق ايران - که شکست در جنگ با عراق را آستانه فروپاشي جمهوري اسلامي مي دانست - با گسيل " ارتش آزاديبخش ملي" خود و تهاجم به مرزهاي غرب کشور، حرکت " براي وارد آوردن ضربه نهائي"(2) و " واژگوني" حکومت خميني" را آغاز کرد و به عنوان جزئي از اين استراتژي، مردم تهران را به " قيام" فراخواند.(3) اما نه در تهران و نه در هيچ کجاي ديگر ايران، مردم به فراخوان مجاهدين اعتنايي نکردند و نيروي سرکوبگر حکومت بي برخورد با بازدارنده اي، در نهايت خشونت آنها را در هم کوبيد، 1263 نفر از رزمندگان شان را از بين برد(4)، دهها مجاهد را اسير گرفت و سه روزه اين ماجراجوئي را خنثي ساخت.(5) از پس اين سرکوب، کين خواهي آمد. پايه هاي حکومت - توده بسيجي و امت حزب الله - که از فرجام جنگ و واگشت سپاهيان اسلام سخت آزرده دل بودند و از " مجاهد" دلي پرخون داشتند، آتش بيار معرکه شدند و تب " ضد منافق" را به اوج رساندند. و اين چنين بود که بسياري از مجاهدين پيشين را - حتي آنها که پيشتر محاکمه شده، محکوميت شان را گذرانده، آزاد شده و سر در کار خود داشتند و با سياست کاري نداشتند - دوباره گرفتند و به زندان انداختند(6)، شماري از اسراي "عمليات مرصاد" (7) را در جا و در همان باختران و اسلام اباد و کنگاور به دار آويختند(8) و شماري بزرگتر را روانه زندانها کردند که بعدا محاکمه شوند. فضاي آن روزها در سه نمونه زير روشن ميشود:
" از مقام مقدس رهبري درخواست ميکنيم که با جنايتکاران قاطع برخورد کرده و هر چه زودتر شر آنان را براي هميشه از سر ملت کوتاه کنند."(9)
در سخنراني نماز جمعه تهران آيت الله موسوي اردبيلي رئيس ديوان عالي کشور:
"... اينها آمدند، اينها نمي دانند مردم اينها را از حيوان پست تر مي دانند، مردم عليه اينها چنان آتشي هستند، قوه قضائيه در فشار بسيار سخت افکار عمومي که چرا اينها اعدام نمي شوند، يک دسته شان زنداني ميشوند... مردم مي گويند آقا بايد از دم اعدام شوند، قاضي از آن طرف گرفتار يک سلسله مسائل ... از اين طرف فشار افکار عمومي، از همه بيشتر من بايد از اين بدبخت تشکر کنم که کار ما را آسان کرد. ما ده تا ده تا، بيست تا بيست تا محاکمه مي کنيم، پرونده بيار، پرونده ببر، متاسفم ميگويند خمسش از بين رفته، اي کاش همه شان از بين بروند، يک مرتبه مسئله تمام شود."(10)
نمونه آخر هم در طومار "هزاران تن از اقشار مختلف اراک" آمده:
"... از مسئولين قضايي کشور درخواست مي کنيم تا منافقين کوردلي را که بعد از عفو و بخشودگي از زندانها رها شده و به خارج از کشور پناه برده اند و در آنجا به توطئه جاسوسي عليه نظام ايران پرداخته اند و گستاخي را تا به آنجا رسانده اند که براي کشتار فرزندان اين ملت اقدام به حمله نظامي نموده اند و در عمليات اخير مرصاد در چنگال عدالت به دام افتاده اند به اشد مجازات برسانند و هيچگونه اغماض و بخششي روا ندارند."(11)
بدين ترتيب براي اجراي طرح کشتار زندانيان سياسي ايران که از مدتها پيش ساخته و پرداخته شده بود، دست آويز مناسب فراهم آمد.

زمينه ها
اينکه مي دانيم که تغيير و تحولاتي که از ماههاي آغازين سال 1364 در سياست گذاري هاي زندان پديد آمد و باني اش آيت الله منتظري بود و بارزترين نمودش برکناري اسدالله لاجوردي از رياست دادستاني انقلاب اسلامي و کاهش فشار بر زندانيان سياسي، دل پسند شماري از سران حکومت - به ويژه آيت الله خميني - نبود و دست کم از ميانه سال 1365، مخالفت خواني به جاهاي باريک رسيده بود. اين راز اگر درآن زمان بر کسي جز کار به دستان حکومت آشکار نبود، پس از خلع آيت الله منتظري از مقام "جانشين رهبري" از پرده بيرون افتاد. درست دو سال پيش از کشتار زندانيان سياسي، آيت الله خميني به آيت الله منتظري نوشته بود:" تقاضا ميکنم با اشخاص صالح آشنا به امور کشور مشورت نمائيد. پس از آن ترتيب اثر بدهيد تا خداي نخواسته لطمه به حيثيت شما که برگشت به حيثيت جمهوري اسلامي است نخورد. آزادي بي رويه چند صد منافق به دستور هيئتي که رقت قلب و حسن ظن شان واقع شد، آمار انفجارها، ترورها و دزدي ها را بالا برده است."(12)
همين نکته از زبان اسدالله لاجوردي، جلاد اوين هم به گوش رسيد. در روزهاي آشفته و دهشت بار پس از تهاجم نظامي مجاهدين:
"... متاسفانه در طول چند سال اخير بر خلاف مصلحت اسلام با منافقين برخورد شده است. طبق اطلاعي که در دست است اکثر کساني که به نام تواب از زندان آزاد شده اند، مجددا به سازمان منافقين پيوسته اند که تعدادي از آنها نيز در عمليات مرصاد به هلاکت رسيدند. از سال 60 تا اواخر سال 63 که با منافقين به شدت برخورد شد، اينها حتي نتوانستند 10 نفر را هم جذب سازمان نمايند، اما بعد از آن با منافقين با سستي و مماشات رفتار شد و اعضاء آنها به اسم تواب از زندان آزاد شدند و نتيجه اين آزادي همين شد که در حمله به شهر اسلام آباد و کرند ديديم ... واقعا چه کسي مسئول خونهاي به ناحق ريخته ي بسيجيان مظلومي است که به دست منافقين به لقاءالله پيوستند؟!" (13)
مورد نظر و خطاب اسدالله لاجوردي، منتظري بود که از نيمه دوم سال 1366 موقعيتش در هرم قدرت سست شد، در تصميم گيري ديگر به بازي گرفته نشد و نقطه نظرات و پيشنهاداتش از گردونه خارج شد (14) و اين در باره ي سياست گذاري هاي زندان نيز صدق ميکند و رو آوردن به سخت گيري و روي کار آوردن دوباره ي لاجوردي. نيز به عمد و زيرکي واژه ي منافق را جاي کلمه مخالف نشاندند و به تب ضد منافق دامن زدند. چه، ميدانستند زير اين نام تبهکاري شان سهل تر ميشود و توجيه پذير. چه، اسناد جاي ترديدي نمي گذارد که حکومت بر آن بود در صورت پيروز نشدن در جنگ و پذيرش صلح، خود را از شر زندانيان سياسي مقاوم رها بکنند تا در افق ناروشن پس از پذيرش صلح و گريز ناپذيري بازبيني و واپس نشيني در رشته اي از مسائل - از مسائل اجتماعي و فرهنگي گرفته تا سياست خارجي - و براي اينکه در صورت روبرو شدن با وضعيتي بحراني و پيش بيني ناشده غافل گير نشوند و قافيه را نبازند.(15) چه واقعيت ها نشان ميدهد که تدارک طرح کشتار بزرگ، "منافق" و "غير منافق" هر دو را شامل ميشد.
مراحل گوناگون پيشرفت طرح را نيز اينک تا حدودي مي دانيم، به واسطه زندانيان سياسي اي که کابوس بزرگ را زيسته اند و آنرا واگفته اند.
"... در فاصله آذر و دي 66 همه زندانيان تک به تک دوباره بازجوئي ميشوند:" گروهت را قبول داري؟"، " جمهوري اسلامي را قبول داري؟"، " نماز ميخواني؟" و بنا به پاسخهاي داده شده، زندانيان به گروههاي مجزا تقسيم ميشوند. تغيير و تحولات در زندان با جابجائي زندانيان ادامه مي يابد. در بهمن 1366 همه کساني را که حکم ابد دارند از گوهر دشت به اوين منتقل و در آنجا نيز آنان را در يک بند جداگانه نگهداري ميکنند..." (16) پس از آن:
"... تمامي زندانيان مجاهد و چپ را ازيکديگر جدا کردند. در واقع زندان را به دو قسمت تقسيم نمودند:
قسمتي را که شامل بندهاي 1 و 2 بود اختصاص به زندانيان مجاهد داده و طرف انتهاي زندان را که شامل بندهاي قسمت انتهائي(متصل به ساختمان آمفي تئاتر گوهر دشت) بود، اختصاص به زندانيان چپ دادند و براي جلوگيري از اطلاع زندانيان از وضع و ترکيب بندها، شماره گذاري بندها را نيز مجزا کردند. بدين ترتيب که قسمت زندانيان مجاهد و زندانيان چپ را مجزا شماره گذاري کردند و هر يک از دو قسمت، زندانيان را بر حسب ميزان حکم آنان از يکديگر تفکيک کردند. يعني زندانياني را که حکم شان زير ده سال بود در بندهاي معين جا دادند. (در مورد زندانيان چپ، دو بند به زندانيان زير 10 سال اختصاص داشت، يعني بندهاي 7 و 8 که در قسمت انتهاي زندان واقع شده بود، با حدود 85 تا 90 نفر در هر بند) و زندانيان محکوم به 10 تا 15 سال را در يک بند ... و زندانيان 15 تا ابد را در بند ديگري از بقيه تفکيک کردند. همچنين آندسته از بچه هائي را که پاسخ مثبت به مصاحبه داده بودند، در بند 14 جاي دادند. همزمان با اين واقعه، تمامي زندانيان " ملي کش" اوين، يعني آنها که حکمشان به اتمام رسيده بود، ولي به دليل عدم پذيرش شرط مصاحبه براي آزادي، همچنان در بازداشت بودند، به گوهردشت منتقل کردند و در بند 10 زندان گوهر دشت ... جاي دادند." (17) و سپس:
"چند روز قبل از اعلام پذيرش قطعنامه 598 توسط جمهوري اسلامي و سخنراني خميني که در آن به سرکشيدن جام زهر اعتراف کرد، به هنگام مراجعه به اتاق بهداري آسايشگاه (اتاق 300) که به بيماران بند انفرادي اختصاص داشت، ساک هاي زيادي به چشم مي خورد که روي هم تلنبار شده بودند، روي يکي از ساک ها نام حسين قلمبر را ديدم و فهميدم او و احتمالا ساير بچه هاي زيرحکمي (18) را از بند عمومي 316 به انفرادي آورده اند. اين با قطع 45 دقيقه وقت هواخوري روزانه همزمان بود. وضع کاملا غيرعادي شده بود." (19)

حکم امام
آري وضع کاملا غيرعادي شده بود چه، آيت الله خميني فرصت را براي به اجراء گذاشتن برنامه اي که مراحل تدارکاتي اش به پايان رسيده بود، مناسب و مغتنم ديده و حکم کشتار زندانيان سياسي را داده بود. حکمي که هرگز علني نشد (اين حکم در کتاب خاطرات منتظری ذکر شده است. ويراستار) و هرگز هم کسي از کسان حکومت در باره اش چيزي نگفت الا آيت الله منتظري او که کشتار زندانيان را به مصلحت اسلام و انقلاب و کشور و حيثيت ولايت فقيه و حکومت اسلام" (20) نمي دانست، در همان مرداد خونين و براي " رفع مسئوليت شرعي از خود" (21)، يعني در اوج کشت و کشتار سه نامه خصوصي به "امام" نوشت که زود عمومي شد.
"... راجع به دستور حضرت عالي مبني بر اعدام منافقين موجود در زندانها: اعدام بازداشت شدگان حادثه اخير را ملت و جامعه پذيراست و ظاهرا اثر سوئي ندارد ولي اعدام موجودين از سابق در زندانها: اولا در شرايط فعلي حمل بر کينه توزي و انتقامجويي ميشود و ثانيا..." (22)
نيز اولين بار با همين نامه ها بود که آگاه شديم آيت الله خميني، نيري - از سردمداران هيئت موتلفه - را به سمت قاضي شرع دادگاههاي فرمايشي گمارده و از او خواسته که به فوريت به امر " ضد انقلاب" رسيدگي کند و اعدامي ها را تعيين و باز با همين نامه ها بود که به هويت ساير اعضا هيئت مسئولين اين دادگاهها پي برديم و هنگاميکه هيچ خبري از درون زندانها به بيرون درز نميکرد، دريافتيم که اشراقي در سمت دادستاني، رئيسي در مقام معاونت دادستاني و پور محمدي به عنوان نماينده وزارت اطلاعات در اوين براي اجراي احکام اعدام تقلا ميکنند(23) و اينکه براي تعيين حکم، ملاک اتفاق نظر قاضي و دادستان و مسئول اطلاعات نبود و اکثريت آراء بود.(24) بعدها و پس از آنکه تماس زندانيان با بيرون برقرار شد، به جرئيات کارکرد آن بيدادگاهها هم پي برديم و دانستيم به چه ترتيبي حکمهاي اعدام را صادر کردند.
" در تشخيص اينکه چه کسي بايد اعدام شود، بازجوها، رئيس و معاونها و دادياران زندان هم علاوه بر آن سه نفر نظر مي دادند. حتي پاسدارها هم مي توانستند  در تفکيک افراد نافذ باشند. کافي بود که آنها گزارشي به رئيس زندان بدهند تا او هم قبل از ورود به اتاق، نيري را بپزد تا حکم اعدام بنويسد."(25) در باره جريان دادرسي، تنها نکته اي که از همان آغاز روشن بود اين بود که قربانيان، چه چپ ها و چه مجاهدين، جملگي کساني هستند با پرونده محکوميت قطعي يعني کساني که پيشتر محاکمه شده و حکم گرفته و دوران محکوميت خود را مي گذراندند که يا نزديک به پايان بود و يا به پايان رسيده بود. اين نکته هم در نامه منتظري خطاب به قاضي شرع، نيري آمده است:
" وانگهي اعدام آنان بدون فعاليت جديد، زير سئوال بردن همه قضات و همه قضاوتهاي سابق است. کسي را که به کمتر از اعدام محکوم گرديده، به چه ملاک اعدام مي کنند...".

اجراي حکم
ملاک و معيار البته در کار بود. گويا بنا را بر اين گذاشته بودند که هر زنداني مردي که استقلال شخصيت و انديشه داشته و حاضر نبوده در برابرشان سر تسليم فرود آورد و در خدمت شان قرار گيرد را سر به نيست کنند. در مورد زنان، اما انگار به اين نتيجه رسيده بودند که جز جان زن مجاهد را نگيرند و روح زن مرتد و مارکسيست را در هم شکستند و در اين راستا، همزمان در زندان زنان و مردان - چه اوين و چه گوهر دشت - مقررات يکساني را برقرار ساختند. در روز هفتم مرداد ماه، تلويزيون ها را از اتاق ها بردند، ديگر روزنامه ندادند: هواخوري را هم تعطيل کردند.(27) ملاقات ها هم تا " اطلاع ثانوي" قطع شد. ديگر حتي بيماران را هم به بهداري نمي بردند.(28) شنبه هشتم مردادماه دادگاهها به کار افتادند. با مجاهدين آغاز کردند. زن و مرد، آنها را با چشم بند از بند بيرون مي بردند. در راهروها به صف ميکردند. تک به تک به درون اتاقي هدايت ميکردند که محل " دادگاه " شان شده بود و قرارگاه نيري و اشراقي و رئيسي و پورمحمدي، سپس پرسش هايشان را پيش مي کشيدند. از اين دست: " منافقين را قبول داريد يا نه؟ حاضر به انجام مصاحبه در جمع زندانيان و محکوم کردن سازمان هستيد يا نه؟" و غيره... نمونه اي از پرسش و پاسخ ها را آيت الله منتظري در نامه دومش به خميني آورده:
" سه روز قبل، قاضي شرع يکي از استانهاي کشور مي گفت: مسئول اطلاعات يا دادستان - ترديد از من است - از يکي از زندانيان براي تشخيص اينکه سر موضع است يا نه، پرسيد: تو حاضري سازمان منافقين را محکوم کني؟ گفت: آري، پرسيد: حاضري مصاحبه کني؟ گفت: آري، پرسيد: حاضري براي جنگ با عراق، جبهه بروي؟ گفت: آري، پرسيد: حاضري روي مين بروي؟ گفت: مگر همه مردم حاضرند روي مين بروند ... گفت: معلوم ميشود تو هنوز سر موضعي و با او معامله سر موضع انجام داد..." (29)
کيفر سر موضعي ها اعدام بود. بي برو برگرد. اما پس از اجراي حکم اعدام به آنها اجازه مي دادند وصيت نامه شان را بنويسند:
"... بعداز ظهر، يکي از بچه ها که سلول هاي روبرو را چک مي کرده، متوجه شده که از پنجره يکي از سلول هاي مقابل، يک نفر در حال زدن مورس ... مي باشد ... پيام کوتاه بود و گويا ..." در بيدادگاه هيئت عفو رژيم به اعدام محکوم شدم و تا چند دقيقه ديگر اعدام ميشوم، مرا براي نوشتن وصيت نامه آورده اند." (30)
وطرفه اينکه اعدامها را با اعدام زنان مجاهد آغاز کردند و "... در اولين قدم ... تمامي زنان مجاهد جز يک نفر را که در انفرادي به سر ميبرد، اعدام کردند..." (31)
و کشتاري که در اين روز هشتم مرداد آغاز شد و در فرداي آن روز و در فرداهاي ديگر ادامه يافت، مرداد را به ماه قتل عام مجاهدين در بند، بدل ساخت و "... زندانيان کمونيست که در بندهاي جداگانه بودند، بي خبر از کشتار زندانيان مجاهد در پي راهي بودند تا بتوانند از اوضاع غيرعادي سر در بياورند، زندانيان بند 7 گوهردشت از لاي نرده هاي بند، داوود لشگري را ديده بودند که با فورقون طنابهاي زيادي را به ساختمان هاي سوله محوطه زندان حمل ميکند و روزي ديگر زندانيان بند 8 انبوهي دمپايي را در محوطه ديده بودند که روي هم تلنبار شده و روز ديگري کاميوني را مي بينند که روي آن چادر کشيده شده و چند پاسدار براي محکم کردن طنابهاي چادر روي کاميون راه مي روند و انگار که محموله گوشتي زير چادر باشد، زير پاي آنان لرزان بود. روزي، زندانيان بند شش از لاي نرده هاي هواخوري خود عده اي زنداني را ديده بودند که به صف ايستاده اند تا از دستشوئي هواخوري استفاده کنند. پنج پاسدار و داوود لشگري مسئول سرکوب زندان گوهردشت، به طور غيرطبيعي آنها را محاصره کرده بودند. از لاي نرده ها مي شد صورت زندانيان را از زير چم بندشان تشخيص داد. آنها با رنگ پريده و با سيمائي گرفته به نوبت ايستاده بودند. در بين زندانيان بند 6 زمزمه هائي در گرفته بود:" اعدامي ها هستند"! و تنها زندانيان فرعي 20 بودند که به خاطر موقعيت بندشان، از لاي نرده هاي مستراح شان به وضوح ديده بودند که پاسداران اجساد زندانيان اعدام شده را به کاميون ها حمل ميکنند." (32)
و سرانجام نوبت به زندانيان کمونيست رسيد که " قلع و قمع" شوند و اين در پنجم شهريور بود. اسم شماري را ميخواندند، از آنها ميخواستند چشم بندشان را بر چشم زنند، از بند خارج شوند و در راهروها به صف ايستند.
" تک تک بچه ها را به درون يکي از اتاقهاي فرعي بند روبرو مان ميبردند، در آنجا داوود لشگري به همراه چند پاسدار نشسته و مشغول سئوال و جواب بودند. هر يک از بچه ها را که اظهار ميکردند مسلمان نيستند و نماز نميخوانند در سمت چپ راهرو مي نشاندند و هر يک از آنها را که اظهار ميکردند مسلمانند در سمت راست راهرو مي نشاندند و آنهائي را که در قسمت راست راهرو نشانده بودند در صورتيکه حاضر به نماز خواندن نبودند به فرعي ها و يا انفرادي ها ميبردند تا با زدن کابل آنها را وادار به نماز خواندن بکنند، براي هر وعده نماز 20 ضربه، صبح و ظهر و شب و کساني را که حاضر به نماز خواندن بودند به بند هشت مي بردند و بچه هائي را که در سمت چپ راهرو نشانده بودند، دسته دسته به قسمت طبقه اول (قسمت اداري زندان گوهر دشت که در آن دفتر رياست و دفتر مدير داخلي زندان و... قرار داشت) ميبردند و در آنجا در يک اتاق در مقابل اشراقي همين سئوال و جواب را مجددا تکرار ميکردند ..." (33)
و پرسشهاي ديگري چون " سازمانت را قبول داري؟ مصاحبه ميکني؟ همکاري اطلاعاتي ميکني؟ و..." در اين مرحله هم اگر پاسخ زنداني منفي بود، او را در سمت چپ در ورودي اتاق مي نشاندند و سپس هر چند نفر را با هم به مسلخ مي فرستادند. از هر گروه و سازمان و حزب دست چپي، از پيکار، رزمندگان، اتحاديه کمونيستها، رنجبران، کومله، اتحاد مبارزان کمونيست (سهند)، وحدت کمونيستي، فدائي (اقليت)، راه کارگر، فدائي (اکثريت) و حزب توده که وقتي:
"... به حسينيه براي دار زدن برده مي شوند، گروهي مي گريند، گروهي دشنام مي دهند و همه مي لرزند، اما لرزش خود را مخفي ميکنند. برخي لبخند مي زنند. نوميدانه، و انتظار لحظه آخر را ميکشند. بعضي از نگهبانها در اجراي حکم اعدام با هم رقابت ميکنند تا ثواب بيشتري ببرند. گروه کمتري از آنها از مشاهده اين همه جسد احساس بي تابي و درد ميکنند، برخي از زندانيان مي جنگند، حمله ميکنند و به شدت کتک ميخورند. مراسم اعدام به سرعت اجراء مي شود. آخرين ضجه هاي مرگ خاموش ميشود." (34)
مسلخ در گوهر دشت، سالن آمفي تئاتر و کارگاه توابين بود، و در اوين، حسينيه و سالن تمرين تيراندازي. هم از اين رو، در گوهردشت بيشتر زندانيان را به دار آويختند، در حاليکه در اوين تيرباران مبارزين شکل رايج کشتار بود. (35)
جسد مردان حلق آويز شده را پيش از بيرون فرستادن از زندان، براي شکنجه ي زنان چپ به کار گرفتند، با همان هدف خرد کردن و در هم شکستن شان.
" جواب نه براي نماز خواندن حکم تعزير را داشت ... همه را پنج بار در راهرو آسايشگاه شلاق مي زدند. يک نفر خودکشي کرده بود و چند نفر هم اقدام به خودکشي کرده بودند، ولي موفق نشده بودند. هر کس نماز خواندن را ميپذيرفت، بعد از چند روز به بند برش مي گرداندند، جيره شلاق براي کسانيکه نمي پذيرفتند نماز بخوانند، بيست و پنج روز ادامه داشت. همه به شدت زخمي شده بودند. گفته بودند همه شان را اعدام ميکنند ... صداي شلاق خوردن بچه ها در وعده هاي نماز، ديوانه ام ميکرد. يکبار من و چند نفر ديگر را براي اعدام نمايشي بردند. يک بار ما را به بيشه اي در اوين بردند و گفتند چشم بندهاي مان را برداريم. تعداد زيادي را روبروي ما دار زده بودند و ما را مجبور ميکردند به آنها نگاه کنيم ...
بلاتکليفي و آشفتگي بند، چهار ماه ادامه داشت. تنها پس از برقراري مجدد ملاقاتها و تماس با خانواده ها بود که عمق فاجعه برايمان روشن شد. تنها از بند ما حدود 1200 نفر اعدام شدند." (36)

شمارکشته شدگان
همه بندها، درهمه زندانها دچار چنين " خانه تکاني" و " تخليه اي" شدند. گزارش زندانياني که از اين مهلکه جان سالم بدر برده اند حکايت از آن دارد که تنها دو تن از بند محکومين ابد زندان اوين در " کشتار بزرگ" سر به نيست نشدند و از سيصد زنداني بند 3 گوهر دشت، جز بيست نفري بر جا نماندند.(37) در زندان شهرستانها (مشهد، کرمانشاه، ورامين، شيراز، اصفهان، ملاير و...) هم همين قاعده کم و بيش حکم فرما بود. مي گوئيم کم و بيش، چه، سياست سکوت مطلق حکومت در مورد اين جنايت، سرباز زدنش از دادن هرگونه خبر و جلوگيري از ورود هر هيئت بين المللي براي بازرسي از زندانها و... بررسي آنچه بر سر زندانيان سياسي آورده بودند و برآورد دقيق کشته شدگان ... اگر نگوئيم ناممکن، دست کم سخت دشوار ساخته، هم از اين رو، برآورد ماندگان هر بند نسبت به شمار رفتگان، مناسب ترين و معتبرترين شيوه ي محاسبه ميشود. اما اين شيوه بري از بي دقتي و نارسائي نيست. ماندگان، در بهترين حالت، با حدس و گمان از حدود شماررفتگان آگاهي مي دهند. آنهم به تقريب، يا تخمين، و تخمين قربانيان " کشتار بزرگ" بسي گوناگون است. از پنج هزار نفر شروع ميشود و به دوازده هزار نفر مي رسد. چه بسا به دليل همين اختلاف و آمارهاي جسته و گريخته است که "عفو بين الملل" از " چندين هزار نفري که اعدام شده اند" سخن گفته و از دادن آمار دقيق خودداري کرده است. (38) با اينحال " کانون حمايت از زندانيان سياسي ايران -  داخل کشور" که از دل مبارزه ي خانواده زندانيان سياسي در ماههاي هولناک تابستان و پائيز سر برآورد، درست يک سال پس از " کشتار بزرگ" و در مهرماه 1368، فهرست نام 1345 قرباني "فاجعه ملي" را فاش ساخت و اعلام داشت که هنوز نتوانسته به نام " بسياري از شهداي به خون خفته خلق" دست يابد. (39) اندک زماني پس از انتشار اين فهرست، يکي از روزنامه هاي اوپوزيسيون در اروپا هم به انتشار فهرست 1387 نفره اي از زندانيان جان باخته اقدام کرد. اما اين روزنامه هم هشدار داد که فهرست " هنوز بسيار ناکامل و ناکافي است و چه بسا به دلايل محدود بودن امکانات تحقيق، با نادرستي هائي نيز همراه باشد." (40)
اعدام مخفيانه، انتقال مخفيانه جسدها به گورستان، دفن مخفيانه به خون خفته گان در گورهاي جمعي، آنهم در شرايط حکومت که استبداد مذهبي، هرگونه کوششي را براي دست يابي به شمار دقيق و درست جان باختگان، ناممکن ميکند. نبايد فراموش کرد که حکومت ماهها کشتار زندانيان را از خانواده آنها نيز پنهان کرد و محل گورهاي جمعي را نيز.

پايان انتظار
روزها و هفته ها و ماهها، خانواده هاي زندانيان سياسي، پشت در زندانها در انتظار ايستادند، براي کسب خبر از جگرگوشه هاشان.چه خواهش ها و تمناها که نکردند، چه خفت و خواري ها که نکشيدند و چه بيم ها و اميدها که از سر نگذراندند.در کابوس مرگ و زندگي زيستند و به اين دل خوش ساختند که مقامات زندان پول و ثروتي که براي عزيزانشان آورده بودند را بگيرند و رسيد تحويل شان بدهند.
آنچه تحويل گرفتند - يا بعنوان مثال آنچه اهالي سلطنت آباد تحويل گرفتند - يادداشتي بود به اندازه پاکت سيگار باز شده، شبيه اسکناس ده توماني. با اين مضمون: " برادر... خواهشمند است در ساعت ... روز... در کميته سلطنت آباد حضور به هم رسانيد. کميته سلطنت آباد." (41)
اهالي تهران پارس، نازي آباد و ساير محله هاي تهران همين يادداشت را به امضاء و نشاني محله خود دريافت کردند. و اين در هفته اول ماه آذر بود و به اين ترتيب در" روز موعود در جلو کميته هاي " گل صحرا" (جاده ساوه)، کميته زنجان (خيابان زنجان)، کميته خاوران ( نزديک گلستان خاوران)، کميته نازي آباد، کميته تهران پارس و... از ساعت 6 صبح غلغله بود. مراجعه از ساعت 9 صبح آغاز شد. بعضي با خود سند خانه نيز آورده بودند، شايد که براي آزادي عزيزان شان ضمانت باشد. ساعت 9 در کميته " گل صحرا" اولين نام را خواندند. مدتها انتظار، نگراني و در آخر يک تن. فقط يک تن با يک ساک، ساک دوم سهم يک پدر شد ... ساک سوم ... ساک چهارم ... 4500 ساک با لباس تنها از يک کميته، تنها در يک روز ..." (42)
واز اينجاست که حرکت خانواده هاي زندانيان سياسي آغاز ميشود. تحصن در برابر کاخ دادگستري، گردهمائي در برابر دادستاني، برگزاري مراسم براي دادن طومار اعتراض با 370 امضاء به کميته حقوق بشر ملل متحد، تماس با خارج از کشور و... جامع مهاجرين و تبعيديان ايراني هم که نسبت به نيمه ديگر وجود خود حساس است، پاسخگوست: تماس با کميته هاي حقوق بشر، جامعه هاي دفاع از زندانيان سياسي، احزاب ترقي خواه و بسيج افکار عمومي و روشنگري در باره " فاجعه ملي" که در حال تکوين بود. سرانجام به واکنش اروپائي ها و آمريکائي ها منجر ميشود، در 21 مهرماه، پارلمان اروپا با تصويب قطعنامه اي در مورد نقض حقوق بشر در جمهوري اسلامي ايران، از دولت ايران ميخواهد که هيئتي به منظور بررسي وضعيت زندانها عازم ايران شود. 18 آذرماه، پارلمان آلمان قطعنامه اي تصويب ميکند که در آن نقض حقوق بشر توسط جمهوري اسلامي به شدت مورد انتقاد قرار گرفته.
پاسخ سرجنبانان حکومت و دست اندرکاران جنايت بزرگ به موج اعتراض ها چند پهلوست و فريبکارانه، چه، به شکلي مي پذيرند که جز اسراي نظامي مجاهدين، ديگراني هم اعدام شده اند. اما آن ديگران را " منافق" قلمداد ميکنند. دو نمونه اي که مي آوريم روشنگر است: آيت الله خامنه اي در جلسه پرسش و پاسخي در دانشگاه تهران، در پاسخ دانشجوئي که گويا از هواداران آيت الله منتظري است و مي پرسد: علت بي توجهي کامل جمهوري اسلامي به مسائل حقوق بشر و اجازه ندادن به کارشناسان حقوق بشر سازمان ملل براي بررسي اين مسئله چيست و علت اعدامهاي مشکوک در ايران... مي گويد:
" اين سئوال لحن همان سئوال راديوهاي بيگانه را دارد... و اما اعدامها، اعدامهاي دسته جمعي در ايران، درست همان تاثيري را که راديوهاي بيگانه مي گذارد، البته راديو منافق هم همين را مي گويد، ما در جمهوري اسلامي مجازات اعدام داريم ... اين آدمي که توي زندان، از داخل زندان، با حرکات منافقين که حمله مسلحانه کردند به داخل مرزهاي جمهوري اسلامي... ارتباط دارد، او را به نظر شما بايد برايش نقل و نبات ببرند...؟" (43) علي اکبر هاشمي رفسنجاني هم اين چنين اظهار نظر ميکند:
اين تبليغات کذب و عجيب و غريبي که در اروپا و کشورهاي غربي منافقين راه انداخته اند که چند هزار نيروي اينها در ايران اعدام شده است، براي اين است که افرادي را که در جريان عمليات مرصاد از دست داده اند، دنيا را توجيه کنند...
سرکوب بايد مخصوص عناصر اصلاح ناپذير باشد. در تمامي دنيا هميشه انسانهائي هستند که هيچ راهي جز سرکوب آنها نيست. آنها را ما بايد سرکوب کنيم. اين حالت وحشت بايد براي انسانهاي خائن و ناصالح باشد." (44)
و حالت وحشت را به خانواده کشتار شدگان هم تعميم دادند و ضرب و شتم اين داغ ديدگان بي پناه را در دستور گذاشتند، که يک چندي کارگر نيفتاد. خانواده هاي دردمند، حرف داشتند و پرسش هاي بي پاسخ. حرفها و پرسش هايشان را به اين ترتيب در برابر رفسنجاني قرار دادند. در نامه اي سرگشاده:
" بالاخره بعد از چند ماه انتظار، درهاي زندان گشوده شده، وليکن ما حتي نتوانستيم همسران، پدران، فرزندان و عزيزان خود را بر سر گورهاشان ملاقات کنيم. جمهوري قاتل شما نه تنها کمر به قتل همگاني زندانيان بسته، بلکه از اعلام محل دفن آنها خودداري کرد و در موارد متعددي با گرفتن تضمين و تعهد مالي از برگزاري مراسم يادبود و ختم براي قربانيان اين فاجعه توسط بستگانشان، يعني ابتدائي ترين حقوق هر انسان، ممانعت جدي بعمل آورد. اين هديه شما به مناسبت پايان يافتن جنگ خانمانسوز هشت ساله و در آستانه پيروزي انقلاب به مردم زجر ديده و خانواده هاي زندانيان سياسي بود." و در پايان، از رفسنجاني مي پرسند:
"1- به چه جرمي آنها را به قتل رسانديد؟ 2- آنان در چه دادگاهي، توسط کدام هيئت منصفه و بر طبق کدام قانون مدني جملگي محکوم به اعدام شدند؟ 3- چرا و به کدام دليل زندانياني که در " دادگاههاي شرع" جمهوري اسلامي مدتها بود که محکوم شده بودند و مدت محکوميت خود را مي گذراندند، به يک باره ظرف دو تا سه ماه پشت درهاي بسته تيرباران شده اند؟ 4- چرا از انتشار اخبار تعداد واقعي قربانيان اين قتل عام در مقابل مردم و افکار عمومي خودداري مي کنيد و به سئوالهاي صريح مردم و خانواده هاي زندانيان سياسي جوابهاي سربالا مي دهيد؟"(45)
هيچيک از سران جمهوري اسلامي تاکنون پروا نکرده که به اين پرسشها پاسخ دهد. پرونده کشتار بزرگ زندانيان سياسي ايران، پرونده اي گشوده است و هنوز حرف آخر گفته نشده است.

پانويس ها:
1- روزنامه رسالت، 30 تير 1367
2- خبر شماره 3، عمليات بزرگ فروغ جاويدان، سازمان مجاهدين خلق ايران
3- خبر شماره 4، عمليات بزرگ فروغ جاويدان، سازمان مجاهدين خلق ايران
4- گزارش نهائي ستاد فرماندهي ارتش آزاديبخش ملي ايران، 18 شهريور 1367، برگرفته از ماهنامه " شورا" شماره 43 و 44
5- نگاه کنيد به جزوه " چرا جمهوري اسلامي خواستار آتش بس شد؟ و چشم انداز مذاکرات صلح چيست؟"،انتشارات آغازي نو، شهريور 1367
6- عفو بين الملل، بيانيه کتبي به چهل و پنجمين نشست کميسيون حقوق بشر ملل متحد، ژانويه 1989، و نيز نگاه کنيد به " گزارش شوراي اقتصادي و اجتماعي ملل متحد در باره وضع حقوق بشر در جمهوري اسلامي ايران" 13 اکتبر 1988
7- نامي که حکومت بر عمليات سرکوب مجاهدين گذاشت.
8- روزنامه جمهوري اسلامي، 12 مرداد 1367، و نيز نگاه کنيد به " گزارش شوراي اقتصادي و اجتماعي..." (پيش گفته)
9- روزنامه رسالت، 12 مرداد 1367
10-  روزنامه رسالت، 15 مرداد 1365
11-  روزنامه رسالت، 9 شهريور 1367
12-  نامه آيت الله خميني به آيت الله منتظري، برگرفته از کتاب " خاطرات سياسي محمدي ري شهري، موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، صفحه 255
13-  روزنامه جمهوري اسلامي، 15 مرداد 1367، " ديدگاههاي مردم در برخورد به جنايت اخير منافقين، قسمت دوم 
14-  روزنامه کيهان، 8 تيرماه 1367، سخنراني آيت الله منتظري در جمع طلاب و روحانيون قم
15-  نگاه کنيد به جزوه " جاي آن است که خون موج زند در دل لعل" پيرامون کشتار زندانيان سياسي ... انتشارات آغازي نو، آذرماه 1367 و " آنها که غريق وحشت خود بوده اند"، تبريزي، مهاجر، " بولتن آغازي نو"، ويژه سلمان رشدي
16-  "... و اين شط هاي خوني که از مردم جاريست" سعيد همايون، اتحاد کار، شهريور 1370، شماره 23، سال دوم
17-  نگاه کنيد به جزوه " در سال 1367 بر ما چه گذشت؟" نيما پرورش، کميته برگزاري يادمان قتل عام زندانيان سياسي ايران در سال 1367، پاريس، شهريور 1373، صفحه 5
18-  از اصطلاحات زندان، به معناي محکوم به اعدام است.
19-  " احساس تلخ و وجدان بيدار" کار اکثريت، شماره 44، 8 مهرماه 1371
20-  هر سه نامه در " چشم انداز" شماره 6، تابستان 1368 منتشر شده است و نيز در " شورا"، شماره 47، فروردين و ارديبهشت 1368، در اينجا استناد به نامه 24 مرداد 1367 اوست به آقاي نيري و...
21-  نامه به آيت الله خميني، 11 مرداد 1367
22-  نامه به آيت الله خميني، 9 مرداد 1367
23-  نامه به آقاي نيري و... 24 مرداد 1367
24-  نامه منتظري به خميني، 9 مرداد 1367
25-  " از آن روزهاي خونين"، اکثريت، شماره 274، 20 شهريور 1368، و نيز " اين شط هاي خوني..." (پيش گفته)
26-  نامه منتظري به نيري و... 9 مرداد 1367
27-  يکي ازاصطلاحات زندان، منظور بردن زندانيان به محوطه حياط و يا فضاي سرباز زندان است که در وضعيت عادي روزي نيم ساعت يا يک ساعت اجراء ميشد.
28-  نگاه کنيد به نيما پرورش، ص 18 و 19 و نيز " حقيقت ساده"، م- رها، جلد سوم، ص 125 و 126 و " کشتار در تابستان 67، پنج گزارش"، چشم انداز، شماره 14، زمستان 1373، ص 55 تا 74، و نيز" هرگز از مرگ نهراسيده ام"، آذر نسيم، " نقطه" 6، تابستان 75
29-  نامه دوم منتظري به خميني، 11 مرداد 1367
30-  " حماسه مقاومت در شکنجه گاههاي خميني"، ايرج مصداقي، هفته نامه " ايران زمين"، شماره 101، روز شنبه 14 تيرماه 1375
31-  همان
32-  راه کارگر، دوره دوم، شماره 29، مرداد و شهريور 1374، سرمقاله
33-  نيما پرورش، ص 17 و 18
34-  هرمز متقي، " زندگي پس از 67"، " نقطه" 6، تابستان 75
35-  نتيجه گيري هايمان بر مبناي وجوه مشترک چندين و چند گزارش است که مورد استفاده مان قرار گرفته
36-  " همه بلاتکليف بوديم"، ف. آزاد، چشم انداز، شماره 14، زمستان 73
37-  " و اين شط هاي خوني که از مردم جاريست"، سعيد همايون، اتحاد کار، شماره 23، شهريور 1370
38-  مجازات مرگ در ايران، عفو بين الملل، ژانويه 1989
39-  " بانگ رهايي"، ارگان " کانون حمايت از زندانيان سياسي ايران (داخل کشور)، شماره 1، آبان 1368
40-  " اکثريت" شماره 321، 16 مهرماه 1369
41-  " چشم انداز"، شماره 6، تابستان 68
42-  " بانگ رهايي"، شماره 1
43-  روزنامه رسالت، 16 آذر 1367
44-  روزنامه رسالت، 12 آذر 1367
45-  " پيام همبستگي"، خبرنامه کميته همبستگي با زندانيان سياسي ايران، شماره 2، شهريور 68

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384 و ساعت 9:18 |

امروز سالگرد وفات کوروش کبیر است.مردی که2533سال پیش به انسان بودن افراد احترام می گذاشت

به یاد پدر ایران

متن اولین اعلامیه جهانی حقوق بشر که توسط کوروش کبیر اعلام شد:

  اينك كه به ياري مزدا، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته‌ام ، اعلام مي‌كنم كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي‌دهد دين و آيين و رسوم ملت‌هايي كه من پادشاه آن‌ها هستم، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من، دين و آئين و رسوم ملت‌هايي كه من پادشاه آن‌ها هستم يا ملت‌هاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آن‌ها توهين نمايند. من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده‌ام، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي‌دهد، هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد و هر ملت آزاد است كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد. من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم نخواهم گذاشت كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد.

من تا روزي كه پادشاه هستم، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد من تا روزي كه زنده هستم، نخواهم گذاشت كه شخصي، ديگري را به بيگاري بگيرد و بدون پرداخت مزد، وي را بكار وا دارد. من امروز اعلام مي‌كنم كه هر كس آزاد است كه هر ديني را كه ميل دارد برگزيند و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ، مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد و هر شغلي را كه ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ، مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند.

من اعلام مي‌كنم ، كه هر كس مسؤول اعمال خود مي‌باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت جرمي كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ، مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه‌اي مرتكب تقصير مي‌شود، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران. من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي‌كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را به عنوان غلام و كنيز بفروشند و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه‌ي حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان به عنوان غلام و كنيز بشوند و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد و از مزدا خواهانم كه مرا در راه اجر؊

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384 و ساعت 10:20 |
a