می دانم هنوز پا به این دنیای بی رحم نگذاشته ضربه هایی از آن خورده ای
من کودکی از جسم ندارم اما مامانت، مامان صدایم می زد و من سعی می کردم در غم و شادیش شریک شده و در کنارش باشم
مهسا را می گویم دختر و دوست روزهای خوشم
نمی دانم بغض کنم یا لبخند غرور بزنم برای تو ، خسته ام از این همه ظلم
هنوز حبه ایی انگور بر دهان نگذاشته ام که نوبرانه است و هوس خوردن برای مادرباردارت ، چه ظالمانه مادرت را در فشار می گذارند می دانم که تو وارث جسارت و شجاعتی و همه ی این فشارها را به جان می خری و خود را آب دیده می کنی برای ...
می دانم که دلتنگ حبه انگور نیستی می دانم که دلتنگ نوازشی پدرانه هستی که زیر دستش تکانی خورده و خودت را لوس کنی
نمی دانم الان چه می کنی نمی دانم مادرت (دخترم) چه می کند
من را ببخش
من را ببخش
ما را ببخش
که حتی دستمان به نوشتن نامه ایی پر آب و تاب برای تو نمی رود آخر تو نباید بشنوی از ظلم و ستم و شکنجه و ... آخر تو دردانه ایی ، دنیای تو از ما پاک تر است در آن جا فرشته را به بند خوف نمی برند .
نوشته شده توسط یکی از دوستان مهسا امرآبادی



