تبليغاتX
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد. . .

 می دانم هنوز پا به این دنیای بی رحم نگذاشته ضربه هایی از آن خورده ای

من کودکی از جسم ندارم اما مامانت، مامان  صدایم می زد و من سعی می کردم در غم و شادیش شریک شده و در کنارش باشم

مهسا را می گویم دختر و دوست روزهای خوشم

نمی دانم بغض کنم یا لبخند غرور بزنم برای تو ، خسته ام از این همه ظلم

هنوز حبه ایی انگور بر دهان نگذاشته ام که نوبرانه است و هوس خوردن برای مادرباردارت ، چه ظالمانه مادرت را در فشار              می گذارند می دانم که تو وارث جسارت و شجاعتی و همه ی این فشارها را به جان می خری و خود را آب دیده می کنی برای ...

می دانم  که دلتنگ حبه انگور نیستی  می دانم که دلتنگ نوازشی پدرانه هستی که زیر دستش تکانی خورده و خودت را لوس کنی

نمی دانم الان چه می کنی نمی دانم مادرت (دخترم) چه می کند

من را ببخش

من را ببخش

ما را ببخش

که حتی دستمان به نوشتن نامه ایی پر آب و تاب برای تو نمی رود آخر تو نباید بشنوی از ظلم و ستم و شکنجه و ... آخر تو دردانه ایی ، دنیای تو از ما پاک تر است در آن جا فرشته  را به بند خوف نمی برند .

                                     نوشته شده توسط یکی از دوستان مهسا امرآبادی

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت 10:11 |
یکی بود یکی نبود.

چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد.

مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت
از آنان بود.

 

چوپان،‌ هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و
بستگانش با آن سیر میشدند.

سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ...

مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ
گوسفندی را خورده است.

مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند.
از وحشی ترین و خونخوارترینها.

چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی
خورده نخواهد شد.

هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم
دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.

یکی از مردم، به بقیه گفت:

ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ
شده گوسفندانمان باقی است.

بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد.
دزد. دزد را بگیرید...

ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت.
چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی
میکردند.

برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند.

از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح میدادند که:

عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از
راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش،  چوب، گوسفندها و سگهای
نگهبانتان را به آنها سپرده باشید

+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 13:32 |


نماز جمعه نرفته بودیم که رفتیم
 به خطبه های آقا با دقت گوش نداده بودیم و هیس هیس نکرده بودیم که دادیم و کردیم
سر پشت بوم الله اکبر نگفته بودیم که گفتیم
توی قرآن و احادیث دنبال فکت نگشته بودیم که گشتیم
 در مراسم سالگرد شهدای هفتم تیر شرکت نکرده بودیم که کردیم
 از کنار پسر بهشتی ایستادن احساس دلگرمی نکرده بودیم که کردیم
با شعار "بهشتی، کجایی، موسوی تنها شده" شُر شُر اشک نریخته بودیم که ریختیم
 از وسط 2000 نفر آدم به خون تشنه با اعتماد به نفس و نگاه عاقل اندر سفیه رد نشده بودیم که شدیم
 با حرفهای موسوی تبریزی و غفاری حال نکرده بودیم که کردیم
نخست وزیر سابق جمهوری اسلامی همه چیز و همه کس مون نشده بود که شد
 هاشمی ناجی و آخرین امیدمون نبود که شد
برای زندانبانان دیروز و زندانیان امروز دل نسوزونده بودیم که سوزوندیم ......... خدا آخر و عاقبتمونو به خیر کنه
+ نوشته شده توسط آرش کمانگیر در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 9:0 |
a